سلام اینم از قسمت دوم داستان زندگی عجیب جانی امیدوارم خوشتون بیاد.
آملیا اسدی بهترین بانک دار جهانه یعنی همه اونو میشناسن. آملیا یه دختر ۱۵ ساله داره اسمش النا است. النا یک دختر درس خون و موفق هست اون خیلی درس رو دوست داره بیشتر علوم رو دوست داره گفته وقتی بزرگ شدم می خوام دکتر بشم. و آقای پیترز یک پسر خوش تیپ داشت به اسم ( جک) اون یه پسر تحصیل کرده، درس خوان،خوش تیپ، خوش قیافه بود
آقای پیترز دو زن داشت، زن اولیش مرد و زن دومیش رو طلاق داد. خب بریم سراغ داستان: وقتی می خواستند برن خونه دیدن خونشون آتیش گرفته مری داشت گریه می کرد منم همین طور خالم هم داشت گریه می کرد?? چون دیگه جایی رو نداشتن لباسی هم نداشتن حتی پولی هم نداشتن.
آقای پیترز گفت اگه جایی رو ندارید بیاین خونه ی من، خاله گفت: نه لازم به این کار نیست .... حرفش نصف موند که یهو یکی در ماشین رو زد گفت: آقا هر خونه ای یا هر جایی داری برو اینجا نمون اینجا خیلی خطرناکه زود در برو.
خاله آملیا گفت باشه ولی زیاد نمیمونیم ولی لطفا برید مدرسه ی روستایی که نزدیکه دخترم رو بیارم از مدرسه. آقای پیترز گفت باشه زود میریم.وقتی رسیدیم خاله گفت الینا زود سوار ماشین شو اونم همین کارو کرد و رفتیم خونه ی آقای پیترز.طولی نکشید که یه چیز خیلیییی بزرگی از کنارمون رد شد نفهمیدم چی بود چون چشمم بسته بودم واقعا خیلی بزرگ بود
آقای پیترز گفت الان میرسیم. وقتی رسیدیم جک درو باز کرد جک گفت بابا اون چیز گنده ارو دیدی؟ چند ثانیه بعد چند نفر و دید به باباش گفت اینا کین؟ باباش گفت مهمون داریم. جک از مهمون خیلی خوشش نیومد گفت سلام به همگی، که یهو چشش خورد به الینا یه جوری شد انگار هنگ کرد مغزش ترکید گفت:
سلاممممممممم???. باباش گفت بیاین تو ممکنه باز از اون جونورا بیان تو خونه. جانی ،خالش،مری و الینا رفتن تو خونه. آقای پیترز اسمش جرج بود. خونه ی جرج خیلی بزرگ بود ۵ تا اتاق خواب، ۳ تا دستشویی، ۲تا سالن و دوتا تلویزیون داشت.
جرج گفت: خانم اسدی هر جایی که دوست دارید بخوابید فکر کنم سفر طولانیی داشتید. آملیا گفت بله خیلی خسته ام متشکر??. یک هفته گذشت که همه به همه عادت کرده بودن.مثلا: الینا جک رو دوست داشت ( با هم دوست بودن) و جک هم مری رو دوست داشت یعنی خیلی دوست داشت باهاش بازی کنه، جرج با آملیا خوب بود.
مثلا: الینا جک رو دوست داشت ( با هم دوست بودن) و جک هم مری رو دوست داشت یعنی خیلی دوست داشت باهاش بازی کنه، جرج با آملیا خوب بود، ولی کسی به جانی اهمیت نمیداد.? اون خیلی ناراحت بود که کسی محلش نمیزارد . هی می گفت کاشکی این اتفاق نمیافتاد و من به این روز نمیفتادم.
اون خیلی ناراحت بود که کسی محلش نمیزارد . هی می گفت کاشکی این اتفاق نمیافتاد و من به این روز نمیفتادم. چند روز دیگه گذشت که تولد جانی شد خاله آملیا براش یه کتاب خرید حتی آقای پیترز هم همین طور دختر خالش هم یه اسباب بازی? ولی جک و مری چیزی نخریدن. جانی وقتی این هدیه هارو دید یه جوری شد می خواست همه چیرو پاره کنه.
جانی وقتی این هدیه هارو دید یه جوری شد می خواست همه چیرو پاره کنه. که یهو صدای عجیبی اومد انگار صدای بمب بود،تلویزیون رو روشن کردیم دیدیم تمام کانال های خبری دارن میگن: ۱- همگی فرار کنید اینجا نمانید. ۲- اگه جونتون براتون مهمه از این کشور بروید. ۳- همگی بروید ما هم داریم فرار می کنیم هر چه زود تر از این کشور بزنید بیرون با هواپیما برید خیلی بهتره چون این موجودات یا هر چیزی در آسمان نیستن.
نظرات بازدیدکنندگان (0)