سلام به همگی ببخشید دیر شد امیدوارم لذت ببرید این قسمت رو مدیون نظر ❤ مرینت ❤ در قسمت 8 هستم. از همگی ممنونم امیدوارم لذت ببرید.
یه مهمونی دو نفره حسابی گرفتیم و شب از خستگی دوتایی رو کاناپه خوابمون برد... صبح سوزوکی بیدارم کرد و گفت : حاضری؟ من : برای چی؟؟ گفت : خوب فکر کن. گفتم : آها آره یادم اومد . بله آماده ام ولی...
گفت : ولی چی؟؟؟؟؟ با خجالت گفتم : می ترسم. از زبان سوزوکی : باورم نمی شد لونا می ترسید! لبخندی زدم و بهش گفتم: نگران نباش. اژدها نمی شی! لبخندی زد . از زبان لونا : حاضر شدیم {لونا : پلیور یاسی با دامن سرمه ای و جوراب شلواری مشکی. سوزوکی : ژاکت سفید و شلوار آبی.} راه افتادیم به طرف جنگلی که تو آدرس داده بود...
بالاخره با هزار بدبختی اون آدرس رو پیدا کردیم یه سنگ بود و یه علامت روش بود. اونو فشار دادم و رمز خواست . من:واییییییی ولی سوزوکی با رعد و برق یکی زد تو دستگاه و درست شد. یه راه پله باز شد و رفتیم پایین. وارد یه تالار خیلی بزرگ شدیم. ۵ تا در اونجا بود اومدیم بریم جلو که...
یه لشکر آدم ریختن رومون. ۲. ۳ ساعتی دستمون بند بود تا بزنیمشون کنار و بالاخره تموم شد. من : حالا از کدومشون بریم داخل؟ یک نفر : کمک می خواهید؟ اگنس.جو.جک.جرج.تیم بودند!!!! من : بچه ها! هر کی از یه در رفت من و سوزوکی هم موندیم لاشه مامورا رو جمع کنیم??? و ناگهان...
اگنس : اینجا یه در هست. همه با هم رفتیم تو راهرویی که اگنس توش بود. در رو باز کردم و اون مامانم بود!!!! من : م.م.م.م.ا.ا.ا.ن!!! مامان: لونا عزیزم. و دوتامون افتادیم به گریه کردن... از زبان سوزوکی: مادر لونا اونجا بود! یهو لونا افتادو بیهوش شد. دویدم طرفش. داغ داغ بود! هر لحظه داشت داغ تر می شد! فریاد زدم : لونا!!!! اگنس به آمبولانس زنگ زد. ۱ ساعت بعد تو بیمارستان بودیم...
خیلی حالم بد بود. نگران لونا بودم. واقعا وقتی حالش بد می شد خیلی استرس می گیرم. یهو دکتر اومد و گفت : حال خانم لونا مالکم خوبه تبشون پایین اومده بهشون شک وارد شده بوده. ولی خانم کیت مالکم(مادر لونا) در اتاق عمل هستن. من : کی می تونم لونا رو ببینم؟؟؟؟ قیافه من :? دکتر : اممم خب با یه نفر همراه تشریف ببرین که اتفاقی براتون نیافته. از زبان اگنس:...
سوزوکی خیلی نگران بود. قشنگ یه کبوتر نر عاشق?? ?? با هم رفتیم پیش لونا. همین سوزوکی رفت داخل لونا بهوش اومد. سوزوکی دوید طرفش و گفت : خوبی؟؟؟ لونا با سر تایید کرد. سوزوکی دستشو گرفت و نشست کنارش. لونا : مامان خوبه؟ سوزوکی: امممممم. راستش بردن عملش کنن. پیش خودم گفتم الان سکته می کنه بنده خدا! ولی لونا گفت : حالش خوبه؟؟ سوزوکی : نسبتا. لونا : خوبه
دیگه هیچ کدوم طاقت نیاوردن و ریز ریز شروع به گریه کردن کردن. یه ۲۰ دقیقه بعد به خودم اومدم لونا گرفته خوابیده سوزوکی هم داره صدام می کنه تا بریم? عمل مادر لونا تموم شده بود رفتیم از دکتر حالش رو بپرسیم دکتر : خوشبختانه حالشون خوبه فردا یا پس فردا مرخص می شن. ما هم خیالمون راحت شد. رفتیم تو راهرو که ناگهان پدر و مادر و برادر لونا اومدن. مادر لونا : کیتی زنده است!!!؟؟؟؟ من : بله خانم. مادر لونا : تام شنیدی؟؟ تبریک می گم! پدر لونا : تو ناراحت نیستی؟ مادر لونا : ابداً!!!! لوکاس : لونا خوبه؟؟ سوزوکی : آره! لوکاس : و...
مامان چی؟ سوزوکی : اونم خوبه . دکتر گفت که تا فردا یا پس فردا مرخص میشه... ۲ روز بعد از زبان سوزوکی : امروز هم لونا و هم مادرش مرخص شدن. رفتیم دنبالشون که بیاریمشون همگی رفتیم خونه لونا(جرج. تیم . جک . اگنس . جو . سوزوکی )
همین جا کات می کنم. لطفا نظر بدین . ازشون استفاده می کنم اگه مخم بدای ادامه نکشه. می خوام در قسمت بعد از نظر L.U می خوام استفاده کنم. بعدش هم از نظر ... به هر حال ممنون می شم نظر بدین.
مگه مامان لونا نمرده(¿
می دونی من تا الان داستانم عاشقانه بود شاید باید جادویی یا خون آشامی بکنمش
راستی من عاشق داستانتم
ممنونم
چشم
خیلی بیشتره دیگه اوی قسمت های آخر😁
سلام عالی بود بیشترش کنید
ممنون باشه
سلام داستانت خیلی تکراریه اخه بیشتر داستان هایی که خوندم همش توش قدرت ماورایی داشت و اینکه عاشقانه ترش کن باحال و جذاب تر و کمدی تر البته این نظر منه و اینکه ناراحت نشیا😊 من فقط نظر دادم راستی چند سالته؟ اسمت چیه؟
عزیزم اسمم آلاء
۱۱ ساله
اسم دوستم هم که کمکم می کنه
بردیا (پسره)
۱۲ سالشه
لطفا دعا کنین منتشر شه ۱۲
دارممی میرم
نمی شه چرا؟؟؟؟
????
زودتر قسمت بعدی رو بزار
4 روز شده
بدو
داره بررسی میشه???
خدایا شکرت پس نمیکشی شون
ببین ایندفعه به نظر من مارتین و دوستاش کل خانواده لونا به جز خودش رو گروگان بگیرن
بعد اونا برن برای نجات ولی نتونن از قدرت هاشون استفاده کنن و مارتین لونا رو گیر بندازه و تهدیدش کنه
و بقیش با خودت
اینجوری هم از حالت ومپایری در میان و هم نمیمیرن
هیجانی هم میشه
ولی حواست باشه که هیچ کسی رو نکشی
اگه دوست داشتی مارتین رو بکش
خیلی ممنون که از نظرم تو داستانت استفاده کردی?
وایییییییییییییی دسستتتتتتتتتتتت درد نکنه.
من اصلا کل ایده داستانمو مدیون نظر تو هستم.
خییییییییییییلللللللللللللللییییییییییییی مرسی.....!!!
خدایا شکرت پس نمیکشی شون
ببین ایندفعه به نظر من مارتین و دوستاش کل خانواده لونا به جز خودش رو گروگان بگیرن
بعد اونا برن برای نجات ولی نتونن از قدرت هاشون استفاده کنن و مارتین لونا رو گیر بندازه و تهدیدش کنه
و بقیش با خودت
اینجوری هم از حالت ومپایری در میان و هم نمیمیرن
هیجانی هم میشه
ولی حواست باشه که هیچ کسی رو نکشی
اگه دوست داشتی مارتین رو بکش
خیلی ممنون که از نظرم تو داستانت استفاده کردی?
یعنی میخوای لونا و سوزوکی رو بکشی?
اگه میخوای اینکار رو کنی حداقل بعدش مادر لونا و مادر سوزوکی با یک قدرت ناشناخته اونا رو زنده کنن
بعد معلوم بشه قاتلشون مارتینه و مارتین رو اعدام کنن?
ترو خدا?
اینا شخصیتهای اصلی هستن نباید بمیرن?
یعنی من اگه اینا بمیرن میمیرم??
نه نمی خوام.
عالی بود
آفرین????????