سلام ، چی بگم؟ بفرمایید داستان ، ببخشید کمه گشادیسم گرفتم😅 و واقعا هم چیزی نمیاد به ذهنم😑
از زبان توماس داستانو پیش میبریممم😁 پایینو نگاه کردم...یه مشمبای سیاه ، برش داشتم و توشو نگاه کردم ، یه دست لباس توش بود ، پوشیدمشون .
لباس قشنگی بود. وایی خدای من...این...این واقعیه؟ یه کاتانا...وایی خدا غلافشو نگاه کن. خیلی زیباست. ترجیح دادم ظاهرمو با لباسم وفق بدم. موهای بلندمو کمی جمع کردم و پایینشو آزاد گذاشتم. خودشون سفید بودن...به زنجیر های طلایی لباسم نگاه کردم. هممم...فکر بدی نیست. چشمامو طلایی کردم. کاتانا رو در آوردم و انعکاس خودم توی تیغه رو نگاه کردم. خوبه. دستکش هارو دستم کردم و پامو جلو گذاشتم که...
یکدفعه سقوط کردم و روی کلی بند قرمز افتادم. به سمت چپم نگاه کردم. اوه...یه کاخ سلطنتی. زیباست. یه کاخ قرمز دیدم با ستون های طلایی ، خلاصه خوشگل بود و با شکوه. کاتانام از بالا افتاد پایین و من تو هوا گرفتمش. زیباست. ( کشتی کارو با این زیباست) بند هارو پاره کردم ( حالا نامه هاشو پاره کردم ، عکساشو پاره کردم ، فکر یه چاره کردمممم. توماس : چه گوهری میافشانی وسط داستان؟ چویا: آهنگ میخونم. توماس : زیباست.چویا : هوروسای) داشتم سقوط میکردم ، ولی ارتفاع کم بود ، پس خیلی راحت با پاهام اومدم رو زمین.
یهو همه جا سیاه شد و فقط یه روزنه نور موند. کاتانام برق میزد ، از شدت گرما عرق از سر و روم روون بود.
گلهای سفیدی شروع به درخشش کردن. بو میومد . بوی بدی ، بوی زشتی و پلیدی و بوی...هیولا ها و شیاطین. در همان لحظه دیوی به روی توماس پرید . توماس میتوانست حس کند که او تنها نیست. بعد از شکست دادن همه آنها... ( دقت کنید که شمشیرشم موقع تاریکی ، مشکی شد )
به بازوی زخمیش نگاه کرد . آستین چپش پاره شده بود و در حالی که لبخند میزد خون کنار لبش را با دستش پاک کرد .
ناگهان بادی آمد و فضا سفید شد . توماس زیر لب گفت :« هه...فکر کردن من انقدر ضعیفم؟» کاتانایش را در غلافش جا داد و به آنها خیره شد . شکی در این نبود که آنها خانواده سلطنتی بودند.
عالی بود اما میگم به نظرم زجرشون نده گناه دارن 😂😂
چشم
راستی خواهر توماس چی شد؟؟
اون که اولای داستان مرد😐
اون هم مث توماس قدرت داشت ، پس نمرده.
توی سازمانی که برای ویلیامه کار میکنه.
ولی نقشی توی داستان نداره.
میدونم نمیره سراغ توماس؟😐
نه توی اون دو سالی که توی کما بود ، بر اثر یه اشتباه به دست ویلیام به قتل میرسه.
عه یعنی الان مرده؟؟😳☹
با اجازتون
چرا انقد تعجب کردی؟😂
ووویییی😖 به توماس تسلیت میگم ایشالا غم آخرش باشه🥲😅
حالا اصلا میفهمه این اتفاقا افتاده؟😂
توماس که نمیدونه . اون فکر میکنه تو همون موقع آتیش سوزی خواهرش مرده😂
عجب😂😂
باشه منتظر پارت بعدم💖
چویااااااااااااااا
بعدییییییی
چه خبر ا تویسا
تویسا؟ سراغ اونم میرییییم
قراره کلی بدبختی بکشه😈
هورااااااا
اصلا بهش رحم نکن کلا هر چقد میخونی زجرش بده😈
چقدر کممممم زود بعدی رو بزارررررر😶🌺🌺
ننوشتم زود مینویسم میزارم❤️