سلام ببخشید دیر گذاشتم
از زبان مرینت: تیم پسر خیلی نازی بود اما دلم برای گربه خیلی تنگ شده بود که یهو یک پسر مو بلوند چشم سبز با کت و شلوار امد وای چقدر شبیه ادرین بود بلند شدم و گفتم سلام ادرین یهو همه همینجوری نگام کردن گفتم ببخشید اشتباه شد لبخند زد و گفت خوشحالم بهوش امدین خانم گفتم مرینت اونم گفت مرینت از زبان ادرین :الیا بیهوش شد حالا چیکار کنم نباید انقدر سریع میگفتم اما بغضم از نبود مرینت انقدر زیاد بود که رفتم توی کلاس و پشت کمدم نشستم و گریه کردم دو هفته بعد از زبان مرینت: دو هفته گذشته بود و من هنوز نمیتوانستم جایی برم و جیک هم خیلی دورم میگشت باید بهش میگفتم من کس دیگری را دوست دارم
یک اتاق بود که بعداز ظهر ها جیک میرفت انجا امروز دلم میخواست برم و داخل و ببینم یعنی ان داخل چیه ؟ بدجوری دلم میخواست به الیا زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم اما اون نبود? نکنه ادرین رفته با یکی دیگه ?? برای همین رفتم توی اتاق و خودم را انداختم توی تخت از زبان ادرین : مثل همیشه داشتم به مرینت فکر میکردم که گفتم پلگ گفت چیه خواب بودم حالا که بیدارم کردی پنیر داری گفتم بلگ مسخره بازی در نیار اینجوری نمیشه من نمیزارم ارباب شرارت زنده بمونه و گفتم پلگ پنجه ها بیرون و رفتم روی یک ساختمان و از ان ساختمان به ان ساختمان و رفتم روی برج ایفل
و داد زدم اهای ارباب شرارت بیا بیرون ایندفعه میخوام همچی تموم بشه نمیذارم زنده همینجوری توی شهر بچرخی آن هم گفت واقعا پشت سرم را دیدم میخواست با عصاش ضربه بزنه اما جاخالی دادم از زبان مرینت :روی تخت نشسته بودم که تیم گفت مرینت میای باهم کارتون ببینیم گفتم اما الان.. گفت لطفا اااا گفتم باشه و رفتیم روی مبل من هم پاپ کورن درست کردم و نشستیم اما تا تلویزیون را روشن کردم خبر نادیا شاماک بود :نادیا شاماک هستم از پاریس الان با شما هستیم با جنگ گربه سیاه و ارباب شرارت یعنی کی برنده میشود با شما هستیم که تیم شبکه را عوض کرد و روی کارتون گذاشت دو دقیقه هنگ کردم بعد تیم را بغل کردم و گذاشتم توی اتاق گفتم تو بازی کن باشه من برمیگردم و در را بستم و گفتم تیکی حالا چیکار کنم اون بدون من نمیتونه تیکی گفت مرینت تو بهترین تصمیم ها را میگیری خودت چی فکر میکنی به تیکی نگاه کردم و گفتم تیکی خال ها روشن و رفتم که یک صدایی پشتم گفت مرینت!!
برگشتم اون جیک بود که چشماش گرد شده بود گفتم بعدا توضیح میدم و به سمت یک ساختمان رفتم بعد از گذراندن راهی طولانی به برج رسیدم و گفتم گربه از پنجت استفاده کن برگشت و گفت بانوی من خودتی اون هم با عصاش به دل گربه زد و اون هم از برج پرت شد گفتم نههه الان یا باید گربه را نجات میدادم یا ارباب شرارت را میکشتم حالا چیکار کنم
ممنون خواندین با ۶ کامنت پارت بعد را میزارم ??
اگر نظری دارین بگین تا در داستان استفاده کنم?
ممنون خواندین یک داستان جدید هم دارم شروع میکنم داستان تخیلی ای هست اسمش تکه گمشده هستش?
ممنون خدانگهدار
?????
هنوز نرفتی?? بای?
خواهش می کنم بزار???❤???
عالی ???❤???
ادامه
عالی بود میتونی تست عشق ابدی رو هم بخونی و نظر بدی
قسمت بعدپلىز