عشق بی پایان با تو
سلام من s.s.g هستم و این اولین داستان من هستش و امیدوارم که خوشتون بیاد و ممنون از سایت تستچی که داستان ها رو ثبت می کنه
از زبان مرینت : مرینت مرینت پاشو ساعت ۹ هستش ۵ دقیقه دیگه کلاست شروع میشه بازم خوابت برد با ضرب از جام بلند شدم که باعث شد از طبقه بالا تخت افتادم با خودم گفتم امروز از اون روز هایی که اخلاق دست و پاچلفتگیم گل کرده آه سریع لباسام رو پوشیدم و رفتم پایین و یه لقمه خوردم و یه کروسان هم برای تیکی برداشتم و تو راه یه پوستر جدید از ادرین دیدم وااای خدای من این پسر چه چشمای سبز خوشگلی داره
که تیکی گفت مرینت درست گفتم واای پاک یادم رفته بود دیدم دارن در مدرسه رو میبیندن داد زدم نهه در رو نبند رفتم تو کلاس اخیش هنوز خانم بوستیه نیومده بود از زبان ادرین دیدم مرینت وارد کلاس شد سلام کردم که گفت اااا تلام اردین امم یعنی سلام ادرین لبخندی زدم و مرینت رفت نشست رفت سر جاش پیش الیا نشست و سرم رو گذاشت رو میز شنیدم که گفت اخه چرا من نمی تونم یه بار درست حرف بزنم که یه فکری به سرم زد همون موقع خانم بوستیه اومد کلاس تموم شد داشتم می رفتم به کلاس شمشیر بازیم که دیدم مرینت داره اماده میشه که بره کلاس هنر رفتم پیشش و گفتم امم سلام مرینت میگم دوست داری امروز با من بیای به کلاس عکاسی از زبان مرینت
وااای دارم چی میشنوم ادرین من رو به کلاس عکاسی با خودش دعوت کرد الانه که غش کنم که یهو دیدم ادرین دداره جلوی صورتم دستش رو تکون می ده گفت مرینت کجایی گفتم ااا نخ یعنی نه من همینجام و اله نمیام یعنی اره میام ادرین لبخندی زد که یهو گوشیش برای کلاس شمشیر بازیش الارم زد و گفت خب پس امروز میبینمت و رفت وااای اون همیشه همه جا به موقع میره و دستم رو روی قلبم گذاشتم وای باید زودتر به الیا خبر بدم اززبان ادرین کلاس شمشیر بازیم تموم شد و بادیگاردم من رو برد خونه رفتم تو اتاقم و نشتم درسام رو خوندم نقشم عالی بود اینطوری دیگه موقعی که مرینت می خواست باهام حرف بزنه اینقدر رنگ عوض نمی کرد و لکنت زبون نمی گرفت ???
دیدم نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه رفتم حموم و یه کت با یه پوتین و پلیور سبز پوشیدم اززبان مرینت
با الیا رفتیم خونه ما اینبار می خواستم زود برم رفتم حموم و یهو یادم اومد که لباس چی بپوشم که اومدم بیرون دیدم الیا برام انتخاب کرده یه کت کرم رنگ با یه پوتین و یه شلوارک شفید با یه شلواز قرمز زیرش با یه کلاه هنری و یه پلیور سفید پریدم بغل الیا و ازش تشکر کردم و پوشیدمشون و عطر ادرین رو زدم و اون دستبندی رو که ادرین برای روز تولدم درست کرده بود انداختم ( دوستان یادم رفت بگم ادرین هم دستبندی رو که مرینت درست کرده بود رو انداخته) و به سمت پارک حرکت کردم حرف هایی رو که با الیا کار کرده بودم رو باخودم تکرار می کردم که یهو دیدم یه شرور به سمت پارک رفت اااایییی خدا این هاک ماث اصلا ول کن ما نیست رفتم تو یه کوچه و تیکی اومد بیرون و گفت یه نفر شرور شده درسته ؟؟ گفتم اره بعد تیکی گفت پس بزن بریم گفتم تیکی اسپاتس ان و به گربه سیاه زنگ زدم جواب نداد حتما هنوز تبدیل نشده رفتم روی پشت بوم خونه ها و به سمت جایی که شرور بود حرکت کردم
شرور همچین قیافه ای داشت یک شنل مشکی یه میله شبیه میله گربه سیاه و چند تا اسلحه و موهاش شبیه گربه سیاه بود اما مشکی و لباسش هم شبیه گربه سیاه بود یهو گفت اززبان ادرین : کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت در صدا زدم ناتالی پدر دیدم از توی اتاق پدرم صدا اومد و پدرم از اتاقش اومد بیرون رفتم پشت یه ستون قایم شدم دیدم یه چیزی شبیه پلگ داره داره پشت سر پدر تو هوا حرکت می کنه همین طور داشتم نگاه می کردم که پلگ اومد بیرون و گفت نورو
چییییی این غیر ممکنه نورو کوامی ارباب شرارته دیدم کروبات پدر نیست وبه جاش !!!!!نشان ارباب شرارت هست این غیر ممکنه پدر پدر ارباب شرارت بود اشک تو چشمام جمع شده بود بغض داشتم که در همون حال پدرم یا بهتره بگم ارباب شرارت با عجله رفت داخل اتاقش ، بدو بدو کردم و رفتم داخل حیاط از خونه رفتم بیرون می خواستم تبدیل بشم تا برم یه جا تا تنها باشم اصلا نمی تونستم این قضیه رو درک کنم خیلی سخت بود گریه می کردم تبدیل شدم و قبل از اینکه حرکتی بکنم یه اکوما رفت داخل زنگولم و صدای پدرم توی سرم پیچید
کااااات خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
و از سایت تستچی ممنونم و امیدوارم این داستانم رو که برای دومین بار نوشتم بپذیره
نظرات بازدیدکنندگان (2)