
های :) لذت ببرید کیوتا💜
روکردم به ریناروژ و بقیه و گفتم:شما همینجا بمونید با این سنتی ماستر و اماده باش باشید...🦊:چشم...همراه بقیه رفتیم پشت بوم یه ساختمون بلند که یه دید خوب به شرور ها داشت...شرور های زیادی بودند..اما اونها انسان نبودند...مثل یک شرور ساختگی یا یه هیولا...همین گه رسیدیم رونا و مارتینم اومدن...مر:حالت بهتره رونا؟...رونا:خوبم جای نگرانی نیست...ما:نقشه چیه؟...+فعلا هیچی..اول باید از همه چیزشون باخبر باشیم مثل محل استقامتشون...._تنها چیزی که الان میدونیم اینه که اونا انسان نیستن و یه هیولان...ما:چرا اونا تعقیب نمیکنیم تا به پایگاهشون برسیم....+فکر خوبیه اما ما نمیدونیم اونا کی به اونجا میرن پس یه رد یاب بهشون وصل می کنیم...._فکر خوبیه بسپرش به من....کت با چوب دستش خودشو بلند کرد و پرید پشت یه قول سنگی بزرگ و بلافاصله یه ردیاب گذاشت پشتش اما قوله انقدر تکون خورد که کت افتاد زمین...هممون خنده ریزی کردیم...کت بلند شد و خودشو تکوند..._من خوبما😐....+خیلعخب بابا رو دوتا دیگشونم ردیاب بزار محظ احتیاط..._باشه
بعد چند دقیقه کت اومد وگفت:انجام شد...+خوبه بهتره همینجا منتظر بمونیم تا ببینیم کی میرن به پایگاهشون...همونجا نشستیم و منتظر شدیم تا قول ها برن به محل پایگاه...تقریبا دوساعت گذشته بود...وقتی دیدن خبری از ما نیست حرکت کردن سمت یجایی..._وقتشه...دنبال رد ردیاب رفتیم...اما یهو اون سه تا رد یاب از هم جدا شدن...+چیشد؟...مت:یعنی سه تا پایگاه دارن؟...مر:امکان نداره...اریک:الان دنبال کدومشون بریم؟....داشتم فکر میکردم که یهو صدای مارتین افکارم رو بهم ریخت...ما:نقشمون رو فهمیدن...+چی؟😨...ادر:امکان نداره...ما:داره..هرسه تاشون میرن به یک سمت اما از مسیر های مختلف یا در های مختلف اگه حدسم درست باشه اونا میخوان ما جدا بشیم و دنبال هرکدومشون بریم...._درسته...+پس بیاین همین کار رو بکنیم😈...مر:عقلتو از دست دادی خواهر من😐الان میگی با پای خودمون بریم تو دامشون...+درسته ما نقششون رو فهمیدیم پس کاری میکنیم تا نقشش درست پیش بره اما به این تفاوت که ما از نقششون اگاهیم...مت:من که نفهمیدم چی شد...ما:مثل اینکه به معجزه روباه احتیاج داریم...+همینطور به معجزه گر طاووس... _اهم میشه یکم توضیح بدین؟...+فعلا نمیشه....به الیا زنگ زدم...+ریناروژ زود خودت رو برسون به این ادرس...ریناروژ:تنها؟...+اره....در عرض یک دقیقه ریناروژ اومد...🦊:چی شده لیدی باگ...+ریناروژ میخوام یه سراب از همه ما درست کنی...ریناروژ سریع این کارو کرد...خب حالا سراب من و کت و تایگر(رونا)رو بفرست دنبال اون غول سراب..سراب وایت ولف و لیدی باترفلای(متیو و ادرینا)رو دنبال اون یکی و سراب بوی تایم و دراگون و دراگونفلای (مارتین اریک و مریلا) روبفرست دنبال اون...ریناروژ:حله...معجزه گر طاووس رو پوشیدم ودوتا سنتی ماستر ساختم...شکل یه پروانه اما مثل یک دوربین مخفی بود...(اگه فصل ۴ میراکلس رو دیده باشید متوجه میشید)....معجزه گر طاووس رو بیرون اوردم(سنتی ماستر از بین نمیره)....+ریناروژ تو میتونی برگردی به پایگاه اما ما به سراب احتیاج داریم پس به حالت عادی بر نگرد...🦊:باشه...رو کردم به بقیه..+ماهم به صورت مخفی میریم دنبالشون
مر:اوکی پس بزنید بریم...به صورت مخفی رفتیم پشت سر یکیشون...رفتیم تا رسیدیم به یک انبار متروکه...از شهر خارج نبود ولی توی شهرم نبود...غول بزگ وارد شد ماهم اروم وارد شدیم...وارد که شدیم دیدیم دم درش یه پله اهنی میخوره ومیره طبقه بالا که دور تا دورش نرده هست(مثل مدرسه مرینت)مارتین خیلی اروم گفت:من میرم بالا....به نشانه رضایت سرم رو تکون دادم...بعد از توی یویوم بیشین رودر اوردم و زدم به گوشم...+باهام در ارتباط باش...سرش رو تکون داد و رفت...خیلی بیصدا پشت مقداری جعبه پناه گرفتیم...از توی یویوم دوربین مخفی هایی که فرستادم رو کنترل کردم(همون پروانه ها)هنوز لو نرفته بودن
همونجور که نشسته بودیم پشت جعبه ها به مارتین گفتم:چیزی پیدا کردی؟...ما:نه هیچی...+مراقب باش...ما:باشه...یکم سرمو اوردم بالا...چندتا موجود شروروایساده بودند...ما:لایلا داره میاد...سریع سرپو دزدیدم و گفتم:لایلا داره میاد...صدای پا توی فضا میپیچید...ارام و منظم...حتی صدای قدم هاشم شرورانه بود...یکم سرمو بالا اوردم و دیدم...چقدر با این معجزه گر عوض شده..شرور تر نشون داده میشه...با لحن همیشگی گفت:اونا هنوز اینجا نیومدن؟...قوله که دنبالش کرده بودیم یه چیزی با صدای عجیبی گفت که حالت صورتش فرق کرد...لایلا:که اینطور...یه موجود عجیب دیگهکه پرواز میکرد اومد و اونم با صدای نامفهوم و پر خشی چیزی گفت...لایلا:که اینطور..پس چرا نریم استقبالشون؟😈....روشو برگردوند و حرکت کرد سمت در قرمزی که اونطرف بود...فکر کنم فهمیدم کجا داره میره😏...قبل از اینکه کت چیزی بگه انگشت اشارم رو گذاشتم روی لباش تا چیزی نگه...بعد یویوم رو باز کردم و اوردم وسط تا همه ببینن
اون دوتا غول به یه سالن رفته بودن...یهو لایلا اومد جلو با یه لبخند موزیانه..._مگه اون نمیخواست با این نقشه مارو از هم جدا کنه...+منم سر در نیوردم...یهو سراب های ما خودشون رو نشون دادن
از زبان لایلا:با لبخند زیرکانه ای به ۸ قهرمان پاریس نگاه میکردم...لایلا:سلام دوستان خوش اومدین به قلمرو من😈...لیدی سراب:بهتره تمومش کنی لایلا....لایلا:تمومش کنم؟تازه شروع شده....کت سراب:از این کارا چی دست گیرت میشه؟...لایلا:من به چیزی نیاز ندارم من فقط..دارم انتقام میگیرم😈....لیدی سراب:انتقام چی؟....لایلا:انتقام تمام این سالهارو..شما دوستای منو ازم گرفتین..جایگاهمو گرفتین...به لطف شما همه منو به عنواز زن حیلگر میشناسن...لیدی سراب:ما فقط حقیقت رو برملا کردیم..بقیش تقصیر خودت بود....لایلا:خفه شو(با داد)همش تفصیر توعه..تقصیر توعه لیدی باگ😡...عصامو به سمتش نشونه گرفتم و حمله کردم..اما به مهز برخوردش با لیدی باگ اون😳اون از بین رفت😳اون یه سراب بود....+ببخشید نا امیدت کردیم😏....لایلا:چی؟😳..سریع رومو برگردوندم....لایلا:لیدی باگ🗡
خب تامام😂 چطور بود؟خوشتون اومد؟😄 لایک و کامنت فراموش نشه ها😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودددددد آجی جونم ❤️💋
مرسییی
عالی بود گلم 👌🌹
بعدی رو زود بنویس 😗🚶♀️
چشم ممنون
من خودم ۴۰۰۰۰ تا کامنت الان بهت میدم برا دلگرمی
مرسی نفس😍
ممعععررکههههههه همون طور که انتظار داشتم همیجور ادامه بدی سنا
باشه مرسی😍
مثل همیشه عالیییییی
😍😘