پارت بعدی خیلی خوبه . این پارت یکم خنده داره . نکته : جسی چیزی که در ظاهر هست واقعا نیست .
از زبان یوکــی: در باز شد و روکا داخل شد. دوین گفت: کلید از کجا اوردی؟ روکا خندید و گفت: رئیس خوابگاه بهم داده مشکلش چیه ؟ دوین گفت : مشکلش اینکه هیچ کس جز من کلید نداره . روکا گفت : وای خیلی سخت گیری. بعد یه خمیازه خیلی ناز کشید و رفت تو اتاق و گفت : شب بخیر . به کاترین ،هانی و یوهی نگاه کردم محو تماشای روکا بودن . مطمعنا با رئيس خوابگاه همین کار رو کرده که رئيس خوابگاه کلید داده بهش . دوین گفت : این آخر کار دستمون میده . یهو هلن گفت : دخترا خبر . یوهی گفت : حتما فردا امتحان داریم ? . نیلا گفت : اگه خبر خوبی نبود اینطوری داد نمی زد . هلن ادامه داد : پس فردا تولد ۳۶ سالگی ملکه الیزابت هست و یه جشن داخل قصر داریم . کلارا گفت : ملکه الیزابت ؟ هلن گفت : همسر آخر شاه مادر اریک و ... نه ببخشید شاهزاده اریک و کوران . دوین گفت : خب به ما چه . نیلا گفت : دوین تو اخلاق عادیت هم بده وای به حال اینکه عصبانی هم باشی . یوهی گفت : منظورت اینکه ما هم دعوت شدیم ؟ هلن سرش رو به علامت تایید تکون داد . هانی گفت : خب کیا دعوت شدن ؟ هلن گفت : اینجا نوشته اسامی مهمانان خوابگاه F ( دوین ، یوکی ، خودم ، یوهی ، کلارا ، کلو ، کاترین ، هانی، نیلا ، روکا و جسی ) هانی گفت : جِسی؟ من تاحالا اسم اون رو تو خوابگاهمون نشنیده بودم . گفتم : منم همین طور کی هست ؟ هلن گفت : چه میدونم حتما اشتباه شده . دوین گفت : صد در صد اشتباه شده اونم اینکه روکا هم تو مهمونی هست . نیلا هنزفیریش رو در اورد و کرد تو گوشش و گفت : خدا رحم کنه به اون بدبختی که دوین باهاش لج بشه . بعد نشست رو صندلی راک و چشم هاشو بست . کاترین گفت: در این یک مورد باهات موافقم. دوین گفت : همتون خفه شید بسه دیگه بریم بخوابیم . یوهی گفت : دخترا فردا شیمی می خواد چیکار کنه ؟ هانی خیلی آروم گفت : فک کنم می خواد درس بده . دوین و هلن به هم نگاه کردند . یهو کلو گفت : امتحان! همه سر جامون میخکوب شدیم . نیلا گفت : صدات خیلی بلنده . ارع فردا شیمی امتحان داریم مثل هر جلسه چیز عجیبی نیست که اینطور داد میزنی . سرم رو انداختم پایین و آهی کشیدم .
روکا با لباس خواب از تو اتاق اومد بیرون و گفت : میشه کم تر سر و صدا کنید . دوباره کاترین و هانی و یوهی و هلن محو تماشای روکا شدن . خودمم همین طور . دوین یکی زد تو سر من و روبه روکا گفت : نه شب بخیر . روکا دست هاشو قلاب کرد به هم و با صدای خیلی نازی گفت : چقدر عصبانی هستی . حتی دوین هم برای چند لحظه محو تماشای روکا شد . با خودم گفتم : درسته اون خیلی ناز و خوشگله ولی یکم مشکوک میزنه . رفتم پیش روکا گفتم : ببخشید بیدارت کردیم اگه چیزی خواستی به خودم بگو شبت هم بخیر . روکا گفت : تو خیلی مهربون هستی یوکی مثل خواهر واقعی می مونی . گفتم : ا ممنونم اگه کاری داشتی حتما بهم بگو . روکا رفت رو تختش خوابید و چشم هاشو بست . برگشتم سمت شد اتاق دیدم همه دارن به روکا نگاه می کنند به زور از جلوی در هلشون دادم . یهو همه جا تاریک شد . یوهی گفت : دوین لااقل براز اتاقم رو پیدا کنم بعد خاموشی بزن . دوین گفت : با نور موبایل هاتون اتاقاتون رو پیدا کنید . کاترین زیر لب یه چیزی گفت متوجه نشدم ولی هانی خندید . هانی و کاترین با هم تویه اتاق بودن . کلو و کلارا هم همین طور . نیلا و یوهی تو یه اتاق . منو روکا تو یه اتاق و دوین هم تنها می خوابید . رفتم تو اتاق در رو آروم بستم و اومدم رو تختم نشستم . روکا گفت : خوبی ؟ گفتم : ببخشید بیدارت کردم ؟ روکا گفت : نه بیدار بودم . سرم رو انداختم پایین و خودم رو بغل کردم . روکا بلند شد و اومد کنارم نشست و گفت : چیزی شده ؟ گفتم : خوب نه یعنی ارع نمی دونم چیکار کنم . روکا دستش رو گذاشت رو کمرم و گفت : همیشه یه راهی هست بستگی به زمان داره . گفتم : درسته ولی ... روکا گفت : الان شبه و ممکنه که مغزت خوب کار نکنه فردا اگه خواستی باهم درباره اش حرف می زنیم . گفتم : ممنونم باشه شبت بخیر . پتو رو کشیدم روم و خوابم برد .
از زبان کوران : بعد شام تو سالن دیدم یکی از ندیمه ها از تو اتاقم اومد بیرون و یه چیزی زیر لباسش مخفی کرد . پشت ستون قایم شدم ندیمه افتاد جلوم و رفت منم آروم آروم تعقیبش کردم . دیدم رفت تو حیاط ، داشتم می رفتم تو حیاط که یهو یکی گفت : ببخشید شاهزاده مشکل چیه؟ گودا بود گفتم : هیچی خودم حلش میکنم شما بفرما . ندیمه رو گم کردم سریع رفتم تو اتاقم و همه جا رو گشتم ولی کتاب قدرت ها نبود . حتما همون رو برداشته باید سریع کار رو تموم می کردم . پریدم لبه پنجره و یهو ندیمه رو کنار درخت بید دیدم کنار یه نفر . پریدم پایین و پشت درخت قایم شدم و نگاه کردم ندیمه کتاب رو از تو لباسش در اورد و تا اومد بده خودم رو رسوندم پشت ندیمه و گردنش رو گرفتم . ندیمه قلبش تند تند می زد . اون شخص شنلشرو برداشت . تا دیدمش ندیمه رو ول کردم و گفتم : این چه کاریه ؟ ایجی گفت : وای پسر ناجور مچم رو گرفتی . گفتم : مسخره ? کتاب رو از رو زمین برداشتم . ایجی گفت : اون شب این کتاب رو تو دستت دیدم کنجکاو شدم خودت که می دونی من چقدر کنجکاوم . گفتم : نه تو کنجکاو نیستی تو فضولی . ایجی خندید و گفت : وای وقتی جدی هستی خیلی خوشگل میشی . تا دم در اتاقم از این چرت و پرت ها گفت .
صبح سر کلاس استاد گفت : خب درس رو شروع کنیم . یهو در باز شد روکا اومد تو و گفت : وای استاد واقعا معذرت می خوام . استاد با یه لهن عجیبی گفت : نه اشکال نداره برو بشین عزیزم . روکا اومد سر جاش نشست استاد گفت : آیدو چه اتفاقی افتاد شما سه تا دیروز خیلی حالتون بد بود . آیدو گفت : هیچ استاد . استاد گفت : بسیار خوب ... درسش رو داد . ده دقیقه تا پایان کلاس مونده بود . لیلی با یه ظرف اومد تو و گذاشت رو میز . استاد گفت : برای پروژه علمی باید گروه بندی بشید منم شانسی این کارو میکنم . بعد دستش رو کرد تو ظرف و سه تا کاغذ بیرون اورد و باز کرد و خوند : روکا ، آیدو و ... اون یکی رو نخوند به من نگاه کرد . گفتم : آها متوجه شدم استاد . استاد یه لبخند زد و گفت : گروه A روکا ، آیدو و شاهزاده کوران . آیدو سرش رو گذاشتم رو میز روکا هم خیلی ذوق داشت . بعد کلاس تو محوطه پارک چند تا از این دختر ها اومدند و گفت : وای شما باید شاهزاده آخر باشید . گفتم : که چی ؟ یکی دیگشون گفت : خیلی خوشگله . اهمیتی ندادم و تا اومدم برم یکی از دختر ها دستم رو گرفت و گفت : ببخشید ما اسم شاهزاده آخر رو نمی دونیم میشه بگی اسمتون چیه ؟ گفتم : خب ... یهو روکا اومد و دستم رو گرفت و گفت : شاهزاده معذرت می خوام یه مشکلی دارم میشه کمکم کنید . گفتم : ام البته چرا که نه . یکی از دختر ها گفت : میشه بگی اسمش چیه ؟ روکا گفت : شاهزاده کوران بعد دست روکا رو کشیدم و گفتم : خب مشکلت چی بود . روکا گفت : ام بلع یعنی مشکل همه ما هست در کلاس قفل شده و کلید زاپاس هم نیست . کوران گفت : خب من باید چیکار کنم ؟ استاد گفتد: وای شاهزاده خداروشکر که پیداتون شد می تونید از پنجره پشت کلاس داخل بشید و در رو باز کنید . گفتم : ام ... باشه . رفتم پشت مدرسه پنجره کلاس نیمه باز بود . دیدم همه اومدند پیش من و دارن نگاه میکنند . یکی از پام را زدم به درخت و لبه پنجره رو گرفتم و رفتم تو کلاس . در قفل بود دو زانو نشستم و با خودم گفتم : خب من برای چی عجله می کنم . خیلی با حوصله و با یه کلید دیگه که تو جیبم بود آروم آروم به کمک قدرتی که داشتم در رو باز کردم . مدیر مدرسه گفت : امیدوارم که همه شاهزاده ها مثل شما باشن واقعا از تون ممنونم . آیدو جلوی در کلاس وایساده . دیدم روکا روبه آیدو به کاری کرد و بعد لبخند زد و رفت نشست .
از زبان یوکی : بعد مدرسه با دخترا هماهنگ شدیم که بریم یکم بیرون بگردیم . روکا گفت : خوش بگذره بعدا میبینمتون . دوین گفت : باشه . کاترین گفت : روکا تو هم بیا . روکا گفت : نه من کار دارم . یهو یکی از پشت خورد بهم . داشتم می افتادم که همون کسی که خورد بهم من رو گرفت . یه دختر با موهای قهوه ای و چشم های بنفش گفت : واقعا معذرت می خوام . دوین گفت : این کارت مال توعه ؟ دختر گفت : بله ممنون میشم بدینش . دوین گفت : تاحالا ندیده بودمت . دختر گفت : بله من تازه به اینجا اومدم اسمم جسی نیکول هست . گفتم : پس تو جسی هستی خوشبختم هم اتاقی ما هستی . جسی خندید و گفت: این خیلی خوبه . بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت : وای ببخشید من باید برم بعدا میبینمتون. روکا هم خداحافظی کرد و رفت سمت خوابگاه . هانی گفت : دختر خوبی بود . دوین گفت : اره ازش خوشم اومدم . حالا بیاید بریم .
از زبان کوران : رو صندلی نشسته بودم و داشتم آهنگ گوش میکردم که یهو یکی گفت : کادو برای مامان چی گرفتی ؟ گفتم :در زدن بلد نیستی برادر من ؟ اریک خندید و گفت : آی شرمنده . گفتم : هیچی فعلا. اریک رفت رو تختم دراز کشید و گفت : همیشه دوست داشتم این اتاق ، اتاق من باشه . گفتم : ها یعنی چی ؟ اریک گفت : هیچی من علاقه خاصی به این اتاق دارم . خیلی راحتم توش . گفتم : آره معلومه . اریک گفت : یعنی چی معلومه ؟ گفتم : برگدون در زدن میای تو و ... معلومه این اتاق راحتی هست . اریک خندید و گفت : آها باشه از دفعه بعد در میزنم ? . گفتم : نه تروخدا همین طوری بیا تو . یهو ایجی اومد تو و گفت : چی میگید ؟ گفتم : اینجا برای همه اتاق راحتی هست . اریک زد زیر خنده ایجی گفت : به چی می خندی ؟ صدای فوجی اومد : پسرا برید بیرون با کوران کار دارم . ایجی گفت : چه کاری ؟ فوجی گفت : تو چیکار داری . فوجی در اتاق رو بست و گفت : هنوز نفهمیدی قدرتت چیه؟ گفتم : خب نه هنوز . فوجی به اطراف نگاه کرد و گفت: خب بزار یه کاری کنیم . فوجی لیوان آب رو از کنار پنجره برداشت و گفت : آب توش رو بلند کن . گفتم : مگه نماد آب پدیدار نشده ؟ فوجی گفت : ساکت فقط کاری که گفتم رو انجام بده . گفتم : فک نکنم بتونم . بعد دستم رو نزدیک لیوان کردم و چشم هامو بستم . یهو صدای سرفه فوجی اومد چشم هامو باز کردم و دیدم فوجی خیس شده . فوجی گفت : تو روحت چرا سمت من آب پرت میکنی ؟ گفتم : واقعا تونستم ؟ فوجی گفت : خب حالا لیوان رو بگیر . لیوان رو گرفت گفتم : خب که چی . فوجی گفت : بقیه اش مال بعد . سریع در رو باز کرد و رفت بیرون . خیلی خوابم می اومد . چشمام رو باز کردم ساعت ۸ شب بود . واقعا ۴ ساعت خوابیده بودم . خیلی حوصله نداشتم ، هیچ کاری هم نداشتم بازم خوابم می اومدم دوباره چشم هامو بستم که بخوابم یهو یه
کتاب نماد ها رو هوا معلق شده و ازش نور میاد . چشم هامو بستم واقعا نورش کور کننده بود . نور که یکم ضعیف شد بلند شدم و نشستم و به کتاب نگاه کردم . یه حس ناآشنا اومده بود سراغم نوری از کتاب در می اومد دورم میپیچید و بعد نا پدید می شد . دیگه همه جا رو تار میدیدم و ...
پارت بعدی طولانی ترین پارت هست .
لطفا اون دو تا چیزی که گفتم رو کامنت بزارید ممنونم
❤❤❤❤❤
خب خب داره جالب میشه😃😃😃😃
عالی بود لطفاً پارت بعدی رو زود بزار??
عالی بود
لطفا بعدییییی رو بذار?
عالییییی بووووووود????
فقط این داستان مال چه انیمه ای است؟
داستان خودمه
ممنون
عالی بووووود?????????فقط یه سوال این چه انیمه ای است که از روش داستان می نویسی یا از تخیلات خودت است ؟؟؟؟؟. اگه جواب من را بدی ممنون می شم?????
از تخیلات خودم
عالی بووووود?????????فقط یه سوال این چه انیمه ای است که از روش داستان می نویسی یا از تخیلات خودت است ؟؟؟؟؟. اگه جواب من را بدی ممنون می شم?????
عالی بود میشه داستان عشق ابدی ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ و قسمت اخر هم بخونی نظر هم بدی اگرم خواستی فقط قسمت اخر رو بخون نظر بده تنکیو
باشه عزیزم حتما
عالیه
من تازه آشنا شدم با تستت عالیه خیلی خوشم اومد