سلام اینم از قسمت چهارم تو قسمت های قبل چند نفر گفتن که بیشتر بنویس سعی خودمو میکنم ولی من یه برنامه دارم که قسمت های حساس رو کم و قسمت هایی که زیاد سورپرایز نداره رو طولانی مینویسم برای اینکه تعداد پارت ها یا همون قسمت ها کم نشه راستی عکس این قسمت عکس ابیگیل با عینک پیتر تو این قسمت میفهمید چرا عینکت پیتر به چشم ابیگیل امیدوارم بخونید و لذت ببرید و اینکه لطفا لطفا نظرات و پیشنهادات فراموش نشه?
اروم برگشتم و با عمه می روبرو شدم من حتی صدای پایش رو وقتی از پله ها بالا می اومد نشنیده بودم با سردرگمی به من خیره شد با صدای ضعیفی گفتم«اه!سلام عمه!» با عصبانیت گفت هیچ معلوم هست داری چه کار میکنی؟با ترس زمزمه کردم:« اه! عمه تو اینجایی کی روزنامه تو تموم کردی؟» قیافه اش یه جوری بود که انگار دزد گرفته با اینکه اون پیرزن مهربونی(راستش خیلی هم پیر نیست امسال ۶۴ سالش میشه اختلاف سنی اش با بابام ۱۷سال باورتون میشه!!!) ولی بعضی وقتا خیلی کنجکاو و زرنگ میشه تقریبا میشه گفت مهارت های کاراگاهی و حس شیشم معرکه ی من به اون رفته بگذریم بعد با شکاکی بیشتر پرسید:« ابیگیل! تو چیه و از من مخفی میکنی اینجا چه خبره خیلی استرس داشتم عرق داشت از سر و روم میبارید بعد جواب دادم:«هیچی! هیچی! فقط داشتم یواشکی پیتر رو دید میزدم همون پسره که تصادف کرده بود الان تو اتاق منه و منم دارم تماشا میکنمش» سعی کردم با اعتماد به نفس به چهره ی درهم رفته عمه می لبخند بزنم?
یکم اخماش باز شد و بعد با تعجب پرسید:« خب حالا چرا یواش حرف میزنی؟ ببینم این یه جور بازیه؟» منم که منتظر فرصت بودم فورا گفتم«بله عمه! دقیقا همینطوره بعدا سر فرصت بهت یاد میدم» همون لحظه تلفن زنگ زد. عمه دوید طبقه ی پایین من هم چپیدم تو اتاق پیتر با یه حرکت سریع ذره بین رو سر داد توی جیبش(چه ماهرانه ولی نکته انحرافی اینجا تیزبینی منه?)
رو به من کرد و گفت:«فکرش رو میکردم که نگاهی به دفترچه بندازی اگه میخوای بدونی چرا هیچی راجب پرنده توش نیست باید بگم که وقتی منتظر بودم سروکله ی یکیشون پیدا بشه یه عالمه چرت و پرت نوشتم فقط واسه وقت گذرونی بعد لبخندی عجیب غریب زد اینجوری? بعد من با چهری ای کاملا جدی گفتم:« شاید بتونی بقیه رو گول بزنی پیتر ولی من یکی رو نه! تو یه راز بزرگ رو از همه پنهان میکنی و من اینو دیر یا زود می فهمم» یهو در اتاق صدا داد توجه ای نکردم و ادامه دادم:« من داستان دروغیت رو باور نمی کنم پیتر دیگه نمی تونی تظاهر کنی فقط یه پرنده بازی تو بیشتر به خانواده تمپل علاقه داره تا به فنچ خاکستری؛ پیتر یا همین الان حقیقت رو میگی و یا خودم میفهمم و بدون وقتی خودم بفهمم دیگه برخوردم اینجوری نیست» با لحنی ناله کنان گفت:« میشه یه لطف بزرگی به من بکنی؟ دفترچه یاداشت، حرف ها و هرچیزی که بین ما رد و بدل شد رو فراموش کن بیخیال من شو من مجبور نیستم به خاطر کارایی که میکنم به تو حساب پس بدم»
با شور و اشتیاق گفتم:« پیتر میتونی به من اعتماد کنی باور کن! بهم بگو چرا زاغ سیاه تمپل هارو چوب میزنی؟»نفس عمیقی کشید و گفت من همچین کاری نمی کنم و حالا هم باید برم دیرم شده
و با عجله به سمت در رفت گفتم عینکت یادت نره برای اینکه فضای جنجالی اتاق رو کمی عوض کنم عینکشو رو به چشمم زدم خیلی عجیب بود! از جنس شیشه اش فهمیدم که اون عینک هیچ کارایی نداره درسته عینکش واقعی نبود برگشتم و بهش گفتم این عینک واقعی نیست درسته ؟ گفت نه این عینک انتی رفلکس فقط به چشم صاحبش درست کار میکنه کاملا مشخص بود داره دروغ میگه بعدش بلند شد و چرخی تو اتاقم زد و به کتاب هام خیره شد یک کلمه هم حرف نزد ناگهان رو به من کرد و گفت:«خیلی خب! قبوله تو بردی! سوگند خورده بودم به کسی نگم عهد بستم ولی دیگه نمی تونم سینجیم های تورو تحمل کنم راز بزرگ من اینه:«
هنوز شروع نکرده بود که عمه می تو اون لحظه ی حساس خرامان با یه سینی شربت اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت:« فکر کردم شاید هوس یه لیوان اب پرتقال خنک کرده باشین به خصوص تو بعدازظهر به این گرمی!» پیتر وحشت زده و با ترس گفت خیلی لطف دارین به تته پته افتاده بود من دیرم شده باید برم و با سرعت از پله ها پایین رفت منم دنبالش رفتم و گفتم نه صبر کن نرو! اون سریع از جیبش یه کاغذ در اورد روش شماره اش نوشته شده بود عجیب بود ظاهرا از قبل اماده گی داشت و گفت بهت یه تک زنگ میزنم تا شماره ام بی افته ولی تو نباید به من زنگ بزنی و بعد با سرعت از در خارج شد
برگشتم و در رو بستم قیافه ی عمه می یکم عصبانی به نظر میرسید راستش منم از دستش عصبانی بودم پیتر میخواست همه چیزو بگه تا اینکه سروکله اش مثل جن بوداده پیدا شد حالا مجبور بودم تا فردا صبر کنم(لعنتی?)
یکم بعد از اینکه پیتر رفت موبایلم زنگ زد و کسی از پشت خط و با صدای خش داری گفت:« چطوری خانم مارپل!!!» کلارا بود گفتم صدات افتضاح شده و اون جواب داد حالم افتضاح تره و بعد با سرفه ای وحشتنناک حرفش قطع شد ادامه داد:«چه خبرا؟» منم از اونجایی که میخواستم مکالمات منو و پیتر رو از همه مخفی نگه دارم فقط ماجرای گردش با فیلیکس رو براش توضیح دادم راستش من برای هیچکس ماجرای کاملشو نگفتم ولی چون با کلارا راحت بودم براش اینطور گفتم:« فیلیکس اومد در خونه و عمه هم بهش گفت مواظب برادر زاده ام باش بعدش باهم راه افتادیم به سمت ساختمون بولینگ و بیلیارد اون دست منو گرفته بود و منم با ذوق نگاهش میکردم اون داشت راجب اهنگ جدیدش با گیتار توضیح میداد و منم با اشتیاق گوش میکردم بعد گفتم که میای تا ساختون بولینگ بکستر مسابقه بدیم اون گفت اگه من بردم شنبه ی هفته ی دیگه بریم سینما منم گفتم اگه من بردم فردا میای خونمون و اهنگ جدیدتو برام میزنی? گفت باشه با اختلاف خیلی کم اون برد و قرار شد دوباره باهم بریم بیرون توی بولینگ خیلی خوش گذشت و خوشبختانه من بردم تو راه برگشت نتونستم خودمو کنترل کنم و به نظرم لازم بود که گونه شو ماچ کنم? موقع گفتن این تیکه واقع داشتم آب میشدم خلاصه کلارا خیلی خوش گذشت بهمون»
کلارا خس خس کنان گفت:« ابی(منظورش همون ابیگیل) می تونم با اطمینان بگم از نظر اون تو جالب ترین دختر این دهکده ای؛ بعد پرسید خب،خبر دیگه ای نشده؟ بالافاصله گفتم:«هیچی،هیچی» و بعد با شکاکی گفت:« ببینم اتفاقی افتاده؟سریع گفتم نه! نه! گفت:« ابی دوباره نری نصفه شب حیاط خونه مردمو کلنگ بزنی? با خنده جواب دادم نه خیالت راحت? یکم خندیدیم و بعد خداحافظی کردیم
رفتم اشپزخونه تا یه لیوان آب بخورم که ناگهان عمه می از توی حیاط فریاد زد:«کککممممکک!!!!!???
با یه کلمه بی نظیر
عالی عالی داستانات قشنگن