خب بچه ها این داستان جدیدم امیدوارم خوشتون بیاد
سلام اسم من ات هست یه دختر بیست سال تک فرزند هستم 1 خاله و دارم و 1 عمه من به چیز های ترسناک و عجیب علاقه ی زیادی دارم و رنگ مورد علاقه ام سیاه و قرمز هست هر نو استیلی میپوشم اما هر چی که بپوشم یا سیاه است یا قرمز
من یه دختر حاضر جواب کیوت جذاب و خفن هستم اگر وارد اتاق من بشوید کلی کتاب ترسناک و عجیب میبینید و توی اتاق من پر از لاک قرمز و سیاه است پدرم معلم زبان است و مادرم دندان پزشک
من کلی دوست دارم اما یک دوست صمیمی به آرایش علاقه ی زیادی ندارم موهام سیاه است و چشمام آبی من در مورد یه کوه عجیب خواندم که نوشته بود این کوه قبلا یک دریا بوده که بعد از چند سال تبدیل به یک کوه شده من از پدر مادرم خواستم به آن کوه سفر کنیم و ما قرار است 2 روز دیگر به آنجا برویم
من که خیلی خوشحالم از امروز تمام وسایل هایم را جمع کردم و یه ساک و 1 کوله پشتی شد خیلی وسایل های زیادی جمع کرده بودم منتظر مادر و پدرم بودم خیلی ذوق داشتم لبتابم را باز کردم و به دوستم پیام دادم اسم دوستم رزی هست سلام رزي خوبی یادته در مورده یه کوه بهت گفته بودم ما قراره بریم اونجا خیلی خوشحالم از همین امروز وسایلم رو جمع کردم نمیدونم چرا این قدر ذوق کردم رزی:چه خوب خوش به حالت من به خاطر خواهر کوچیکم نمیتونم بیام خیلی ناراحتم ات:دختر ناراحت نباش با مامانت حرف میزنم تا شما هم بیاین رزی:واقعا ات:آره رزی:وایی خیلی خوشحالم به هر حال خداحافظ میخوام وسایلم رو جمع کنم ات:هنوز که مطمعن نیستم ولی باشه برو خداحافظ رزی:خداحافظ
از زبان ات این دختر چه قد ذوق داره لبتابم رو خاموش کردم مامانم و بابام اومده بودن در باز کردم رفتیم ناهار بخوریم مامانم و بابام مرخصی شون رو جور کرده بودن منم که خیلی خوشحال بودم همه بهم میگفتن خیلی خوش ذوقم خودمم همین فکر رو میکردم یادم نبود که یه سگ دارم اسمش تافیه خیلی هم بامزه اس یهو
خب تمام شد چالش:به نظرتون ادامه بدم
عالی بود لطفا ادامه بده 😍😍😍
چشم
عالی بود💜🧷
پارت بعدی رو زود بزار💜🧷