
خوب بریم برای شروع پارت هفدهم از داستان مدل جذابم امیدوارم خوشتون بیاد مرسی که لایک میکنید و کامنت میزارید. ببخشید اگه دیر شد شروع پارت 17

داستان از زبون هانا: بعد از اینکه وسایل هایی که خریده بودیم رو پیاده کردن و رفتن به ساعتم یه نگاه انداختم ساعت 2 بود چشمام انقد بزرگ شد😨 .هانا- وای خدا کی ساعت 2 شد. جیمین* همون موقع که رفتیم فروشگاه وسیله خریدم و برگشتیم😅😂. هانا- مرسی از یاد اوریت. جیمین* خواهش میکنم. هانا-جیمین بلند شو بریم بخوابیم من خیلی خستم تازه من مثل تو نمیتونم تا هر وقت دلم خواست بخوابم بدنم طوری هست که باید تا ساعت 8 9 بیدار بشم. جیمین *واای تو چرا اینطوری هستی. باش بریم بخوابیم من مخالفتی ندارم. جیمین رو به سمت اتاقش بردم و از اتاقش اومدم بیرون رفتم سمت اتاق خودم تصمیم گرفتم برم حموم پس اول در اتاقم رو قفل کردم بعد هم راهی حموم شدم یه دوش کوتاه گرفتم تا خستگیم در بره بعد هم یه لباس راحتی پوشیدم و با موهای خیس خوابیدم.چون حوصله خوشک کردنشون رو نداشتم.(یه چیزی بگم هانا از اون دخترای ناز نازی نیست که تا با موی خیس بخوابه سرما بخوره و اینکه توی سال هم خیلی مریض نمیشه) همین خودم رو روی تخت پرت کردم چشمام گرم شد و خوابیدم صبح هم مثل بقیه روز ها زود بیدار شدم در حالی که بدنم به خواب نیاز داشت ولی طبیعتم اینطوری بود ولی این چند وقتی که اومدم اینجا( منظورش خونه خودش هست) خیلی میخوابم فکر میکنم خوابیدن زیاد جیمین باعث شده منم خوابالو بشم.(حالا فک میکنین ساعت چند بیدار شده ؟ بهتون میگم 8و 45 دقیقه از خواب بیدار شده خانوم😐😕 بعد میگه خوابالو شدم من تازه یک ظهر بیدار میشم با خودم میگم کاش دو ساعت دیگه هم میخوابیدم خوابم کامل میشد😂) لباس هام رو عوض کردم و به سمت آشپز خونه رفتم. امروز اصلا حوصله اشپزی نداشتم ولی میدونستم اگه الان صبحونه مقوی درست نکنم پای جیمین بهتر نمیشه پس با تمام بی حوصلگیم شروع کردم به درست کردن هوئه دوک (هوئه دوک یه نوع پنکیک هست که کره ای ها و بعضی از مردم کشور های دیگه برای صبحونه و یا عصرونه ها میخورن هوئه دوک همون پنکیکی هست که شیرین تر شده و توی این پنکیک پر از دارچین و عسل و چیز میزای شیرینه. راستی عکسش رو هم براتون میزارم) (عکس لباس هانا رو همین اسلاید و هوئه دوک هم بعدی) قبل ز هر کاری اول موهام رو که روی شونه هام ریخته بودم جمع کردم بردم بالا و با یه کش بستمش و بعد هم گوجه اش کردم البته کامل کامل جمعش نکردم و چند تا تار مو روی صورتم و چند تا کنار گوشم و دور و ورش بود بعد هم مواد و وسایل های مورد نیازم رو روی کابینت چیدم شروع کردم به درست کردنش در کنار اینکه داشتم هوئه دوک درست میکردم رفتم اسپیکرم رو روشن کردم و یه موزیک ملایم هم گذاشتم صداش رو نه خیلی کم کردم نه خیلی زیاد متوسط بود طوری که صداش باعث بیداری جیمین نمیشد و این خوب بود.

🥞🥞🥞🥞🥞🥞🥞🥞🥞
دیگه اخرین هوئه دوک هم سرخ کردم و توی دو تا ظرف چیدم و گذاشتم روی میز . قهوه درست کردم و ریختم توی دوتا لیوان اب پرتقال رو هم ریختم توی لیوان و با قهوه ها بردم سر میز یه قهوه و یه اب پرتقال کنار ظرف جیمین گذاشتم و دوتای دیگه رو هم کنار ظرف خودم گذاشتم. دیگه ساعت 9 و نیم شده بود رفتم سمت اتاق جیمین چند بار در زدم و جیمین رو صدا زدم دیدم هیچ صدایی از جانب جیمین نمییاد(جانب🤣🤣🤣 این چه کلمه ای بود نوشتم) پس دوباره در زدم و گفتم هانا- مین الان میام اتاقت . و در رو باز کردم و وارد اتاقش شدم با صحنه ای که دیدم چشمام انقد بزرگ شد که دیگه درد میکرد فورا دستام رو گذاشتم رو چشمام و پشتم رو کردم به تختش جیمین بدون تی شرت خوابیده بود .جیمین قانون شکنی کرده بود و این اصلا درست نبود ما قبل از اینکه هموخونه بشیم چند تا شرط با هم گذاشتیم اول اینکه اتاقامون جدا باشه و به هیچ وجه نباید بدونه اجازه به اتاق هم بریم. دوم اینکه هر موقع اگه خواستیم لباس عوض کنیم یا بریم حموم باید در اتاقمون رو قفل کنیم .سوم اینکه ما دو تا دوست معمولی هستیم و حق نداریم به چشم زن و مرد به هم نگاه کنیم و این قانون رو فقط برای این یه مدت که توی یه خونه بودم هست. چهارم نباید به هیچ وجه بدون لباس بیام بیرون از اتاق هامون و اینکه نباید ما بدن های بدون لباس همدیگه رو ببینیم . پنجم غذامون رو همیشه چه گشنه چه سیر باشیم باید بخوریم و نباید کثیف غذا بخوریم .من قبل از اینکه همخونه بشیم روی چیز هایی که حساس بودم و خط قرمزم بود به جیمین گفته بودم و برای همین این قانون رو گذاشتیم. شیشمین قانونمون این بود که بخاطر بلد نبودن یه کاری همدیگه رو نباید مسخره کنیم. اینا میشه گفت و چند تای دیگه شبیه اینا قوانین ما برای همخونه بودن بود و جیمین بدون لباس خوابیده بود و در اتاقش رو قفل نکرده بود و این هم قانون شکنی بود پس باید تنبیه میشد. من در حالی که پشتم به جیمین بود با صدای بلند که گوش خودم رو کر میکرد داد زدم جیمین. جیمین هم از همه جا بی خبر بلند شد و روی تختش نشست (دوستان هانا جیمین رو نمیبینه و از صدایی که جیمین با هول بلند میشه میشینه اینا رو میگه) هنوز پشتم بهش بود بهش گفتم. هانا- جیمین چرا بدون لباس خوابیدی؟(با صدایی بلند و تقریبا اعصبانی داره میگه) جیمین* خوب من همیشه بدون لباس میخوابم مگه تو بدون لباس نمیخوابی؟ (جیمین با صدای خوابلو و خمار داره حرف میزنه و چشماش هنوز بستس)
هانا- من هم بعضی وقتا بدون لباس میخوابم و در اتاقم قفله ولی انگار تو قوانین رو یادت رفته ها (هانا کلا اعصبانیه ) جیمین* قوانین رو یادم هست ولی مگه چی میشه اینطور بخوابم. من یه پسرم و این قوانینی که گذاشتیم برای من اهمیتی نداره ولی تو هر طوری که دلت میخواد قوانین رو رعایت کن. (قبل از اینکه هانا حرف بزنه میگم که هانا وقتی جیمین داره این حرف ها رو میزنه اعصبانیه که چرا باهاش همخونه شده و از یه طرفم میخواد بره با جیمین رو در رو بحث کنه و نمیتونه بره بیشتر اعصبانیش میکنه و الان چاقو بزنی بهش خون ازش بیرون نمیاد.)هانا- جیمین منظورت رو از این حرفت نمیفهمم...... یعنی توی این ده پونزده روزی که اینجا بودی هیچ کدوم از این قوانین رو رعایت نمیکردی؟ من واقعا درکت نمیکنم تو الان نزدیکه دو هفتس که اینجا توی یه خونه با یه دختر غریبه که هیچ نمیشناسیش همخونه شدی تازه کسی هم نمیدونه که اینجا هستی بعد من توی این دو هفته هر کاری که از دستم بر میومد برات انجام دادم که یه موقع بهت سخت نگذره و ناراحت نشی از اینکه اینجا با این وضعیت هستی . من سعی میکنم همه شرط هایی که با هم گزاشتیم رو رعایت کنم که یه موقع ناراحت نشی بعد تو الان میگی من یه پسرم و واسم فرقی نمیکنه که قوانین چین؟ این یعنی چی ؟(با داد) واقعا اگه فرقی نداره که قوانین چین( اینجا بغضش میگیره ) پس چرا من توی خونه خودم هر شب قبل خواب در اتاقم رو قفل میکنم که یه موقع شب اگه از جلوی در اتاقم رد شدی من اگه لباس هام درست نبود قانون شکنی نکنم من حتی برای عوض کردن لباس هام که از نظر خیلی ها مشکلی نداره اون قسمت از بدنشون معلومه بشه و از نظر خودم هم همینطره در اتاقم رو قفل میکنم سعی میکنم لباس های پوشیده بپوشم در حالی که من اصلا این لباس ها رو نمیپوشم . بهت نزدیک نمیشم زیاد دور و ورت نمیپلکم همش میرم توی اتاقم با خودم تنها میشم که یه موقع حسی بهت پیدا نکنم یا تو حسی بهم پیدا نکنی که یه موقع قانون هامون رو که گذاشتیم رو نشکنم. تمام این کار ها رو بخاطر تو میکنم چون بهت اعتماد کردم و بهت کمک کردم تا پات رو عمل کنی و خوب بشی تا یه موقع مشکلی برای دوستم پیش نیاد.( اینجا اروم اروم اشک میریزه ولی همچنان پشتش به جیمینه) من برای اولین بار به یه پسر اعتماد کردم چون فک میکردم پسر خوبی هستی. من همین الان هم قوانین رو نمیشکنم و بر نمیگردم رو به روت چون میدونم تو هنوز لباس تنت نیست بر نمیگردم سمتت که راحت تر حرفام رو بهت بگم بر نمگردم که.... من ...من....( نفسش کنم میاد و بغض هی گلوش رو چنگ میزنه که بلند تر گریه کنه ولی هانا نمیخواد این کار رو انجام بده فقط ادامه حرفش رو میزنه) تو رو بدون لباس نبینم. (هانا از اتاقی که درش بازه و هانا توش وایستاده فورا با دو میره توی اتاقش و در رو قفل میکنه و به سمت تختش میره و خودش رو روش میندازه و تا جایی که میتونه گریه میکنه)

روی تختم خودم رو پرت کردم و سرم رو توی باشتم گزاشتم و گریه کردم. انقد گریه کردم که گریه هام تبدیل به هق هق شده بود. از روی تختم پاشدم و رفتم خودم رو توی اینه نگاه کردم هنوز داشتم هق هق میکردم دیگه چشم از نگاه کردن برداشتم رفتم حموم و اب رو باز کردم و رفتم زیرش همچنان هق هق میکردم. نزدیک یه ساعت توی حموم بودم هم برای اروم شدنم هم برای اینکه پف چشمام بخوابه.از حموم در اومدم تصمیم گرفتم دیگه مثل قبل لباس نپوشم یعنی استایل خودم رو بپوشم. دیگه واسه جیمین غذا درست نکنم و فقط برای خودم درست کنم و بیارم توی اتاقم بخورم ولی دست از قفل کردن در اتاق برندارم. برای همین موهام رو خشک کردم هنوز حوله تنم بود نشستم جلوی آینه و شروع کردم به ارایش کردن این مدت هیچ ارایش نکرده بودم پس شروع کردم صورتم نیاز به هیچ کرمی نداشت و فقط من یه ضد افتاب میزدم از ابرو هام شروع کردم جا های خالیش رو یکمی با سایه مخصوص به صورت خط خط پر کردم رفتم سراق چشمام یه سایه با تناژ طلایی/ آجری زدم یه خط چشم کوچیک زدم و ریمل رو هم روی مژه هام کشیدم روی گونه هام یکم با رژگونه نارنجی رنگ دادم و بعد هم سراق لبام رفتم یه رژ لب مات صورتی کم رنگ رو بهش زدم. توی آینه به خودم نگاه کردم خیلی قشنگ شده بودم بعد از پای آینه اشدم به سمت کمد لباسام رفتم و یه پیرهن رو انتخاب کردم و تنم کردم گوشیم رو برداشم و به بونا و رایونگ زنگ زدم که باهم قرار بزاریم از اون موقع که اومده بودم اینجا ندیده بودمشون پس بهشون گفتم بیاد کافه ای که همیشه میریم اونا هم قبول کردن. از اتاقم اومدم بیرون رفتم سر میز صبحونه از صبح بود هیچی نخورده بودم پس قهوم رو داغ کردم و نشستم تمام صبحونم رو خوردم بعد هم ظرف های خودم رو شستم و سویچ ماشینم رو برداشتم و به طرف در رفتم وسایل های ساز هنوز جای قبلی بودن و منم هیچ دستی بهشون نزدم. رفتم سوار ماشین شدم اول یکم اطراف رو دور زدم و دوباره به سمت کافه رفتم اولین نفری بودم که رسیدم پس منتظر شدم و سفارشی ندادم.
خوب حالا وقتشه بریم سراق ادامه داستان از زبون جیمین: (میخوام بدونم بچم چیکار کرده) دیشب از بس خسته بودم حوصله عوض کردن لباسم رو نداشتم ولی با اون لباس ها هم نمیتونستم بخوابم پس باید عوضشون میکردم. یه شلوار راحتی پوشیدم یه تی شرت سفید که جفتش رو جونگ کوک داشت رو از توی کشو برداشتم و به سمت تختم رفتم تیشرتم رو هنوز تنم نکرده بودم رو داشتم با گوشیم ور میرفتم دیگه خوابم گرفت شدید طوری که حتی نمیتونستم پتو رو روم بکشم چه برسه لباسم رو بیپوشم پس گرفتم خوابیدم.صب که شد با صدای هانا از خواب بیدار شدم انقد شکه شده بودم که فک کنم قلبم یه لحظه وایستاد.هانا پشتش بهم بود متوجه رفتارش نمیشدم. بعد از اینکه گفت بدون لباس خوابیدم فهمیدم چرا بهم پشت کرده. بهم گفت چرا بدون لباس خوابیدم من هم جوابش رو دادم . دوباره گفت که مگه قوانین رو نمیدونم خواستم یکم شوخی کنم بهش گفتم قوانین رو میدونم و چون من یه پسرم واسم فرقی نداره چه قوانینی رو رعایت کنم حالت چهرم انقد اونموقع یه طوری بود که اگه حرف راست میگفتم طرف باورش نمیشد چه برسه به دروغ .هانا که پشتش بهم بود و نمیتونست منو ببینه فک کرد من واقعا دارم راست میگم ازم اعصبانی شد و به لحن کاملا اعصبانی بهم گفت(همون حرف های هانا که یه اسلاید رو گرفت😂) من همینطوری هنگ بودم و نمیدونستم چی بگم و اینکه هانا انقد تند تند حرف میزد که وقت به من نمیرسید از یه طرفم پشتش بهم بود و این خیلی بد بود. وقتی اومدم یه چی بگم دیدم توی اناق نیست با دستم محکم زدم توی سرم و گفتم جیمین با این شوخی کردند گند زدی توی روز هر دو تا تون. خودم خیلی ناراحت شدم من توی تمام این مدت سعی کردم تمام قوانین رو رعایت کنم جز یکی اونم اینکه به چشم یه زن به هانا نگاه نکنم. من توی این چند وقت ازش خوشم اومده بود .من نتونسته بودم احساسم رو کنترل کنم ولی هانا اینکار رو کرده بود اون تازه انقد به فکرم بود که حتی برای شکسته نشدن قوانین توصت من نزدیکم نمیشده. وقتی داشت اون حرف ها رو میزد بغض رو توی گلوش میفهمیدم خودم هم بغض کرد بود بعد از اینکه محکم به پیشونیم زدم بغض خودم هم ترکید . کسی که دوسش داشتم توصت یه حرف از طرف من رنجونده شده بود. من فقط برای شوخی اون حرف رو گفتم ولی اون اشتباه برداشت کرد. اتاق هامون کنار هم بود وقتی گریه میکرد صداش تا اتاق من هم میومد انگار داشتن به قلبم چاقو میزدن. زیر چشم های خودم خیس بود .هانا نزدیک دو ساعت همینجوری داشت گریه میکرد و منو اعذاب میداد. قلبم تحمل این هم سختی رونداشت نمیتونستم بکشم .موقع هایی که این طور میشم همیشه اعضا پیشمن بهم دلداری میدن و اینکارشون باعث میشه اروم تر بشم ولی الان واقعا بهشون نیاز دارم ولی کنارم نیستن .

هانا دیگه دست از گریه برداشت حالم یکم بهتر شد ولی بازم از اینکه زنجوندمش ناراحتم و نمیتونم خودم رو ببخشم با همون سر و وضع مونده بودم انگارخشکم زده بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم یکم توی همون حالت موندم که صدای در اومد فهمیدم از خونه زده بیرون. خودم رو به سختی و بی توانی و حالی به سمت حموم کشیدم اب رو باز کردم و زیرش موندم . بعد نیم ساعت اومدم بیرون یه تیشر با یه شلواز تنم کردم و به سمت حال رفتم دیدم هانا صبحونه اماده کرده وقتی به قهوه دست زدم فهمیدم خیلی وقته که روی میز چیدتش برای همین یدونه جدید برای خودم ریختم و صبحونم رو خوردم. وسایل های موسیقی هنوز گوشه خونه مونده بود.و اینکه امروز نوبت دکتر دارم و نمیدونم چیکار کنم. اول زنگ زدم به پی دی نیم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم بهش گفتم به هیچکدوم از اعضا چیزی نگه چون میدونم از دستم اعصبانی میشن خود پی دی نیم شی هیونگ هم دست کمی از بقیه نداشت . بهم گفت که اگه سختمه میتونم برم خونش ولی من گفتم همینجا راحتم فقط اگه میتونه ساعت 6 بیاد دنبالم تا با هم بریم پیش دکتر. بعد از اینکه ادرس رو واسه پی دی نیم فرستادم به چند تا کارگر زنگ زدم تا بیان وسایل ها رو برام جا به جا کنن اون بعد از بیست دقیقه اومدن و وسایلی که داشتم رو حرکدوم رو توی یه قسمتی از اتاق گزاشتن و جا به جاشون کردن اتاق خیلی قشنگ شده بود ساعت دیگه 5 شده بود کارگر ها هم رفته بودن رفتم اتاق خودم و پیرهن مشکل و شلوار مشکلی پوشیدم موهام رو شونه زدم و کتونی سفیدم پام کردم (عکسش رو براتون گذاشتم). به طرف اشپز خونه رفتم در یخچال رو باز کردم توی یه ظرف در دار غذا بود برداشتم گذاشتم توی فر تا گرم بشه و بخورمش بعد دو دقیقه در اوردمش ودرش رو باز کردم چاپ استیک رو هم برداشتم دستم و خوردمش که دیدم پی دی نیم شی هیونگ بهم زگ زد به طرف در رفتم کلید رو از روی اوپن برداشتم و سوار ماشنش شدم (دوستان هر جایی که جیمین میره با ویلچره یه موقع فک نکنین داره راه میره )به طرف مطب رفتیم.....
خوب این هم از پارت 17 امیدوارم خوشتون اومده باشه خوب دیگه توی این پارت کلی اتفاق افتاد هانا و جیمین دعوا کرد/ جیمین عشقش رو به ما ها اعتراف کرد/ و اینکه پی دی نیم شی هیونگ هک فهمید پای جیمین اسیب دیده/ و شیپ شدن جیمین جونگ کوک ببخشید که این کا رو کردم😔
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قشنگم منظورت کارد بزنش خونش در نمیاده😂😂😂😂😂😂😂😂😂چون زده بودی چاقو بزنی خونش در نمیاد😵😂
پارت بعد کی میاد؟؟
من پیر شدم بده پارت بعد رو😂
باشه عزیزم امشب میدم منتشر کنن
💜💜💜💜💜💜💜❤❤❤❤❤❤
ط ۱ ظهر بیدار میشی میگس ۲ ساعت دیگه .من ۸شب بیدار میشم میگم کاشکی تا ۱۲ شب میخوابیدم
جالبیش اینم هست اگه به قول تو 12 شب بخوابیم بازم خوابمون میاد🤣🤣😐
الان فک میکنم من یه کولای خوابالوام😂🐨
داستانت عالی بود
لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار
ممنونم
حتما عزیزم