نظراتتون رو کامنت کنید ☺☺☺
همراه سلنا پشت در بزرگی ایستادیم و یه نفر با صدای بلند حضورمون رو اعلام کرد؛ قبل از اینکه در ها باز بشن سلنا دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت:نگران چیزی نباش، به زودی میتونی برگردی خونتون. کمی مکث کرد و ادامه داد: من اول وارد میشم تا یه چیزایی رو به پادشاه توضیح بدم و وقتی صدات کردن بیان داخل باشه؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. درهای بزرگ باز شد و بعد سلنا وارد شد، خیلی دوست داشتم بدونم قضیه از چه قراره ولی فقط میتونستم صبر کنم. به سمت دیوار رفتم و بهش تکیه دادم، با پاهام روی زمین ضرب گرفتم و توی فکر اسکای رفتم؛ راستش واقعا ناامید شدم که اون و سلنا نامزدن! با یادآوری اسکل بازیام تک خندهای کردم و با انگشت آروم روی پیشونیم زدم
همینطور که به اتفاقات فکر میکردم اسمم بلند صدا شد و پشت بندش درهای بزرگ باز شدند؛ به دفعه موجی از استرس بهم وارد شد، سعی کردم به خودم مسلط باشم. آلیسیا:آروم باش دختر، تو تونستی از بدترین اتفاقات جون سالم به درد ببری این یکی که دیگه چیزی نیست! نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم؛ دو طرف راهی که میرفتم ستونهای بلند مرمری بود که روی هر کدوم یه نوع چراغ عجیب غریب بود و کل سالن رو روشن میکردند؛ اگه فقط یکی از اینا جایی که من زندگی میکنم داشته باشیم خیلی خوب میشه. نگاهم رو از ستونها به روبرم دوختم. سلنا با لبخند بهم نگاه میکرد ولی استرس رو میشد از نگاهش خوند اما برای چی استرس داره؟!
سلنا: پادشاه این دختر، همونیه که براتون گفتم. پادشاه دستش رو به علامت سکوت بالا آورد و سلنا ساکت شد؛ مونده بودم که حرفی بزنم یا نه که خود پادشاه گفت: اسمت چیه؟ با صدایی که لرزش داخلش به خوبی احساس میشد گفتم: آلیسیا. نگاه سرد و یخی پادشاه که روم زوم شد کل وجودم یخ زد! سلنا: قربان، چه تصمیمی در مورد این دختر میگیرید؟! با تعجب به سمت سلنا چرخیدم؛ یعنی چی! اگه پادشاه گفت بمیر باید بمیرم؟! پادشاه: میدونی چرا اینجایی؟ سرم رو به علامت منفی تکون دادم. پادشاه خطاب به سلنا گفت: بهش توضیح بده. سلنا احترام گذاشت و رو به من گفت: دلیل اینکه تو اینجایی اینه که من نتونستم حافظهت رو پاک کنم. خواستم سوالی بپرسم که با ادامهی حرفش خود به خود به سوالم جواب داد! سلنا: این در حالیه که قدرت من روی همهی انسانها تاثیر میزاره و هیچ استثنایی هم در کار نیست.
قلبم دوباره بیقرار شد انگار که قراره یه چیز هیجان انگیز بشنوم. سلنا نیم نگاهی به پادشاه خونسرد که فقط به من چشم دوخته بود کرد؛ حتی منم توی اون وضعیت معذب بودم ولی به روی خودم نمیآوردم. سلنا: ولی مهمترین دلیلی که تو رو آوردیم اینجا اینه که احتمال میدیم تو یه پری باشی! بعد از این حرفش لبخند پر رنگی زد ولی من توی شوک حرفش بودم! حتی شوخی در مورد این موضوع هم قشنگ نیست، مطمئن اگه لیلی این رو بهم میگفت حتما بهش میخندیدم و بهش خیالاتی میگفتم ولی با این چیزایی که تا حالا دیدم...
پادشاه از روی صندلیش بلند شد نیم نگاهی بهم انداخت و قبل از رفتنش گفت: اما شاید تو یه استثنا باشی، ممکن نیست که روی زمین یه پری وجود داشته باشه! بعد از این حرف راهش رو کشید و رفت. به سمت سلنا رفتم و دستهاش رو گرفتم و با استرس گفتم: این شوخی بود؟ چطور ممکنه من یه پری باشم وقتی که نه مثل شما بال دارم نه جادو! سلنا منو توی آغوش کشید و سرم رو نوازش کرد و گفت: همونطور که پادشاه گفت شاید تو یه استثنا باشی که جادوی من روت اثر نداره. فینی کردم و گفتم: دلم برای خونهمون تنگ شده، میخوام برگردم. سلنا: متاسفم ولی تا وقتی این ماجرا معلوم نشه اجازه نداری بری، اگه واقعا تو یه پری باشی اون بیرون تک و تنها توی خطر بزرگی میوفتی! کمی که خودم رو خالی کردم از سلنا جدا شدم قدرشناسانه گفتم: ممنون. جواب سلنا فقط یه لبخند بود. انگار که لبخند زدن براش مثل یه عادته! با هم از سالن خارج شدیم، توی راه ناگهان سلنا بی مقدمه گفت: من تا قبل از این حتی اسمت رو هم نمیدونستم! لبخند محوی زدم.
آلیسیا: حتی وقت نشد درست حسابی خودمون رو به هم معرفی کنیم. یه دفعه سلنا ایستاد، به سمتش برگشتم که یه دفعه سلنا گفت: منم سلنام ۱۹ سالمه☺ دستم رو توی دستش گذاشتم و در جوابش گفتم: منم آلیسیام ۱۶ سالمه.
هر دو شروع کردیم به خندیدن، انگار که کل ناراحتیهام رو برای یه لحظه فراموش کردم. سلنا: تا وقتی اینجایی روی کمک من حساب کن هر چی نباشه من تو رو آوردم اینجا و یه جورایی مسئول توام! آلیسیا: باشه. به کمک سلنا تونستم به اتاقم برگردم و چیزای جالبی درمورد سرزمین پریان یاد بگیرم. بعد از خداحافظی از سلنا وارد اتاق شدم و خودم رو روی تخت پرت کردم، نرمی تخت واقعا لذت بخش بود. چشمهام گرم خواب شده بودند که یه نفر به در بالکن زد! اول توجهی بهش نکردم ولی طرف ول کن نشد و هی با سنگی چیزی میزد به در! با عصبانیت بلند شدم و در رو باز کردم که اسکای خندون رو دیدم! قلبم دوباره تپیدنش شدت گرفت؛ با ذوق گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟ اسکای: اومدم بهت سر بزنم ببینم بازم میخوای خودت رو پرت کنی پایین یا نه! لبخند دختر کشی زد و اومد توی اتاق. نور که توی صورتش میخورد واقعا جذابش میکرد ولی حیف که صاحاب داره?
اسکای اتاق رو برنداز کرد و گفت: یکی از بهترین اتاقای قصر رو بهت دادن! کنجکاو گفتم: تو از کجا میدونی؟ اسکای خودش رو روی مبل انداخت و گفت: ناسلامتی ۲۰ ساله که اینجا زندگی میکنم! نمیدونم چرا به اسکای که نگاه میکنم صورت پادشاه میاد جلوی چشمام! سوالم رو پرسیدم: اسکای احیانا تو بردار پادشاه نیستی؟ لبخند اسکای محوی شد و جاش رو به اخم داد! اسکای: من پسرشم. نمیدونم چرا ولی احساس کردم که با یه تاراحتی عمیق این حرفو زد. پس بگو چرا چهرهی پادشاه انقدر آشنا میزد. اسکای بلند شد و به سمت بالکن رفت. اسکای: من دیگه برم، مراقب باش آلیسیا... قبل از اینکه پرواز کنه دوباره چهرهی شادش رو نشون داد و بعد رفت
برای صدمین بار حالتم رو عوض کردم تا شاید خوابم ببره ولی انگار که خواب با چشمهام قهر باشه، سرحا سرحال بودم. کلافه بلند شدم، توی اتاق دنبال آب گشتم ولی پیدا نکردم؛ ناچار از اتاق زدم بیرون به امید اینکه کسی رو ببینم تا بهم کمک کنه. راهروهای تاریک واقعا ترسناک بودن و خدا خدا میکردم هر چه سریعتر از اونجا بیرون برم. تقریبا ده دقیقا راهروها رو دنبال کردم ولی توی این زمان به هیچ کس برخورد نکردم! اینم از شانس گند منه! کور سوی نوری که از اتاقی ساطع میشد باعث خوشحالیم شد و به طرفش رفتم هنوز دستم رو روی دستگیره نذاشته بودم که صدای دو نفر به گوشم خوردم و دستم توی هوا خشک شد
اولین صدا متعلق به پادشاه بود ولی دمین صدا رو نشناختم. دوست نداشتم که فال گوش وایستم پس خواستم برم که با اومدن اسمم ایستادم! اگه اونا دارن راجب من حرف میزنن پس کار اشتباهی نمیکنم نه؟ گوشم رو به در چسپوندم تا بشنوم چی میگن. مرد گفت: چیکار میتونم در مورد اون دختر انجام بدم؟ پادشاه با کمی مکث جواب داد: باید بکشیش! هینی گفتم و گوشم رو از در فاصله دادم. اینا داشتن میگفتم که میخوان منو بکشن! با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی دوباره گدشم رو به در چسپوندم تا کل ماجرا رو بفعمم
سلام عزیزم داستانت خیلی قشنگه . ممنون میشم داستان من رو هم بخونی داستانت رو ادامه بده .
اسم داستانم دبیریتان عشق و تنفر هستش
یکم زول میکشه یعنی کی ؟؟؟!!
تستچی واسته تایید دو روز طول میده من قسمت بعد رو نوشتم ولی احتمالا فردا یا پسفردا منتشر بشه?
خیلییییییی خوبه
فوق العاده بود ادامه بده
داستانت عالیه من منتظر میمونم
جالب شد داستان