نظر بدید ممنون
لیدی باگ : خب این ام از آکوما قهرمان بودن خیلی سخته مگه نه گربه کت نوار : آره بانو ی من ولی خوبی اش این است که من با تو آشنا شدم لیدی باگ : آره .... من باید برم باشه کت نوار : باشه بعدا می بینمت بانو ی من در حالت عادی مرینت : تیکی تو نظرت درباره کت نوار چیه ؟ اون آدم با مزه ای یه ؟
تیکی : منظورت چیه؟ مرینت : همین طوری می خواستم بدونم که صاحب های قبلی تو هم همچین گربه ای داشته ان ؟ تیکی : من نمی تونم بگم این یک قانون بین ما کوآمی ها است مرینت : پس لطفاً بگو کت نوار چه جور آدمی است تو که قبلا دیدیش .
تیکی : چی چی گفتی ... وایسا تو از کت نوار خوشت می یاد ؟؟؟ مرینت با عجله گفت : چی چی نه نه .... نه بابا من .. و .. کت نوار... نه من از اون خوشم نمیاد من اون را به عنوان یک دوست و هم کار قبول دارم تیکی نگاهی به مرینت انداخت و تعجب زده گفت : نکنه ... ههه نکنه تو می خوای هویت کت نوار را بدونی ؟؟ مرینت نمی تونست طاقت بیا ورد و گفت : آره تیکی من خیلی می خوام بدونم اون کیه اون همکاری فوق العاده است تیکی : چیییییی مرنت مگه یادت رفته
که قهرمان ها نباید هویت هم را بدونن بعد تو ... تیکی دست رو سر اش گذاشت و دور اتاق گشت و گفت : نه نه نه این امکان نداره تو تو .... کت نوار رو دوست داریییی مرینت : چییی نه ... نه من فقط عاشق آدرین ام نه هیچ کس دیگه تیکی : مرینت مرینت مرررییینتتت این خیلی بده تو باید عشق ات را از کت نوار از بین ببری اگه نه باید از هم جدا بشیم مرینت : نه نه من نمی خوام از هم جدا شیم لطفا ... باشه عشقم را از بین می برم قول می دم تیکی : قول قول .. مرینت قول قول. قول می دم
تیکی : حالا بهتر شد . بعد رفت بقل مرینت گفت : مرینت به خواتر خودت می گم اگه عشق ات را از بین نبری باید معجزه گر هایت را بر گردونی و دیگه هیچ وقت کت نوار را نمی بینی مرینت با لحن ناراحتی گفت : درک می کنم تیکی .
از اون روز به بعد افسرده شد یک هفته بعد تو زنگ 3 مدرسه آلیا آمد پیش مرینت و گفت : چرا ناراحتی؟ ؟ مرینت : هیچی .. می شه تنها ام بگذاری لطفا .. آلیا رفت پیش آدرین و نینو و گفت : نه هیچی به هیچی بد جور حالش خراب است آدرین : مرینت بی چاره باید یک کاری برایش بکنیم نینو : من هم موافت ام آلیا : چه کاری ؟ بقیه بچه ها هم آمدند و باهم یواشکی نگاهی به مرینت انداختند مرینت نشسته بود رو صندلی و ناراحت بود ناگهان کلویی آمد جلوی مرینت بچه ها ترسیده بودند که کلویی حال مرینت را نگیرد
کلویی با لحن زورگویی گفت: هی دوپنچنگ ، فکر کردی با این رفتار های بچه گانه و ناراحتی می تونی بچه های مدرسه را فریب بدی و اون ها ناز تو را بکشند .. مرینت : آره آره تو راست می گی کلویی من یک آدم خود خاه ام اگه می خوای می تونم از این جا برم . بعد بلند شد و رفت بچه ها تعجب کردنید کلویی مرینت را در حال رفتن نگاه کرد با نگاهی ناراحت بعد به خودش آمد و گفت : میخره است واقعا مسخره است. توی خانه تیکی : مرینت مرینت : چیزی نگو تیکی من خوبم من رو تنها بگذار . تیکی نگاهی غمناک انداخت و رفت توی دیوار ناگهان گوشی مرینت زنگ زد آلیا بود مرینت جواب داد
مرینت : الو آلیا. آلیا : مرینت می خوام با هات حرف بزنم . می دونم که این چند روز افسرده ای و دلیل اش را نمی گی ولی تو نباید ناراحت باشی به هر دلیل که است دنیا فقط دو روزه به خواتر خودت می گم شاد باش لطفا اگه به خاتر خودت نه ... به خواتر من . مرینت تعجب کرد آلیا : التماس ات می کنم همون مرینت قبلی باش همون دوست من که همش می خندید و دست پا چلفتی بود . آلیا داشت گریه می کرد اشک از چشماش جاری شده بود مرینت : آلیا آلیا گریه نکن باشه حق با تو است من نباید ناراحت باشم آلیا گریه اش بند آمد مرینت : دنیا فقط دو روزه و من باید بخندم .:
مرینت : الان می یام پیش ات می خوام با تو برم بیرون باهات خوش بگذردنم الان می یام . آلیا از خوشحالی گریه اش گرفته بود آلیا : من منتظرت ام مرینت روی پل رفت و آنجا آلیا دا دید مرینت : آلیا آلیا : مرینت. ... دلم برات تنگ شده بود دوست خوبم. هر دو دوید اند به سمت هم و هم را بغل کردند. بعد آلبا گوش مرینت را گرفت و گفت : دیگه نبینم ناراحتی هایت را با من درمیان نگذاری مرینت : آخ باشه بیا بریم با هم بستنی بخوریم
روز بعد همه شاد بودند که مرینت برگشته بود مخصوصا آدرین آدرین : مرینت دلم برات تنگ شده بود مرینت دست پاچه شد و گفت : چی دلت تنگ شده بود. .. برای من .. من هم ... رمیت تورد ببخشید. .نه.. من هم همین طور هههه . آدرین در دلش گفت : من دلم برای دست پا چلفتی هایت تنگ شده. بعد مدرسه وقتی مرینت تو خانه بود داشت مو هایش را شانه می کرد تیکی : مرینت من خیلی خوشحالم که تو برگشتی مرینت خندید ناگهان کت نوار آمد مرینت ترسید کت نوار : اوه ترس سوندمت ببخشید. . چه مو های قشنگی مرینت پا شد و گفت : گربه تو اینجا چه کار می کنی کت نوار : شنیدم که افسرده بودی آمدم تو را ببینم هههه .. در دل مرینت : وای گربه است باید براش چایی بریزم بعد این همه مدت آمده که من را ببینه .. کت نوار : مرینت تو خوبی مرینت دست پاچه شد و گفت : هههه آره من خوبم ... هه نگران من نباش گربه سیاه .. بزار چایی به تو بدم بگیرش کت نوار : لازم نباش یعنی ... اههه لازم نبود که چایی بیاری مرینت : پس اون هم مثل من دیت پا چه می شه ..... نه به خودت بیا نباید علاقه ای به اون پیدا کنی .....
عزیزان داستان لیدی باگ و ابر قهرمان های جدید را بخونید
عالییییییییییییییییییییییییییی بود❤️
بعدی رو هم زودتر بزار ممنون??????
دوستان عزیز هنوز به اصل داستان نره سیدیم منتظر باشید تا ببینید چی می شود
داستانت عالیه حتما ادامش بده?
خوبی داستان اینه ک یکم مریکتی من عاشق مریکت هستم❤❤
آخی. داستان قشنگیه ولی کاش انقدر کلمات رو کتابی نمی نوشتی??
بد نیست
سلام ببین گلم میدونم اولین تجربه تو تستچیه فک کنم درسته؟باحال بود اما خیلی نکته ها هست که باید بهت بگم اولی اینه که یک داستان میراکلس کتابی نیست من آمدم تو را ببینم،باشه من بروم تا برایت چایی بریزم مثال گفتم ببین تو باید رمان میراکلس رو از حالت کتابی در بیاری دومین نکته که حیلی هم مهمه لوس بازیشون بود مثلا مرینت نمیاد بخاطر کت نوار گریه کنه یا نمیدونم یه هفته جلو همه ناراحت شه با کلویی که همیشه سنگین بود انقدر لوس حرف بزنه یا آلیا گریه کنه بگه مرینت تورو خدا شو همون قبلی اصلاحش کن ولی خوشم اومد
کاملا با حرفت موافقم
🙂
عالی بود آفرین
خب اگه با لحن گفتاری مینوشتی خیلی بیشتر باهاش ارتباط برقرار میکردم