سلام دوستان من قسمت دو رو هم نوشتم این قسمت یک قسمت کاملی هستش عکس بالا هم عکس شخصیت های اصلی داستانمون هستش من برای هر قسمت عکس هر مکانی که تو داستان بود با شخصیت هاش رو می زارم دیگه داستان شروع شدددددد نظر هم لطفا فراموش نشهههه ا تستچی لطفا قبول کنننن لطفا??
از این داستان...فقط من و اون دختره خبر داریم??♀️?.......از رازاین دنیا??....???......
بازم داشت مثل هر روز بارون می بارید?☔.... نگران بود.....وقتی بیرون از پنجره رو نکاه می کردی متوجهش می شدی متوجه اون ....اون.....
می شدی....اون مثل استخری از نور می درخشید و نمایان می شد??☀️ اون لحظه کسی نمی دونه که اون دختر داشت به چی فکر می کرد ولی چشماش می درخشیدند??♀️?....دقتی اوت دختر متوجه اون نور شد از بیمارستان زد بیرون?♀️?♀️؛ اوه خدای من اونجا... اونجا...محشربود!!??
اون دختر درحالی که داشت باتمام وجودش دعا می کرد از اون معبد گذشت⛩?♀️⛩ { منظورش معبدی بود که اونجا وجود داره ⛩...} و ناگهان زمان از حرکت ایستاد......اون دختره......
اون روز همه خودشون رو بشکون می گرفتند و من با خودم فکر می کردم اون اتفاقی که اوت روز افتاد واقعیت بود یا یک رویا?? ولی....کاملا واقعی بود....اون روز تابستان بالای سر ما نومایان شد??{ منظور خورشید بود که بعد از مدت ها دوباره از پشت ابر ها بیرون اومده بود و باران قطع شده بود????...}
خوب دوستان داستا اصلی از اینجا شروع می شه که تا حالا گوینده پسر بود که دختر توی بیمارستان کنار مادرش بود که چشمش به اون نور افتاد بعد رفت به محلی که نور می تابید و بعد از معدگبدی که اونجا بود گذشت و ناگهان رو ننوشتم ولی این ناگهان ربط خیلی زیادی داره که بعد آسمان باز می شه و بعد از مدت ها خورشید نمایان می شه و.... خوب من اون قیمت رو نندشتم چون اگه داستان رو در ادامه هم دنبال کنید متوجه می شید چه اتفاقی می افته??????? از کسایی که تا اینجا
خوندند و ادامه دادند واقعا ممنونم و قدر دانی می کنم دیگه خیلی حرف نمی زنم (یعنی نمی نویسم?) برام خیلی باارزش بود....خوب بریم ادامه داستا شروع می شودددددد??:??
☔داستان اصلی☔: همه دور عرشه کشتی جمع شده بودند و به آسمان خیره شده بودند....همه به تماشای آسمان مشغول بودند??. رنگین کمان درآسمان نقش بسته بود?????????همه چترهاشون رو بسته بودند و با تعجب به رنگین کمان نگاه می کردند??....خیلی وقت بود که کسی خورشید رو وسط آسمان ندیده بودند??.....این برای بچه ها کوچیک که تا به حال خورشید رو ندیده بودند یک کشف خاص و باحال بود??...مردم همدیگر رو بغل می کردند و شادی مس کردند....رست های به تگطرف آسمان بالا می رفت و صدای شادی و فریاد خوشی مردم فکنن تا اونور دنیا هم می رفت?????????? شاید باور نکنید ولی مردم توکیو خیلی وقت بود خورشید رو به خاطر این بارون سنکین ندیده بودنو??
کسی دلیلش رو نمی دونست ولی فکرنکنم کسی در اون لحظه به این فکر کنه.....تا اینکه!!!
خدب دوستان این قسمت هم به پایان رسید امید وارم خوشتون بیاد و من رو به آرزوم برسونید و نظر بدید?????? این قسمت از قسمت قبلی کامل تر و بهتر بود....تستچی قبول کن توروخدا حا لطفا. دوستتون دارم بای??نظر
سلام
من فکر کنم داستانت از روی یه کارتون باشه چون از داستانت چیزی نفهمیدم و همونجوری کهaylakhنوشت که خیلی بهش علاقه داره لطفا یه توضیح کوتاه درباره اش بده و اینکه داستان باحالی به نظر میاد ادامه بده
من عاشق کارتون فرزند اب و هوا هستم و خیلی زیاد میبینم یعنی از کارتون های روزمر منه اونقدر دیدم که سی دی خش افتاده ?????