سلام عزیزان اومدم با پارت سوم امیدوارم بخونید و لذت ببریدو بگم که از اینجا به بعد داستان خیلی هیجانی میشه
ظاهرا به خونه ی روبروی ما خیره شده بود اما چرا؟! این سوال و چند بار از خودم پرسیدم اونجا زوجی بسیار پیر و افاده ای به نام خانم و اقای تمپل زندگی میکردن ولی نمی فهمیدم کجای این مسئله برای پیتر جداب بود؟ بالاخره از زیر درخت سیب کنار اومد و به سرعت دفترچه یادداشت رو مخفی کرد همون موقع فریاد زدم«هی! پیتر! چی کار داری میکنی؟»چرخید سمت من قیافه اش جوری بود که انگار مچشو موقع ارتکاب جرم گرفتم نفسش بند اومده بود اب دهنشو به زور قورت داد(قیافه اش تقریبا اینجوری بود?) سعی کرد لبخند بزنه خیلی آروم زمزمه کرد«ابیگیل؟!» اینجا چه کار میکنی که ناگهان!!!
یه وانت قدیمی دور رنگ با سرعت سمت اون می اومد می تونستم راننده رو ببینم که با فرمون می جنگید به نظرم مست می آمد که ناگهان مثل گلوله ترمز کرد و پیتر حدودا یه متر پرت شد اونور و تکون نمی خورد?
مثل یه چشم به هم زدن بود حتی نتونستم بهش هشدار بدم به سرعت به طرفش دویدم چشماش بسته بود گوشمو گذاشتم روی قلبش خوشبختانه زنده بود راننده وقتی با این صحنه مواجه شد فرار کرد میخواستم پلاکشو یادداشت کنم که دیدم حتی پلاک هم نداره? داد زدم و کمک خواستم ناگهان چشمم به دفترچه ی یادداشت اش که اونطرف جاده پرت شده بود افتاد سریع گذاشتمش توی جیبم عمه می از راه رسید و با کمک هم اونو بردیم به اتاق من
عمه می به سرعت به مادرش زنگ زد اما تلفنش خاموش بود داشتم بهش توضیح میدادم که چه اتفاقی افتاد که پیتر از پله ها پایین اومد و با لحنی خسته گفت چیشده من چرا اینجام ماجرارو براش تعریف کردم و پرسیدم چیزیت که نشده میخواست بگه نه ولی همون موقع از پله افتاد اونو سوار وولکس سبز رنگ عمه کردیم و به بیمارستان بردیم دکتر ازمون راجب حادثه پرسید منم همشو تعریف کردم اون گفت پای چپش ترک برداشته اما تا یه هفته ی دیگه میتونه راه بره همون موقع مادرش از راه رسید و با ترس گفت پسرم کجاست! دکتر بهش گفت که حالش خوبه مادرش رفت صندوق تا حساب کند عمه می هم رفت دستشویی خب حالا بهترین فرصت برای این بود تا با پیتر چند کلمه ای صحبت کنم
با لحنی شبیه بازجو ها پرسیدم «خیلی خب! بگو ببینم چرا با این ریخت و قیافه مشکوکانه اون اطراف پرسه میزدی؟» با کمی استرس جواب داد ما در دنیای شگفت انگیزی زندگی میکنیم با بی میلی گفتم«منظور؟» گفت میدونی پایین خیابان گریمز چه اتفاقی داره می افته جواب دادم «نه» خب اونجا یه اتفاق شگفت انگیز اتفاق افتاده با شنیدن این جمله موهای تنم سیخ شد با هیجانی وصف ناپذیر گفتم منظورت یه جنایت?؟ گفت نه خیر منظورم اینه که همسایه تون تو باغ پشتی خونشون یه لونه پر از فنچ های خاکستری داره وقتی قیافه منو دید که اصلا تحت تأثیر قرار نگرفته بودم اضافه کرد تا حالا فنچ خاکستری دیدی! این پرنده های شگفت انگیز سالهاست که نسلشون داره از بین میره و دیگه کمتر کسی اون هارو میبینه با تردید گفتم «واقعا!؟» همون موقع دکتر اومد و گفت میتونی بری و بعد همراه مادرش رفت خونه همون جا یادم افتاد که دفترچه اش رو ندادم میخواستم بدوم و بهش بدم اما به خاطر حرف های غیر قابل باور امشب تصمیم گرفتم یکم فضولی کنم
وقتی رسیدم خونه اولین کاریکه کردم مطالعه دفترچه اش بود عجیبه هیچ چیز راجب فنچ های خاکستری توش نبود با اون تو بیمارستان گفته بود راجب فنچ های خاکستری داخلش نوشته اما هیچ اثری از اطلاعات راجب پرنده نبود یه سری جملات رمزی و عجیب غریب کاملا مشخص بود که پیتر یه چیزی رو مخفی می کنه فردا تصمیم گرفتم در اتوبوس به پیتر بگم یادم دفترچه ات رو بهت بدم و بعد یه لبخند معنادار نشونش بدم همون لبخند کافی بود تا بهش بفهمونم که لو رفته اما اون روز پیتر در اتوبوس نبود در راه برگشت به خونه هم پیداش نشد حالا دیگه رفتارش واقعا مشکوک بود کنجکاوی ام به شدت افزایش یافت نمیدونستم باید چکار کنم در همون موقع تلفن زنگ خرد عمه می در حال آب دادن به گل ها بود و از توی باغچه گفت «ابیگیل من دستم بنده میشه تلفنو جواب بدی» مامانم بود باهم یکم خوش و بش کردیم بعد گفت دخترم منو بابات تا ماه اگوئست خونه نمیایم عمه می رو اذیت نکن میبوسمت و بعد گفت راستی امیدوارم امشب توی بولینگ با فیلیکس بهت خوش بگذره و بعد قطع کرد. تقریبا فراموش کرده بودم امشب با فیلیکس قرار داشتم اون از من یه سال بزرگتره و به همون مدرسه ای میره که پیتر میره اون فوق العاده خوشتیپ و بیشتر دخترای مدرسه واسش سرو دست میشکنن با اینکه من تو مدرسه محبوب نیستم ولی توجه فیلیکس رو جلب کردم(اخه چقدر من خوبم☺️) اون شب با فیلیکس رفتم به بولینگ خیلی خوش گذشت من بردم(بعدش فهمیدم اون همیشه اجازه میده دخترا ببرن?) تو راه برگشت پرسید«پس بازم با من میای بیرون»گفتم«نمیدونم شاید» با خودم گفتم یکم براش تاقچه بالا بذارم به جایی بر نمیخوره خب راستش ازش خوشم اومده بود اگیر رئیس خلافکارا گروگان میگرفتش و من نجاتش میدادم بیشتر از خوشم می اومد?
برگشتم خونه عمه پرسید«خوش گذشت?» جواب دادم« خیلی! عالی بود! عمه می با تاخیر گفتم خب امشب یه مرد جوان دیگه هم اومد اینجا و سراغتو گرفت با اضطراب گفتم«اسمش پیتر بود؟» عمه با خونسردی و ارامش سر تکون داد و گفت«اون فردا بعدازظهر حوالی ساعت ۴ میاد اینجا» بعد اضافه کرد که این مگه همون پسره نبود که پاش شکسته بود با تعجب گفتم اره ابروهاش در هم رفت و گفت اما این هیچ مشکلی نداشت خیلی راحت راه میرفت حتی به نظر من میتوانست بدود با تعجب فراوون گفتم«چی» امکان نداره بعد رفتم داخل اتاقم این موضوع خیلی گیجم کرده بود چند دقیقه ای فکر کردم بعد تصمیم گرفتم فردا صبح به بیمارستان بروم و از دکتر راجب این مسئله بپرسم شب به زور چشم رو هم گذاشتم تا بالاخره صبح شد یا عجله رفتم بیمارستان و از بخش پذیرش پرسیدم دکتر توماس هستن پرستار گفت کدوم توماس یکم فکر کردم و بعد گفتم توماس جانسون پرستار به ارومی گفت ما همچین کسی نداریم با لحنی تند گفتم مگه میشه امکان نداره پریشب یه نفر معاینه کرد پرستار باز هم جمله ی قبلی شو تکرار کرد از چند نفر دیگه هم پرسیدم اما اونا هم همین جوابو دادن حسابی کنجکاو شدم? وقتی رسیدم خونه شش جلد باورتون میشه شش جلد از کتاب هامو خوندم تا بفهمم وقتی تو همچین موقعیتی قرار گرفتم باید چه کنم دیگه مثل روز برام روشن بود که پیتر یه چیزی رو پنهان میکنه نه از من بلکه از همه و حالا نوبت من بود که راز این معما رو کشف کنم
بعد از مطالعه کتاب ها فهمیدم باید یه نقشه حسابی بکشم تا ماجرای دروغین پیتر رو فاش کنم ساعت ۳ بود و من ۱ ساعت وقت داشتم برای کشیدن نقشه کل اینترنتو زیرو رو کردم و هرچی اطلاعات راجب فنچ های خاکستری بود رو کف دستم نوشتم و چند دفعه تمرین کردم تا حفظ شدم
ساعت ۴ شد پیتر با استرس به سمت خونه ما اومد عمه می هم مشغول مطالعه روزنامه بود می توانستم راز پنهانش رو مثل عطر بو بکشم گفتم پیتر دفترچه تو دست منه یادم رفت بهت بدم بیا بریم اتاق من تا پسش بدم موقع بالا اومدم از پله ها به راه رفتنش دقت کردم هیچ مشکلی نداشت بسیار غیر منتظره پرسیدم پات چطوره بعد ناگهان خودشون زمین زد و دوباره بلند شد و گفت یکم بهتر شدم او واقعا در دروغ گویی و رول بازی کردن ناشی بود و منم متوجه شده بودم که مدل راه رفتنش را از قصد تغییر داده بود ازش پرسیدم چرا دیروز در اتوبوس نبودی با کمی عجله گفت پام درد میکرد به همین دلیل نرفتم من نیشخندی زدم ظاهرا کتاب های من توجه اش را جلب کرده بود گفت این مجموعه فوق العاده ست!!! بهترین مجموعه ای ست که از کتاب های معمایی و جنایی دیده ام چرا؟مگه تو.... حرفشو قطع کردم«نمیشینی» نشست روی صندلی و من هم دور اتاق قدم میزدم
بلافاصله سوالاتم رو شروع کردم:«چند وقته که این پرنده هارو زیر نظر داری پیتر؟» «اونقدر زیاد که اصلا یادم نمیاد» ادامه دادم:«فنچ های خاکستری پرنده ی محبوب توئه؟» «بله که هست!» اضافه کردم:«این پرنده ها هر دفعه چند تا تخم می ذاره؟» جواب داد«چند تا تخم!؟» گفتم«بله» گفت خب فکر یه جفت» ادامه دادم:« و تخم هاش چه رنگی ان» جواب داد سفید چطور مگه نشنیده گرفتم بعد یه لبخند معنا دار(همون که تمرین کرده بودم?) نشونش دادم و بعد دفترچه اش رو بهش دادم و اعلام کردم که میرم دستشویی سریع از اتاق خارج شدم و لای در رو کمی باز گذاشتم و شروع کردم به نگاه کردن از لای در ناگهان با یک حرکت پیتر خیلی تعجب کردم یه ذره بین خیلی دقیق از جیبش در اورد و شروع کرد به نگاه کردن فورا فهمیدم چه قصدی داره داشت دنبال اثر انگشت من روی دفترچه میگشت تا بفهمه کدوم قسمت هارو خوندم وای! عجب زیرکانه حالا معلوم شد که پیتر اون پسر دست و پا چلفتی که همه فکر میکنن نیست بلکه زیر یه نقاب مخفی شده و پشت اون نقاب پسری زیرک،ماهر،و باهوش ناگهان نفسم بند آمد یک نفر شانه ی راستم را لمس کرد!
عالی
قسمت ۱ کجاست من قسمت یکو پیدا نمیکنم
دوست عزیز توی سایت پروفایل منو سرچ کن تمام قسمت هارو میتونی از اونجا پیدا کنی
عالی
آقا عالی زود زود بزار که دارم می میرم از هیجان واییییییییییی
یعنی چی میشه خیلی خوبه ?
قسمت بعد لطفا ?