من خودم ساعت 12 شب اینو نوشتم از ترس سکته کردم هی با خودم میگفتم نکنه یکی پشتم باشه
خودم تنها سوار ماشینم بودم نصفه شب بود داشتم برمیگشتم خونه تولد یکی از دوستام بود خیلی اسرار کرد شب بمونم اما نموندم همین جور که داشتم میروندم از اینه بغل ماشین به جاده نگاه کردم دیدم....
دیدم یه دختر پشت به ماشین وسط جاده وایساده سریع پامو گذاشتم روی ترمز یه دختر تنها توی جنگل حتما گم شده گوشیمو پرت کردم تو داشبورد همین جور که در ماشین میخواستم باز کنم دوباره یه نگاه به اینه انداختم دختره نبود....
با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم وگرنه این موقع شب یه دختر تنها اینجا چی کار میکنه در ماشین بستم سرم برگردوندم ببینم واقعا کسی نیست که دیدم دختره سوار ماشینمه با یه لبخند زشت چشمای سفید داره بهم نگاه میکنه با تمام توانم جیغ زدم از ماشین اومدم پایین .......
از ماشین پیاده شدم فرار کردم همین جور که می دویدم به ماشین نگاه کردم دختره سوار ماشین نبود سر جام واستادم به چپ راستم نگاه کردم دیدم کسی نیست احساس میکردم نفس یکی داره میخوره به پشتم خیلی اروم به پشتم نگاه کردم دیدم دختره با فاصله چند سانتیم واستاده داشت بهم به صورت وقیحی میخندید انکار از ترسوندن من لذت میبرد
با دو خودمو به ماشینم رسوندم سوار شدم قفل مرکزی رو زدم با بالا ترین سرعت گازش گرفتم حرکت کردم از اینه یه نگاه انداختم نبود از ترس نفس نفس میزدم دوباره سرم برگردوندم به پشت نگاه کردم نبود یهو یه صدای خیلی بدی اومد انگار یه چیز افتاد روی کاپوت ماشین وقتی نگاه کردم دختره روی کاپوت ماشینم بود چشمای سفیدش خیلی ترسناک بود از دهنش خون میومد کنترلی روی ماشین نداشتم کنترل ماشین از دستم خارج شد پرت شد توی جنگل مردم ماشین سوخته شدش رو پیدا کردن اما اثری از خودش نبود
بچه ها کاملا تخیلی بود بازم بزارم؟؟
بازم بزار😊
پارت دوم گذاشتم پارت سوم هم در حال بررسی هستش دوست دارم بوس♡♡♡
مررسی اگه دوست داشته باشید پارت دوم رو هم میزارم♡
مرررسی اجو جونم عشق خودمی
باحال بود
ملسی♡♡♡♡