سلام. اسم این داستان زندگی کلارا هست. و خیلی هیجان انگیز. لطفا دنبال کنید. نظرات فراموش نشه ?❤
سلام من کلارا هستم دختری که همیشه شاد و خوشحاله ❤ بذارین یکم از گذشتم براتوت بگم. من وقتی بچه بودم خانوادم رو از دست دادم و پیش عمو جرج و زن عمو سارا زندگی میکنم . اونا خیلی ادمای خوبی هستن راستی چون ما خانواده ی اشراف زاده هستیم توی قصر زندگی میکنیم . زن عمو سارا و عمو جرج بچه ندارن و منو مثل دختر خودشون میدونن . امروز تولد ۱۸سالگی منه و من خیلی خوشحالم چون امروز بزرگ ترین جشن تولد عمرم میگیرم و کلی مهمون هم دعوت کردیم البته عمو جرج دوستاش رو دعوت کرده و مت از لوسی خوشم نمیاد اوک واقعا عین اسمش لوسه...
ولی خب دوستای خوبم مثل مگی ، مرینت، ادرین، الیاو نینو هم هستن . راستی یادم رفت از قدرتم براتون بگم. هیچکس از قدرتم خبر نداره البته بجز دوستام?قدرتم اینه که میتونم ذهن بقیه رو بخونم . من با همین قدرتم توا نستم ذهن مرینت و آدرین رو بخونم وفهمیدم اونا عاشق همن ولی خجالت میکشن به هم بگن . ومن میخام یه کاری کنم که اونا امشب به هم نزدیک تر بشن??
_کلارا عزیزم _ بیا دوستت منتظرته _الان میام . از زبان سارا: امروز واقعا خوشحالم چون کلارا ی کوچولو داره بزرگ میشه (سارا همیشه به کلارا میگه کوچولو?) چون تولد ۱۸سالگی در خوانواده ی ما خیلی مهمه و باید این جشن رو خیلی عالی برگذار کنیم
کلارا: سلام کاری داشتین. سارا: سلام بله خیاط لباس جشن امشب رو اورده میتونی بری بپوشی. من رفتم توی اتاق و لباس رو پوشیدم و رفتم پیش زن عمو سارا...
سارا تا منو دید گفت وای کلارا خیلی زیبا شدی. ( لباس صورتی بود باخط های سفید ) چند ساعت بعد در مهمانی: کلارا : من الان حواسم به آدرین و مرینت هست اونا الان میخان با هم حرف بزنن ولی خجالت میکشن ?? رفتم پیششون و سلام کردم اونا با هم گفتن سلا کلارا تولدت مبارت و بعد من یه خنده ی ریز کردم و گفتم ممنون و رفتم و اونارو تنها گذاشتم . داشتم به اونا نگاه میکردم و حواسم به جلوم نبود. یه دفعه خوردم به یه نفر و افتادم زمین بعد اون گفت وای ببخشید بانوی جوان معذرت میخوام گفتم اشکالی ندا ه من حواسم نبود و بلند شدم و گفتم سلام من کلارا سلین هستم وشما؟ گفت منم جانی ویچ تون هستم ادامه داد پس امشب تولد شماست . تولدتون مبارک❤ گفتم خیلی ممنون از آشنایی باهاتون خوشحال شدم ...
بعد یه اهنگ پخش شد و همه باهم قصیدن . جانی دستش رو اورد سمتم و گفت : خوشحال میشم همراهیم کنید. گفتم چ..چرا .. که نه ❤ و رفتم باهاش رقصیدم بعد یه نگاه به مری و ادرین کردم و دیدم اونه هیچ کار نکردن رفتم بلندشون کردم و گفتم خوب نیست بهترین دوستام تو ی تولدم نرقصن. اونا گفتن چی ؟ معلوم بود حواسشون نبود دوبارا تکرار کردم و بعد اونا گفتن باشه ...
اونا هم باهم رقصیدن جانی خیلی پسر خوبی بود ازش خوشم اومد?? چشاش سبر بود و ماهاش مشکی و پوستش سفید بود . خیلی جذاب بود...
ادامه دارد....
نظرات فراموش نشه ❤
ممنون که همراهم بودید❤??
خوبه عالیییییه
سلام نویسنده ی داستان هستم . خودم میدونم چقدر غلط املایی داشت? لطفا نظر بدین?