سلام بچه ها این یه داستان در مورد بی تی اسه که هنوز تصمیم نگرفتم ولی پارت هاش زیاد نیست شاید6 یا7قسمته.شخصیت های اصلی:ا/ت،اعضای بی تی اس امیدوارم خوشتون بیاد و نظرات فراموش نشه،❤
سلام اسم من ا/ت هست.من تو ایران زندگی میکنم و امسال باید برم دانشگاه.تو خونواده نسبتا پولداری زندگی میکنم و عاشق بی تی اسم.کله اتاقم پر عکسای بی تی اسه گوشیم پره.......واقعا بی تی اسو دوست دارم و هیتر ها متنفرم?خب حالا بریم سر داستان:از زبان ا/ت"امروز با دوستام قرار دارم میخوایم بریم بیرون?(توجه داشته باشید که شخصیت اصلی هنوز ایرانه،شخصیت اصلی میتونه هر کسی که دلتون بخواد یا خود شما باشه)داشتم لباس میپوشیدم که یهو چشمم به ساعت مچیم افتاد.وای خدای من دیر کردم.با عجله لباس پوشیدم و رفتم به سمت کافه ای که توش قرار داشتیم.رسیدم دم در،همه دوستام تو کافه منتظر من بودن?
رفتم تو، الیانا(مثلا یکی از دوستاتونه)گفت:کجا بودی دختر یه دفعه نشد زود بیای سر قرار??بعد همه زدن زیر خنده.منم خندیدم و گفتم:ببخشید کار داشتم تا اومدم حاضر بشم دیدم دیر شده?گفتن اشکال نداره.لیونا:خب بچه ها چی سفارش میدین؟من:من فقط یه قهوه میخورم.بقیه هم هر چیزی میخواستن سفارش دادن.خلاصه بعد از چند ساعت داشتم برمیگشتم خونه،میخواستم تاکسی بگیرم ولی هوا تقریبا تاریک بود به خاطر همین زیاد کسی اون دور و بر نبود و مجبور شدم پیاده برم.تو راه صداهای عجیبی میومد انگار یکی داشت دنبالم میکرد.همه جا نسبتا تاریک بود یکم ترسیده بودم.کاش با دوستام میرفتم?
یا هزار تا بدبختی و ترس و لرز رسیدم به جایی که روشن بود و کنار جاده.وایسادم یه ماشین اومد و منو سوار کرد.رفتم خونه.از زبان مادرت:وای این بچه چقد دیر کرده گوشیشم جواب نمیده کجاست؟یه دفعه از در میای تو.مامان:وای کجا بودی چرا اینقد دیر کردی میدونی چقد نگران شدیم؟ا/ت ببخشید مامان ماشین گیرم نیومد مجبور شدم پیاده بیام.مامان:خب اشکال نداره برو لباسات و عوض کن و دستات و بشور که میخوایم شام بخوریم?(چه مامان خوبی من نیم ساعت دیر بیام مامانم منو جر میده??)
رفتم تو روشویی دستامو شستم و یه اب به صورتم زدم.همش داشتم به صداهایی که دنبالم میکرد فک میکردم،یعنی خیالاتی شدم یا یکی تعقیبم میکرد؟?یهو با صدای مامان به خودم میام:عزیزم بیا شام حاضره.من:باشه مامان الان میااام.بعد از شام رفتم تو اتاقم،خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم?فردا صبح:(راستی الان هنوز تابستونه و ا/ت قراره تا چند وقت دیگه که تابستون تموم میشه بره دانشگاه)رفتم پایین که صبحونه بخورم ولی هر چی مادرمو صدا کردم کسی جواب نمیداد.روی در یخچال یه نامه بود:سلام دخترم.من و پدرت برای یه سفر کاری یهویی مجبور شدیم بریم امریکا و تا دو روز دیگه برمیگردیم.تو این دو روز با دوستات برو بیرون یا بیارشون خونه ی ما و با هم خوش باشین?خوش بگذره عزیزم?
صبحونمو خوردم و زنگ زدم به جولیکا:الو،سلام جولیکا خوبی؟جولیکا:سلام ا/ت ممنون تو خوبی؟مشکلی پیش اومده؟تو:اره منم خوبم.نه مشکلی نیست فقط میخوام بگم مامان بابام برای دو روز رفتن امریکا با بقیه بچه ها بیاین خونه ی ما?جولیکا:چه خوب الان میایم.تو:لباس خواب یادتون نره که نمیزارم شب از اینجا برین?جولیکا:باشه بابا باشه?بعد از نیم ساعت زنگ خونه خورد.رفتم از چشمی در نگاه کردم ولی هیچ کس نبود.گفتم حتما بچه ها میخوان سر به سرم بزارن.پس درو باز کردم ولی واقعا هیچکس نبود.به هر حال رفتم روی مبل نشستم.پنج دقیقه بعد دوباره زنگ خونه رو زدن.دیدم جولیکاو بقیه با کلی وسایل و خوراکی اومدن.سریع درو باز کردم و پریدیم تو بقل هم.بعد از اینکه اومدن تو و نشستن گفتم:بچه ها شوخیتون خیلی بیمزه بود داشتم میترسیدم.?سونیا:کدوم شوخی ما که تازه اومدیم؟!تو:یعنی شما نبودین که در زدین و در رفتین؟الیانا:خیالاتی شدی دختر؟ما تازه اومدیم?تو:اگه شما نبودین پس کی بود؟?جولیکا:نگران نباش شاید بچه های همسایه بودن میخواستن سر به سرت بزارن?تو:امیدوارم چون من خیلی ترسیدم اخه دیشبم که از کافه برمیگشتم انگار یکی داشت تعقیبم میکرد?انجلیکا:نگران نباش ما هستیم?خلاصه ما تا صبح بیدار بودیم و خوش میگذروندیم بعدش صبح هم تا ساعت3بعد از ظهر خواب بودیم?من زودتر بلند شدم و میز صبحانه چیدم.امروز هم مثل برق و باد گذشت و ما کلی خندیدیم.ولی بچه ها گفتن امشب دیگه نمیتونن اینجا بمونن و بعد رفتن خونه.منم یکمی ترسیدم که دوباره اون چیزه بیاد ولی به روی خودم نیاوردم و باهاشون خداحافظی کردم.شب زود خوابیدم و فردا با صدای در بیدار شدم.با صورتی پف کرده و موهای ژولیده در و باز کردم ولی همین که مامان بابام منو دیدن زدن زیر خنده???گفتم:سلام چیشده چرا میخندین؟
مامانم گفت وای دختر چرا این شکلی شدی???بابامم همچنان میخندید که یهو صورتش جدی شد.گفت بریم تو کارت دارم.گفتم وای یعنی بابا چیکارم داره?
مامانم اومد تو و گفت:وای خدا دختر اینجا بمب ترکوندین؟??همه خندیدیم.بابام گفت:اول بریم یه چیزی بخوریم که خیلی گشنمه و بعدش کارت دارم.مامانمم لبخند زد.رفتیم صبحونه خوردیم.بعد صبحونه بابام گفت:
ببین دخترم این برگه تو رو به ارزوت میرسونه.من گفتم:چی مگه اون برگه چیه؟پدر:بازش کن میفهمی
خب بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه واسه قسمتای بعد کلی برنامه دارم.میدونم الان ارمی ها شاکی ان که اصلا ربطی به بی تی اس نداشت و اینچیزا ولی باید صبر کنید تو قسمت بعدی مشخص میشه??
نظر یادتون نره کیوتای من???❤?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی
میگم مامانش فقط تو رویا ها هس چون وقتی دیر میای خونه مامان حداقل نیم ساعت غر میزنه یه ساعت برای بهم ریخت غرص میزنه مامان اینجوری با حال😍
وای خدا جیز جیگر بگیری بااین نویسندگیت جیگر
فقط دریک کلام میگم عالیه
برا چی کپی کردی گلم؟؟؟؟
هان؟ حالت خبه؟ نصف تستچی میدونن داستان منه😑درضمن تو زمانو نگاه کن مال من چن ماه پیش بود اون الی ملی کیه تازه گذاشته کجا مانده ای خواهر؟
فقط میخوام ب م پارت بعدی رو بخونم😐😂
هممم خوب بود
💕
خب خب از اول داستان میتونم بگم واقعا بی نظیرهههه خیلی خوب بوود:)
واقعا نویسندگیت خیلی خوبه کنجکاوم بدونم بقیه داستان چی میشه که خداروشکر همه پارت ها هستن خیالم راحته که نیاز نیست منتظر باشم😂👌🏻🤍
ولی بازم میگم خیلی خیلی خیلی نویسندگیت خوبه از همین الان عاشق داستانت شدم^-^
عااللییی💜💜
💞💞💞💞💞
عالی
💜✌
وای عالی بود برم بقیه ی پارت هارو نگا کنم