ادامه داستان دیگه ?
با وحشت به پایین رفتم دیدم مامانم با حالت عصبانی و وحشت زده به پارکت نگاه میکرد نگاه پارکت کردم و دیدم که..... هیچی یهو مامان قهقه ی جانانه ای زد و گفت از هالووین گذشته ولی قیافت دیدنی بود?
با لبخند نگام کرد کرد و گفت وای عزیز دلم برو تو دستشویی یه ابی به صورتت بزن شبیه جن شدی. گفتم اگه تو نمیترسیدی شبیه فرشته بودم نمیدونم چرا و چطور یه صدا اومد که باعث شد از وحشت سریع برگردم اون صدا میگفت منظورت یه لوسیفر کوچیکه؟؟
سریع برگشتم سمت مامان داشت با کارد اشپزخونه ور میرفت برگشت سمتم گفت نمیخوای بری یه ابی بزنی به دست و صورتت چل من؟ سری تکون دادم و رفتم تو دستشویی کنار ابخوری ایستادم به صورتم نگاه کردم تا حالا انقدر وحشت زده نبودم ابی به صورتم زدم و سرم رو بلند کردم که یه زن مو طلایی از تو اینه دیدم ....
انقدر ترسیده بودم نمیتونستم برگردم تو اینده داشتم نگاش میکردم با لبخند سرش رو بالا کرد و ارام زمزمه کرد اماده ای ؟ اروم اروم یکم بهم نزدیک شد که جیغ بلندی کشیدم..
مامانم گفت چت شده اروم باش ببخشید اونجور ترسوندمت خیلی عذر میخوام رو به مامن کردم و گفتم مامان اون زن اومده خونمون چی کار کنیم مامانم رو کرد به من و گفت خیلی ترسیدی دیگه میخوای بریم پیش دکتر ؟ سری تکون دادم و رفتم طبقه ی بالا
بعد از اینکه به بابا زنگ زدم و کار داشت با اینکه با هم دیگه صحبت نکرده بودیم یکم اروم تر شده بودم تا اینکه مامان بهم گفت که میخواد بره بیرون و من قرار بود تنها بمونم...
بعد از اینکه صدای در خونه رو شنیدم که بسته شد به مدت 15 دقیقه نشسته بودم روی تخت و از جام تکون نمیخوردم نمیتونستم تکون بخورم انگار هر لحظه امکان داشت دوباره اون زن بیاد سراغم
تصمیم گرفتم از اتاقم بیام بیرون اروم در اتاق رو باز کردم و رفتم طبقه پایین تا 1 ساعت اوضاع خوب بود همه چی عادی بود و به خوبی میگذشت تا اینکه
تلویزیون یکهو روشن شد یه اهنگ عجیب پخش کرد که چند تا دختر بچه داشتن میخوندنش با خوشحالی کلماتی ازش رو میفهمیدم که میگفتن کتاب به زودی اتش میگیره خدا از اینجا میره ویه زمین دیگه میسازه شیطان حکومت خواهد کرد و تو سرباز او خواهی بود .... با ضربه ای در سرم سکوت همه جا را فرو گرفت
ببخشید دیر گذاشتم درسا زیاد بودن حالا به نظرتون بذارم چی میشه یا نه؟