ارامه ىاستان ز اين پارت خیلی غمگینه حتی منم گریم گرفت ??
از زبون انیکا: از اون روز به بعد منو جیم همیشه همو میدیدیم . دوستای صمیمی هم بودیم . کنارش خیلی بم خوش می گذشت . نمیدونم این چه احساسی که من دارم ??
تو یه روز منو اون کنار هم نشسته بودییم و داشتیم با هم حرف میزدیم که یهو ...
یهو یه مرد با موهای پریشون از توی جنگل اومد بیرون و به اطراف نگاه کرد و گفت : پس اینجا جاییه که شاهزاده ما مخفیانه میاد . بعد سمت جیم برگشت و گفت : سلام سرورم . جیم خیلی پریشون بود خیلی هم ناراحت و عصبی . به اون مرد گفت : جول تو اینجا چیکار میکنی ؟ چرا دنبالم اومدی ؟ منم با تعجب به جیم نگاه کردم و گوشه لباسش رو گرفتم و گفتم : جیم اینجا چخبره ؟ این مرد چی میگه ؟ اون بم گفت : نگران نباش چیزی نیست . اما از صورتش معلوم یه چیزی هست??
یهو اون مرد عجیب غریب که انگار اسمش جول بود گفت : او او او ! پس تو اون کسی هستی که دل شاهزاده مارو برده . صبر کن ببینم مگه تو قانون نمیدونم چندم شما نیومده که هیچ کس حق رابطه داشتن با خوناشامارو نداره ؟ .منم گفتم : البته اما این چه ربطی به دوستی منو جیم داره ؟؟!!!??{ اینجا می خواستم بش بگم خدا بت صبر بده عشقت در اصل دشمن خونی هم نژاداته??}اون مرد گفت : اوه پس نمیدونی شاهزاده ما یا به قول تو جیم در اصل ... که یهو ...
یهو جیم با عصبانیت گفت : ساکت ششششششششششششووووووووووووووووو . اون مرد گفت : چشب علاحضرت هر چی شما امر کنید گستاخیم رو ببخشید . یهو جیم یقه جول رو گرفت منم با تعجب به اونا نگاه میکردم و تو فکرم میگفتم : اینجا چخبرههه ؟ اون قانون چه ربطی به جیم داره ؟؟؟؟!!!۱ که یکدفعه چشماما سیاهی رفت و نفهمیدم چی شد .
حالا از زبون جیم صحبت می کنم : یقه جول رو گرفته بودم . خیلی عصبی بودم . از یه طرفی نگران انیکا هم بودم بلند به جول گفتم : از اینجا برووووووووووووووو . اونم گفت : میرم البته بعد از کشتن اون???من با شنیدن این حرف کلا اعصابم به هم ریخت اونقدر که نتونستم خودمو کنترل کنم . اخه صدمه زدن به انیکا . انیکای من !. عمرا اگه بزارم . با فریاد گفتم :اگه روش یه خط بندازی میکشمت . اونم گفت : متاسفم اما ما نمیتونیم از کشتن بقیه صرف نظر کنیم??اما شاید اگه ... منم گفتم : اگه ... ؟؟؟ گفت : شاید اگه حافظشو پاک کنید و دیگه سمتش نرین از کشتنش صرف نظر کنم . بش گفتم : اگه این کارو بکنم دست از سرش بر میداری . اونم گفت : البته چرا که نه چونکه در هر دو حالت شما عذاب میکشید و تنهایید اما این بدتره چون میدونی اون زندست اما نمیتونی کنارش باشی .نمیدونستم چیکار کنم . از طرفی میدونستم اگه قبول نکنم انیکا میمیره از طرفی دیگه میدونستم اگه قبپل کنم تو تاریکی غرق میشم من بدون انیکا نمیتونستم خوشحال باشم . اخرش با کلی کلنجار با خودم گفتم ک باشه حافظشو پاک میکنم . اما اگه بشنوم یه خراش هم برداشته میکشمت
اون گفت حالا این شد یه چیزی . خوب حافظشو پاک کن . گفتم میشه باش خداحافظی کنم . گفت باشه شما و این احساساتتون . ( بییییییییییییییییییی احساس گریم گرفت ??????}ادامه : رفتم کنار بدن بیهوش انیکا اشکام ارام میوفتادن رو صورتم . دهنم کنار گوشش بردم و گفتم : خداحافظ انیکای من . منو فراموش کن .{ ننننننننننننننننههههههههههههههههههههه????} بعد یکدفعه انیکا چشماشو باز کرد .
از زبون انیکا :صدای جیم رو شنیدم که گفت : خداحافظ انیکای من ... منو فراموش کن ... با خودم گفتم : نه من اینو نمی خوام اروم چشامو باز کردم و گفتم : نه این کارو نکن ... این .. کارو ... نکن ... حرف زدن برام سخت بود اما ادامه دادم : این کارو نکن... چون من... چون من... دوست دارم ... اشکای جیم خیلی سریع سرازیر شدن ... از زبون جیم { نمی خوام دیگه بنویسم ... گریم گرفت به خدا ... ??????} خوب باشه ادامه میدم . نمیدونم کجا بودم خب }. از زبون جیم : انیکا چشماشو باز کرد از حرفی که زد خیلی تعجب کردم واقعا اون گفت ... اون گفت که دوسم داره با اینکه من یه خوناشامم و اون میدونه ...چرااااااااااااااااا ... چرا سرنوشت ... دیگه قبول کردم که باید این کارو بکنم . بلند گفتم : متاسفم بعد وقتی چشمام پر اشک بود اروم گفتم : دوست دارم . دستمو بردم جلو و قدرت پاک کردن حافظم رو فعال کردم وقتی تو لحظه اخر سرمو بردم بالا... انیکا ... انیکا داشت بهم لبخند میزد با اینکه باش داشتم اینکارو میکردم ... از زبون انیکا : دیدم جیم داره میگه که دوسم داره احساس خوبی داشت پس یه لبخند زدم و یک دفعه بیهوش شدم ...
از زبون جیم : انیکا بیهوش شد بردمش تو پایگاه وقتی گذاشتمش داخل اتاقش نتونستم جلوی خودمو بگیرم رفتمو اونو اروم رو لبش بوسیدم حس شیرینی داشت . حسی که دیگه تجربش نمی کنم ... پس اونقدر تو اون حالت موندم تا یکمم اروم شدم . بعد ازش خداحافظی کردمو پیشونیشو بوسیدم رفتم ... از زبون انیکا : ها ... من کجام ... وقتی بیدار شدم هیچی یادم نمیومد از اتفاقی که افتاده نمیدونستم چرا تو اتاقمم . از بقیه هم پرسیدم اونا هم نمیدونستن چرا اونجام ؟از اونجا که خسته بودم رفتم خوابیدم ... از زبون جیم : کنار پنجره نشسته بودم دیگه شب شده بود ماهم تو اسمون بود اما زیباییش اصلا برام مفهوم نداشت احساس تنهایی و غریبی وجودمو گرفته بود اما حداقل میدونستم که انیکام حالش خوبه ... اره انیکام .. انیکایی که الان دیگه ما من نیست { چرا اخه ... چرا باید اینجوری شه ... چرا نمیتونم داستانو تغییر بدم ... چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!}}}}}
امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه و اگه مثل من گریه کردید خدا گریه هاتون رو بپذیره یه کاری کنه بدونم تو اینده چی میشه . داستان خودمه ... اما اخرش برام نا مفهومه ??? لطفا کامنت بزارید اگه نظرات به ۳ یا ۴ نرسه بعدی رو نمیزارم هاا..
سلام من خواهر نویسندم چند ساعت پیش یه داستان نوشتم به نام معرفت عشق لطفا بخونید ???
راستی وقتی خواهرم گف که ۱۰ نفر بهش نظر دادن فکر کردم شوخی میکنه ولی وقتی دیدم راست میگه خیلی خوشحال شدم و اونم داشت بال در می اورد .
خیلی باحالین ??????
عالی بود همین جور برو جلو نفرین عالی بود منم دارم یه داستان مینویسم هنوز پارت اولشو وارد سایت کردم میشه وقتی نوشتم و منتشر شد بخونیش؟
اسمش متولد شده ی فضا هست البته هنوز صفحه ی اولشو وارد کردم
باشه حتما می خونم
مرسی
بازیگری ترک خدا بقیش رو بذار
ببخشید اما منظورتو از اینکه بازیگرم نفهمیدم ??
خیلی خوبه به داستان منم سر بزنید paris
واااای کلی گریه کردم
توروخدا قسمت بعدی رو بذار.
خیلی خوب بود وایی خیلی هیجان دارم ??
قسمت بعد لطفا ??