خیلی ببخشید دیر شد ????دورروز در حال انتشار بود
صبح که بیدار شدم احساس کردم یه چیزی خورد توسرم،چشاموکه باز کردم دیدم از تخت افتادم پایین همه جام درد میکرد..بلند شدمو به ساعت نگاه کردم: خواب مونده بودگفتم وای خدا دوباره....سریع حاضر شدم همه رفته بودن سریع از خوابگاه اومدم بیرونو تندتند راه میرفتم یه ماشین مشکی مدل بالا چن باری برامبوق زد برگشتمو وبه ماشین نگاه کردم،شیشه عقب اومد پایین یهو دیدم آیدو صندلی عقب ماشین نشسته
بهم گفت:سوارشو!گفتم:نه خودمم میتونم برم گفت:اره میتونی ولی به شرطی که کل راهو بدوی!اونموقع شایییید بتونی نیم ساعت دیگه برسی!مجبور شدم که سوارشم؛
آیدو به من نگاه کردوگفت: یادمه دیشب یکی گفت خودم بیدارمیشم جوابشو ندادم چون چیزی نداشتم بگم...ازگشنگی دلم داشت ضعف میکرد...آیدو کیفشو برداشت ویه چیزی از توش برداشت اونو بسمتم دراز کرد وگفت: بخور! یه پیراشکی بود.گفتم:ممم..ممنونگشنم نیست،نگام کرد وگفت: خودتو توآینه دیدی رنگت مثل گچ سفیید شده
دستمو گزاشتم روی صورتم: آیدو ادامه دادوگفت:پیتزایی هم که دیشب برات گزاشتم رونخورده بودی که.رومو سمت پنجره کردمو وکفتم: گفتم که نمیخام! نزدیکای مدرسه بودیم که گفتم همینجا وایستین، آیدو گفت هنوز نرسیدیم.گفتم میدونم ازاینجا پیاده میرم گفت کلاسا دارن شروع میشن،دیرمیرسی گفتم: تازه دوروزه اومدم خوابگاه شما اگه امروز بارییس شورا برم مدرسه بقیه چه فکری میکنن،تا اومد حرف بزنه سریع پیاده شدم تشکر کردمو دویدم سمت مدرسه
زود رفتم سرکلاس هنوز خانم نیومده بود نشستم سرجامویه خورده با آزونا صحبت کردم خانم اومد سرکلاس ودرس دادزنگکه خورد باجیاوآزونا رفتیم تو حیاط آزونا گفت: خوبی؟؟ گفتم اره خوبم، آزونا گفت ولی رنگت پریده لبخند زدم وگفتم: خوبم نگران نباش!سوراتا رودیدم بهش سلامکردمو وگفتم:ممنون به خاطر جزوه ها .ام...الان برات میارمش خواستم برم سرکلاس یهوسرم گیج رفت وکم مونده بود بیوفتم که یکی دستمو گرفت
نگاش کردمو ودیدم لیندعه گفتم: سلام ..سلام کرد وگفت خوبی؟؟؟چرااینقدر رنگت پریده؟؟؟گفتم ههه هیچی من خوبم..لیندو گفت،راستی اون پرونده مادرت چیشد گفتم: اتفاقا قراره امروز برم بیمارستان گفت: خیلی خوب،موفق باشی اگه کمک لازم داشتی درخدمتم لبخند زدم وگفتم: خیلی ممنون
رفتم سرکلاس تا جزوه های سوراتا روبردارم که روی میزمدیه پیراشکی دیدم منم برداشتمشو انداختمش توسطل زباله جزوه های سوراتابرداشتمو ازکلاس رفتم بیرون جزوه هاشو بهش پس دادمو ازش تشکر کردم،بعد ازمدرسه رفتم بیمارستان اما...
اما هرجاروگشتم اثری از دکتر مامانم نبود هیچکی ازش خبر نداشت! رفتم پیش مدیر بیمارستان درباره دکترمامانم پرسیدم اونم جواب درست وحسابی ندادواخرم گفت منتقل شده به بیمارستان دیگه ای!!!
رفتم اداره پلیس اوناهم جواب درست حسابی بهم نمیدادن یه چیزی عجیب بودپلیسی که دربارع مرگ مامانم تحقیق میکرد اونم غیب شده بود وگفتن انتقالی گرفته!!
ممنون خوندین بعدی رو زودتر میزارم
صد باریکلا داستانتو خیلی دوست دارم❤️
داستانتتتتتت خییییلیییی♈♎بی نظیره 💯💢خیلی ممنونم که انقد زحمت میکشی تا داستانت رو دوست کنی💯♈♎
ویییییی خیلی خوب بود من خودم انیمه دوست ندارم یعنی خوشم نمیاد ببینم واسه همین فقط رمان هاشو دنبال میکنم خیلی عالیه مرسی واقعا زحمتکشیدی🥺💋❤
داستانت خیلی قشنگه واقعا قشنگه ...من که میدونم نویسنده ی خوبی میشی...میگم داستان من رو روهم بخون درموردش نظر بده اسمش دبیرستان عشق و تنفر هست.
وایی چه قدر هیجان انگیزه خیلی خوبه
ممنونم که این قدر خوب می نویسی
قسمت بعد لطفا??
لطفاً زودتر بعدی رو بزار من داستانت رو دنبال می کنم ?☺️
افرین عالی بود ادامه بده
واییی??
زودتر بعدی رو بذار