
سلام دوستان من یه داستان میخوام بنویسم که غمگینه و تو این داستان ناتالی شخصیت اصلی
از زبان مرینت: امروز صبح از خواب بیدار شدم و مثل همیشه مامان ناتالی غذام رو اماده کرده بود و رفته بود داشتم صبحونه میخوردم که پستچی امد در رو باز کردم و ازش نامه ها و بسته هامون رو گرفتم امدم داخل که یهو پام به دامنم گیر کردم و افتادم وقتی بلند شدم نامه ها و بسته ها ریخته بودن داشتم جمعشون میکردم که
یه نامه رو دیدم روش نوشته بود برای خواهر عزیزم مرینت ❤ (صورت مرینت وقتی اون نامه رو دید😳)این امکان نداره مگه من خواهر دارم؟ *بعد شروع میکنه به خوندن نامه با صدای بلند* متن نامه💜 خواهر عزیزم اکنون که دارم این نامه را مینویسم از تو خیلی دورم ولی اصلا مهم نیست چون تو همیشه در قلبمی و من همیشه احساس میکنم دوباره داریم مثل کودکی با هم بازی میکنیم تو نمیدانی من کیم و وقتی این نامه را میخوانی حتما تعجب میکنی اما من واقعا خواهرتم کسی که بهش میگی مادر یه شیطان به تمام معناست خودش را به تو مادرت معرفی کرده ولی نه مادر تو سابین چنگه که همان زن یا مادرت که تو بهش میگی مادر را کشته است دلم میخواهد هم رو فردا ببینیم پس به این آدرسبیا: خیابان کفشدوزک پلاک ۱۲ عمارت دوپن چنگ زنگ دوم
بعد خوندن نامه واقعا ناراحت شدم یعنی مامانم واقعا زن بدی؟ و یه قتل انجام داده ولی با خودم بیشتر فکر کردم و با خودم گفتم شاید سر کاری تقلبی باشه. ولی اگه واقعی بود چی؟ پس امشب سعی میکنم از مامان سوالایی کنم که به جواب برسم و وقتی رفتم پیش اونی که ضاهرن خواهرمه ماجرا رو بفهمم
*غروب * از زبان مرینت الاناست که مامان بیاد پس باید شام رو درست کنم شام یه سوپ درست کردم و یه سالاد داشتم میز شام رو میچیدم که یهو صدای زنگ امد در رو باز کردم مامان بود *علامت ناتالی💙 علامت مرینت💕*💙 سلام دختر عزیزم خوبی؟💕 ممنون مامان خوبم💙 نمیای بغل مامان💕 چرا چرا الان میام*و میره بغل ناتالی*
💙 عشق مامان میدونی چقدر دوستت دارم؟💕 نه چقدر 💙 اندازه ی جهان💕 منم دوستتون دارم💙 عشق کی بودی تو*بعد لپش رو میکشه*💕 مامان به نظرت نباید بریم شام بخوریم؟💙 چرا عزیزم ولی یه خبر خوب دارم که بعد اینکه مامان لباسش رو عوض کرد 💕 چشم تا شما لباستون رو عوض کنید منم یه آب پرتقال براتون درست میکنم💙 مرسی عزیزم

چون میدونستم اگه حرفای خواهرم درست باشه فردا با مامانم دعوا میکنم پس نیخواستم موقعه شام بهش خوش بگذره پس میوه های ظرفش رو شبیه یه درخت چیدم که بهش قلب آویزون شده بود*عکس اسلاید ظرفی که مرینت چیده*💙 وای عزیزم چقدر خوشکل شده میز💕 مرسی مامان💙 خواهش میکنم💕لطفا بشین💙 میشینم عزیزم💕 راستی مامان سوپرایزت چی بود؟💙 خیلی خب الان میگم من ماجرای عا*شق شدن تو و آدرین بهم رو به گابریل رو گفتم و گابریل هم موافقت کرده و میخواد ماه بعد با آدرین بیاد خواستگاریت💕 مامان واقعی میگی؟💙اره 💕 مامان خیلی دوستت دارم 💙 منم حالا بیا شاممونو بخریم

*عکس میزی که مرینت چیده بود* 💕مامان حالا من یه سوپرایز دارم💙 چی عزیزم؟* و ظرف رو براش میاره*💙 چقدر خوشگله 💕مرسی مامان 💙 💋💋💋💕 میشه بخوریش؟💙اره عزیزم
*بعد شام*💙 عزیزم من چند تا کار برام پیش امده که باید برم اتاق بالا تو خودت سیب ممنوع ببین💕باشه مامان💙 مرسی دخترم شب بخیر💕 شب بخیر (الان مثلا ازش چه سوالایی کردی؟💕 میپرسم😏 پس سریع باش 💕 باشه فقط صبر کن😆😅 باشه💕 مرسی) چند ساعت بعد 💕 سریال تموم شد و رفتم اتاق مامانم *در میزنه*💕 مامان میتونم بیام داخل؟💙آره عزیزم بیا*ومیره داخل**و میشنه*یه خورده سکوت کردم که یهو مامان گفت :چی میخواستی بگی عزیزم؟ مامان بابای من کی بود و چرا ولمون کرد 💙 ماجراش طولانی💕 گوش میدم 💙 بابات مارسل سانکور بود و ولمون نکرد اون مجبور شد💕 چرا؟ بابا واسه چی مجبور شد💙 بابات رو یه نفر از مون گرفت 💕 ماجراش چی؟💕 مامان یه لحظه از تبلتت بیابیرون💙 بیا رو پام بخواب💕 باشه*وتبلتش رو میزاره رو میزش و به بالش پست سرش تکیه میده و موهای مرینت رو نوازش میکنه*💕 مامان بابا زندست؟ یا مرده آدم بدی یا خوب💙 بابات اندازهی فرشته ها مهربون بود اون به خاطر یه تهدید های یه زن مارو ترک کرد💕 اون زن کی بود.💙 اون زن اون زن
برو نتیجه چالش داریم👈❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود آجی♥️
ممنون پری سیما
دوستان پارت دوم تو برسی ولی متاسفانه دسترسیش رو کردم اشتباهی شخصی
خیلی خوب بود
ج چ : نمیدونم
ممنون❤