سلام دوستان این از قسمت دوم یک بار ندشته بودم ولی حذف شد...... دوباره نوشتم امیدوارم خیلی زود تر منتشر بشه و شما بخونید و لذت ببرید عزیزان??نظر هم فراموش نشه دوستان.....
?آنچه گذشت? بالاخره آسمان بعد از مدت ها باز شد....نورخورشید نومایان بود.....مردم خوشحال بودند و داشتند هم دیگر رو بغل و خوشحالی می کردند????که ناگهان از بلندگو توی کشتی اعلام می شه که طوفان شدیدی در راه هست و همه برای حفظ جان خود به داخل کشتی بروند???...همه به داخل کشتی رفتند....همخ جزء م????
?داستان اصلی? من سریع به عرشه وشتی رفتم....منتظر بارون بودم.....اول قطرات ریز و درشت بارون شروع به باریدن کردند و بعد،بارون شدید شد و....از بچگیم عاشق این بودم که قطرات بارون رو روی صورتم احساس کنم(مثل عکس بالا...) این لذت بخش بود ولی تا یک حد.....ناگهان سایه بزرگ و عجیبی بالای سرکشتی به وجود اومد...اون....اون...اون...
اون نهنگ آسمان بود'???.....اصلا باورم نمی شد اصلاً???? بعضی از دوستان در بارش برای گفته بودند ولی ولی این خیلی خاص تر و ترسنات تر هست یکم????.... صدای خیلی شدید و گوشخراشی شنیده شد و بعد انگار....یک نهگ روی کشتی فرود اومده???????????? ........شدت قطرا ت بارون اونقدر زیاد بود که باعث شد مه شکن های کشتی بشکنه??.....کشتی داشت تکان تکان می خورد و تب توی کشتی پر شده بود و ایستادن روش کار خیلی خیلی سختی بود ??
دیگه نمی تونستم خودم رو سر با نگه دارم خیلی سخت بود...خیلی??? از تویوپ های نجات آویزون بودم و سیع می کردم خودم رو سرپا نگه دارم ولی پاهام سور می خورد???........ناگهان تویوپی که من آویزانش شده بودم کنه شد و به طرف بیرون کشتی به اقیانوس پرتاب شد و این باعث شد که من هم زمین بیوفتم?? روی دستم به شدت فرود اومدم و این واقعا درد داشت???? وقتی به خودم اومدم بی اراده داشتم به سمت دریا کشیده می شدم.....داد زدم: کمک کمکککککککک...ولی کسی به کمکم نیومد....داشتم مرگ رو جلوی چشمام می دیدم که ناگهان یکی دستم رو خیلی محکم گرفت....
وقتی برگشتم پشت سرم تا ببینم کیه!!! همون لحظا دریا آرام شد و طوفان قطع شده بود و دریا آرام بود??? فردی که دستم رو گرفته بود مردی نسبتاً قوی و....(عکس قسمت ۳) اون من رو از روی زمین بلند کرد و به داخل کشتی برد??? هنوز داشتم با تعجب نگاش می کردم...
وقتی داخل تارار کشتی شدیم همه دورم حلقه زدند و داشتند در گوش هم پچ پچ می کردند( از این کا متنفرم??) و با تعجب نگاهم می کردند?...
پرستار کشتی خیلی سریع پیشم اومد،مروم که دورم حلقه زده بودند رو دور کرد و کیفش رو زمین گذاشت و گفت: تو خوبی پسر....جاییت که آسیب ندیده....نه؟!....+من: نه فقط این دستم خیلی دردمی کنه آههههه چون....روش اوفتادم زمین????....پرستار نگاهی به دستم انداخت و گفت که اتفاقی نیفتاده فقط کیکم زخمی شدم و بعد دستم رو با باند باند پیجی کرد????.....بعد ازم یک سوالی پرسید کا انتظارش را داشتم??? اون ازم پرسید که مادر پدرم کجان و بعد گفت....نمی تونی که تنهد بیای به می تونی؟؟............وای حالا چی می گفتم بهش...نمی تونیستم بگم که من فرار کردم کهههه???? همین جوری داشتم فکر می کردم که یهو.....
مردی که من رو نجات داده بود پرید وسط و گفت: من اااا من پدرش هستم???....پرستار یک نگاهی به مدر انداخت و یک نگاه به من بعد وسایلش رو جمع ورد و گفت: سفر خوش بگذره ..... راستی پرجون یکم مراقب باش...اینجا توکیوست???...و رفت.....یکم حرفش ذهنم رو درگیر کرد ولی باورم نمی شود که اون مرد این کترو کرده باشه????باید تشکر می کردم....دهنم رو باز کردم که ازش تشکر کنم دستش رو گذاشت روی دهنم و نیش خندی زد و آروم گفت?? اینجا جاش نیست...بعداً تشکر می کنی????.......
خوب دوستان اینم قسمت سوممون بود امید وارم خوشتون بیاد بخونید و نظر هم بدید....امید وارم که دیگه این دفعه حذف نشه....خداحافظ?????
تستچی فدات قبول کن تورو خدا??????????????????????
عالییییی بود خیلی خوشم اومددددددد بعدی رو زود بزار
ای ایکاش میانترم تموم شه منم داستان ماموریت اخر رو بنویسم سپاس