اگه غلط املایی داشت ببخشید بعد بگید که از بین شخصیت های یوکی ، کوران ، آیدو ، روکا و دوین از کی خوشتون میاد و باهاش حال میکنید .
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم . رو تخت نشستم و چشم هامو مالیدم . به کتاب نگاه کردم افتاده بود زمین و یه صفحه باز بود . از روی تخت اومدم پایین و کتاب رو برداشتم و نگاه کردم صفحه بالاش نماد من نوشته شده بود پایینش یه نقاشی . به نقاشی دقت کردم خیلی شبیه من بود . با خودم گفتم : نماد های دیگه که نقاشی شون نیوفتاده بود . کتاب رو ورق زدم و داشتم نگاه میکردم که یکی در زد : شاهزاده بیدار هستید ؟ گفتم : اگه هم خواب بودنم با صدای بلند تو بیدار می شدم ، اره بیدارم . گفت : بله ببخشید تا نیم ساعت دیگه بیاید داخل سالن اصلی . بلند شدم و کتاب رو بستم و تا اومدم بزار رو میز به جلد کتاب خیره شدم شکلش عوض شده . جای پنج نماد برتر هم همین طور . به جلد بیشتر دقت کردم نماد یخ هم اومده بود کنار چهار نماد دیگه و نماد ششم بالای پنج نماد دیگه بود . نکنه من نماد ششم باشم ولی قدرت من چیه ؟ کتاب رو گذاشتم تو کشو . دستگیره در رو گرفتم که باز کنم یهو دستگیره یخ زد . دستم رو کشیدم ولی چرا باید یخ بزنه ؟ عقب عقب رفتم خوردم به پنجره که صدای ترک خوردن چیزی اومد شیشه ترک خورده بود . از پنجره دور شدم و وسط اتاق وایسادم . که یهو گفت : کوران حالت خوبه چرا در باز نمیشه ؟ گفتم : ارع خوبم ... گفت : درو باز کن بیام تو . دوباره نزدیک در شدم دستگیره رو گرفتم چشم مام رو بستم و فشار دادم . در باز شد و دستگیره هم یخ نزده بود . فوجی گفت : خوبی ؟ صدای شکسته شدن چیزی اومد ... گفتم : حالم خوبه من یکم کار دارم سر میز میبینمت . بعد فوجی رو هل دادم بیرون و در رو بستم . پشت در نشستم موهام ریخته بود جلوی صورتم . پاشدم رفتم جلوی آینه موهام رو درست کردم . گوشیم رو برداشتم ۸ تا تماس بی پاسخ داشتم . ۲ بار یوکی زنگ زده بود و ۶ بار یه شماره ناشناس . به همون شماره زنگ زدم . ولی جواب نداد . منم دیگه بیخیال شدم دستگیره در رو گرفتم ، دستگیره داشت ذوب میشد . دستم رو کشیدم فرم دستگیره عوض شده بود . چرا یه بار دست میزنم یخ میزنه و الان هم ذوب داره میشه با اون یکی دستم در رو خیلی سریع باز کردم و اومدم بیرون از اتاق . از بیرون به دست گیره نگاه کردم خدا رو شکر تغییری نکرده بود . برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم ایجی وایساده گفتم : اینجا چیکار میکنی ؟ ایجی گفت : دستگیره رو عوض کردی ؟ گفتم : نه . گفت : چون داری هی بهش نگاه می کنی . گفتم : وای بیخیال . از کنار ایجی رد شدم . ایجی دستم رو گرفت و گفت : این گل رو برام نگه دار الان میام . شاخه گل رو پرت کرد سمت و رفت . شاخه گل رو گرفتم ولی به محض گرفتن شاخه گل ساقه گل شروع به یخ زدن کرد . گل رو انداختم زمین و با اون یکی دستم گرفتم . ایجی اومد و گفت : دستت درد نکنه. شاخه گل رو ازم گرفت و گفت : چرا اینقدر یخه ؟ گفتم : نمی دونم . بعد از ایجی دور شدم . این خیلی بده نمی تونم قدرت هامو کنترل کنم شب هم که جشنه وای وای . تا سر میز با خودم حرف زدم . سر میز صبحانه با استرس قاشق رو گرفتم چون می ترسیدم یه وقتی یا یخ بزنه یا ذوب بشه .
از زبان یوکی : چشمام رو باز کردم و دیدم روکا بالا سرمه . گفتم : ام چیزی شده ؟ روکا گفت : خب ببخشید . پاشدم و نشستم و گفتم : منظورت چیه ؟ روکا گفت : هیچی ببخشید که بالا سرت وایسادم . گفتم : نه منظورم این نبود . بلند شدم و دست روکا رو گرفتم و از اتاق رفتیم بیرون . تو راه مدرسه آیدو رو کنار درخت سیب دیدم آیدو نزدیک من شد دوین من رو کشید سمت خودش رو گفت : باز چی می خوای . آیدو گفت : یوکی مال منه . دوین گفت : بله ؟ آیدو گفت : یوکی مال منه دیگه مال من شده بعد دستش رو اورد دور کمرم و من رو کشید سمت خودش . و ادامه داد : من و یوکی دیگه ... دوین گفت : نکنه تو ... کاترین گفت : وای آیدو خیلی نمایش خوبی بود بریم بچه ها بعد هانی دست من رو گرفت کشید . قلبم تند تند می زد . هانی هم سرش رو به نشونه بدبختی تکون می داد . دوین گفت : وایسید ببینم . شما دارید یه چیزی رو از من مخفی ... صدای دوین قطع شد . آیدو برگشت و نگاه کرد و گفت : وای کوران خیلی بی سر و صدا شدی . نفسم بالا نمی اومد . کوران گفت : بی سر و صدا بودم . بعد روبه روکا گفت : روکا این شماره توعه . روکا شماره رو نگاه کرد و گفت : بله چطور ؟ کوران گفت : هیچی. آیدو گفت : تو تاحالا از کلمه هیچی استفاده نکرده بودی . کوران گفت : خیلی فضول شدی . بعد تا اومد بره گفت : من شنیدم که یوکی برای تو شده . درسته . آیدو گفت : گوشات خیلی تیره . بعد آیدو دست کوران رو گرفت و رفتند تا باهم حرف بزنند . روکا گفت : وای من باید برم تو خوابگاه میبینمتون . گفتم : اگ اگه آیدو به ... هانی دستش رو گذاشت رو دهنم و با چشم به دوین اشاره کرد . نیلا گفت : بسه نمیشه مخفیش کرد دوین، آیدو یوکی رو بوسیده تمام . دوین چند تا پلک تند زد و گفت : ها ؟ نیلا گفت : ها نداره دیشب هم رو بوسیدن . دوین گفت : اون وقت تازه دارین به من میگین ؟ بعدشا یوکی تو آیدو رو بوسیدی ؟ بگیرم ... سرم رو انداختم پایین گفتم : من ... که دیدم آیدو اومد و گفت : روکا رفت ؟ دوین نزدیک آیدو شد و گفت : تو به چه حقی خواهر من رو بوسیدی پسره دراز . آیدو گفت : اگه قد من درازه پس کوران چیه ؟ دوین گفت : اولا اون شاهزاده هست دوما اون اینقدر بی شخصیت نیست . آیدو گفت : یعنی من مناسب خواهرتون نیستم ؟ دوین گفت : حتی یه ذره .
آیدو گفت : گوش کن یوکی مال منه . بعد رفت دوین گفت : دارم میزنم به سیم آخر این دراز خودش رو با شاهزاده کوران مقایسه میکنه . گفتم : من چیکار کنم ؟ دوین گفت : نگران نباش محاله بزارم . بعد رفتیم سر کلاس . استاد اومد تو و گفت : بچه ها من برام مشکلی پیش اومده و نمی تونم امروز سر کلاس باشم ولی یکی رو جایگزین خودم می کنم برای زنگ بعدی این زنگ آزاد هستید . صدای شادی بچه ها رفت . گوشیم رو در اوردم و به شاهزاده کوران پیام دادم : شاهزاده آیدو بهتون چی گفت ؟ ۱۰ دقیقه گذشت دیده بود ولی جواب نداده بود گفتم : وای بدبخت شدم . هانی گفت : چرا عزیزم . گفتم : من مطمعنا که آیدو همه چیز رو بهش گفته . هانی لبخندش محو شد و چیزی نگفت . دوباره پیام دادم : شاهزاده لطفا جواب بدین . پیام رو بعد ۳ دقیقه دید و ایموجی ساعت فرستاد . هانی گفت : جواب داد ؟ گفتم : فقط ایموجی ساعت فرستاده . هانی گفت : شاید منظورش اینکه بعدا میگه . نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم و شروع کردیم با هانی حرف زدن .
از زبان کوران : وسط درس در کلاس رو زدن استاد گفت : بفرمایید . یکی از کارکنان بود گفت : معذرت می خوام ولی مدیر گفتند که شاهزاده کوران یک لحظه بیان . استاد گفت : برای چی ؟ گفت : کلاس TR3 معلم نداره چون درس شاهزاده خوب هست مدیر درخواست دادن که کواتر ( زنگ ) بعدی ایشون سر کلاس وایسن . استاد گفت : باشه مشکلی نیست . شاهزاده بفرمایید . از سر میز پاشدم . که آیدو گفت : مراقب عشق من باش . برگشتم و گفتم : ببند ?. استاد گفت : من متوجه شدم شما دو تا با هم مشکل دارید ولی فکر نمی کردم در این حد . آیدو گفت : تو کی هستی حتی پس از شنیدن موضوع نظرت عوض نشده ؟ گفتم : نه نشده چون اون تو رو دوست نداره بعدشا اگه دوسم داشته باشه خواهرش نمیزاره . آیدو گفت : نکنه تو هم دوسش داری ؟ گفتم : هر جور دوست داری فکر کن . استاد گفت : درباره کی حرف میزنید ؟ گفتم : هیچی . بعد رفتم جلوی در کلاس . روکا گفت : شاهزاده اگه درستون خوبه میشه به من هم درس بدین ؟ گفتم : خب باشه . بعد از کلاس رفتم بیرون . کارکن مدرسه گفت : شرمنده ولی مشکلتون چیه ؟ گفتم : هیچی . رسیدیم دم در دفتر مدیر گفت : واقعا معذرت می خوام شما رو به زحمت انداختیم . گفتم : نه اصلا مهم نیست . مدیر گفت : بفرمایید بنشینید . نشستم رو صندلی . آقای هیوگا ( استاد کلاس TR3) گفت : درس ۸ هستیم بعد پرسش از درس ۷ داریم اگه زحمتی نیست . گفتم : خب زحمت که ... نه مشکلی نیست فقط درس دادن من ... آقای مدیر گفت : شاهزاده نگران نباشید اصلا استرس هم نداشته باشید☺️ گفتم : من نه نگرانم و نه استرس دارم ? . مدیر گفت : چون همه برای اولین بار استرس دارن ... گفتم : خب من اولین بارم نیست که درس میدم .آقای هیوگا گفت : این عالیه .
از زبان یوکی : یهو استاد داخل کلاس شد و گفت : الان جایگزین من میاد با احترام باهاش رفتار کنید بفهمم بی احترامی کردین بهش من می دونم و شما . کلارا گفت : انگار کی هست ... آقای هیوگا گفت : شخص مهمی هست . به در خیره شده بودم که دیدم شاهزاده کوران داخل کلاس شدن . همه دهن هاشون وا مونده بود . آقای هیوگا گفت : پاهاتون فلجه نمی تونید پاشید ؟ همه بچه ها به خودشون اومدن و ادای احترام کردن . شاهزاده یه کم به کلاس نگاه کرد آقای هیوگا گفت : شاهزاده ازتون ممنونم از دوین و کاترین درس بیشتر بپرس . بعد از کلاس خارج شد . شاهزاده کوران یکم چرخید تو کلاس و نشست رو صندلی .
از زبان کوران : دفتری که روی میز بود رو باز کردم ولی همین که دستم خورد به جلد دفتر داشت یخ می زد . دستم رو کشیدم . انا گفت : مشکلی پیش اومده دفتر دیگه نیازی نیست دستتو بکشی . تا اومدم جواب بدم یکی در کلاس رو باز کرد و گفت : انا مگه نگفتم درست صحبت کنید . انا گفت : ام بله ببخشید . به آقای هیوگا نگاه کردم آقای هیوگا گفت : ببخشید . دوباره از کلاس خارج شد . دفتر رو باز کردم و نگاه کردم و گفتم : اول می پرسم . اِکی گفت : چرا حال حرف زدن نداری ؟ گفتم : چرا مثل بچه خوب نمیشی من کارم رو بکنم . اِکی نشست سر جاش . تا اومدم صدا کنم احساس کردم یکی اینجا اضافه هست . از سر جام بلند شدم و دستگیره کلاس رو گرفت ولی نه یخ زد و نه ذوب شد . در کلاس رو باز کردم و دیدم مدیر و معلم ها پشت درن تا من رو دیدن خودشون رو جمع و جور کردن . گفتم : مشکلی هست؟ مدیر گفت : نه ما سر هر کلاس میریم ولی چون کلاس شما یکم ساکت بود گفتیم گوش کنیم . اومدم تو کلاس و گفتم : درس هفت ... انا گفت : امروز فقط باید درس بدید کو.... ببخشید شاهزاده . از لحنش خوشم نیومدم . گفتم : انا درس هفت رو کامل بلدی ؟ آنا گفت : خب معلومه . گفتم : این عالیه حالا که بلدی بیا اینجا کامل درس بده . انا گفت : ها چی نه من ... گفتم : پس بشین سر جات و اینقدر حرف نزن . صدای خنده چند نفر اومد . دستم رو زدم رو نیز و گفتم : بسه کاترین . کاترین بلند شد و گفت : بله . گفتم : محلول آب و دی اکسید چند مولکول داره ؟ کاترین گفت : الان دارید می پرسید ؟ گفتم : نه خواستمبدونم از مدل سوال خوشت میاد خوب اره دیگه . یه لحظه به میز نگاه کردم داشت یخ می زد دستم رو از رو میز برداشتم . کاترین جواب داد نیم ساعت فقط پرسیدم. بعد شروع کردم به درس دادن . گفتم : سوالی نیست ؟ همه گفتن : نه . به ساعت نگاه کردم ۱۰ دقیقه از کلاس مونده بود . گفتم : وقت آزاد . بعد نشستم رو صندلی چشم هامو بستم بچه ها داشتن با هم حرف می زدن .
که دوین گفت : شاهزاده آیدو چی به شما گفت ؟ گفتم : هیچی . دوین گفت : هیچی نشد حرف چرا به یوکی خیلی اهمیت نمی دی . گفتم : یوکی ! مگه قبلا می دادم ؟ دوین گفت : آه بسه شاهزاده آیدو حتما بهتون گفته . گفتم : خب فرض کنیم که گفته خب که چی ؟ دوین گفت : ناراحت شدید ؟ گفتم : من از تو می پرسم دختری که با توعه بعد ... حرفم رو ادامه ندادم احساس می کردم می خوام کل کلاس رو خراب کنم . که زنگ به صدا در اومده به بچه ها نگاه کردم . همشون به من بعد به یوکی و بعد به دوین نگاه می کردنند گفتم : راه بازه بفرمایید . بچه ها از کلاس خارج شدن به جز دوین و یوکی . دوین گفت : خب ادامه حرفتون . گفتم : حرفی نمونده . یوکی دوید طرفم و گفت : شاهزاده من آیدو رو دوست ندارم . فقط نگاه کردم یوکی اومد جلوم و گفت : شاهزاده من ... من شما رو دوست دارم . بعد گریه اش گرفت و از کلاس رفت بیرون . دوین هم دونید دنبال یوکی .
از زبان یوکی : دست و صورتم رو شستم . دوین گفت : چقدر تند می دویی حالت خوبه ؟ گفتم : ارع اره خوبم . ~•~•~•~•~•~ یک ساعت مونده به جشن دوین گفت : هوی یوکی بیا اینجا . رفتم کنار دوین . کاترین به لباس سفید کوتاه نشونم داد هلن یه جفت کفش سفید و مروارید دار برام اورد . گفتم : وای خیلی لباساتون قشنگه . دوین گفت : دختر این لباس ها مال توعه . گفتم : واقعا .ممنونم . روکا از اتاق اومد بیرون داشت موهاش رو می بست . یه پیرن صورتی خوش رنگ پوشیده بود . گفت : ام ببخشید کدومتون می تونه مو های من رو ببندید ؟ کلو گفت : من برات میبندم . بعد از پوشیدن لباس کلارا گفت : وای خیلی زیبا شدی دختر مطمعنا کوران دلش برات می ره خندیدم و گفت : اون خودش یه دلبره . یکی در خوابگاه رو زد . دوین در رو باز یه آقایی داخل شد . کلو گفت : بابا ؟ کلارا گفت: بالا شما اینجا چیکار میکنید ؟ دوین گفت : آقای هافمن ؟ آقای هافمن گفت : ببخشید که این موقع مزاحم شدم جایی می رفتید ؟ نیلا گفت : هوم ... شاید اینا برن جشن . دوین گفت : منظورت از اینا چیه ؟ آقای هافمن گفت : خوش بگذره کلو و کلارا وسایلاتون رو جمع کنید باید برگردیم کانادا . کلو گفت : چرا بالا چی شده پس مدرسه ام چی میشه ؟ آقای هافمن گفت : خب مادرتون حالش خوب نیست . کلارا گفت : مگه مامان کاناداست ؟ ولی اون با شما تو ناتائی بودن . آقای هافمن گفت : باید زود تر بهتون می گفتنم . ولی اینجا جاش نیست . کمک کردیم کلو و کلارا وسایلاشون رو جمع کردن و خداحافظی کردیم . بعد رفتن کلو و کلارا کاترین گفت : خوابگاه بدون اون دو تا خیلی ساکته . هانی گفت : ارع . یوهی گفت : یعنی چی رو باباشون ازشون مخفی کرده بود ؟ نیلا گفت : ما که فضول نیستیم . همه حاضر شدیم ....
از زبان کوران : موهام رو داشتم شونه می کردم که یهو روکن ( پسر پنجم ) اومد تو با صدای بلند گفت : یه خبر . ترسیدم با یه خبر گفتنش واسه همین شونه تو دستم ترک خورد و دسته شونه جدا شد . موهام هم دوباره نا مرتب شد . شونه رو کوبوندم رو میز و گفتم : اونجا در هست شما هم دست داری بالا یه در بزن بیا تو . روکن گفت : باشه از دفعه بعد خبر اینکه کلو و کلارا نمیان . گفتم : ها کی هستند ؟ روکن گفت : وای خدا تو دیگه نگو الان من و روکی دختری نداریم . بعد بلیز من رو گرفت و گفت : می فهمی ؟ درسته از من بزرگتره ولی مثل بچه ها می مونه درست مثل ایجی . گفتم : خب حالا میزی نشده که . روکن گفت : چرا چیزی شده. من رو هل داد افتادم لبه تخت . گفت : من چقدر بدبختم . بعد پرید بغلم و ناله کرد . دستم رو گذاشتم رو سرش رو گفتم : بسه تو بخاطر یه دختر داری این کارا رو می کنی . خودش رو تو بغلم جا کرد و گفت : لااقل تو یکی درک کن . گفتم : باشه . می دونستم چه حسی داره وقتی تصور می کنم آیدو یوکی رو بوسیده می خوام زمین رو باز کنم و آیدو رو بکنم تو زمین . ( چقدر از فکر های کوران خوشم میاد ? ) روکن از تو بغلم اومد بیرون و کمک کرد بلند شم و گفت : موهات نامرتب شد ببخشید. بعد از اتاق رفت بیرون . شونه رو نگاه کردم ترک ترک شده بود خودمم خنده ام گرفته بود . موهام رو درست کردم . تو سالن از اتاق مامانم صدا می اومد رفتم جلوی در اتاق و خواستم در بزنم که روکی گفت : چی کار داری . بازم ترسیدم از دستم بخار بلند شدم . گفتم : نه هیچی . بعد از پله ها رفتم پایین . داشتم با خودم فکر می کردم که وقتی می ترسم اگه چیزی دستم باشه نابود میشه و اگه چیزی دستم نباشه از دستام بخار بلند میشه اگه استرس داشته باشم یخ میزنه و اگه تعجب کرده باشم وسایل رو ذوب می کنم پس قدرت های آتش ، یخ و خاک یعنی ... با حرف فوجی همه فکر هام پر شد . فوجی گفت : فهمیدی قدرتت چیه یا نه ؟ گفتم : خب ... که چشمم به یوکی افتاد گفتم : دخترا کی اومدند؟ فوجی برگشت و گفت : ها اینا کی اومدند ؟ اونم خبر نداشت . یوکی با نگاه نگرانی بهم نگاه کرد بهش لبخند زدم که یهو روکا پرید تو بغلم خودم رو به سختی نگه داشتم . روکا گفت : شاهزاده من خیلی خوشحالم که قراره شب با شما باشم . به چشم های عسلی اش خیره شدم و محوش شدم لب هاشو نزدیکم کرد و چشم هاشو بست ...
ببخشید اگه غلط املایی داشت . کامنت اون نظرسنجی یادت نره
۱_خیییییلللییییی بببااااحححاااالللللهههههه😻😻😻😻😻
۲_کوران خیلی خوبه😻💛
وای خداااااااااااااا😆😆😆
خیلی باهاله ممنون بابت تست جالبت😃😃😃😃
راستش من از کوران خوشم اومده تفکراتش خیلی باهاله😅
مناز یوکی خوشم میاد❤❤ ولی بچم مظلومه انقدر اذیتش نکن? ترو خدا ??? بزار به عشقش برسه ??
از شخصیت کوران خیلی خوشم میاد.
مثل من خیلی رکه من از افراد رک خوشم میاد ??
نهههههههههههههههههههههه از روکا متنفرم ??
زودتر بعدی روبذار ??
من با کوران حال میکنم ?
خوبه ولی زود بزار
کوران عالیه خیلی خوبه
لطفا اون روکا رو از کوران جدا کن ???
اون احمق به درد نخورا ??
??باشه
عالی بود بعدی رو بزار