
سلام عشقم این پارت اوله به خاطر همینه که انقدر طولانیه ❤ قول میدم پارت های بعدی رو کوتاه تر بنویسم که خسته نشی 😊 تروخدا یکم وقتت رو بزار تا بخونی اگه خوشت نیومد بقیه اش رو نخون 💕
از زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 : اون روز ساعت ۶ صبح از خواب پاشدم ؛ چون نمیخواستم دوباره دیر برسم مدرسه 😐 ولی بازم دیر رسیدم 😑 چرا من هر کاری میکنم دیر میرسم ؟ خلاصه از مدرسه که اومدم خیلی خسته بودم و میخواستم یکم بخوابم که آلیا بهم زنگ زد گفت بیا بریم با اکیپ دخترونمون بیرون 😐👧 خلاصه وقتی برگشتم میخواستم بخوابم که مامانم گفت که بیام تو کارهای شیرینی پزی کمک کنم 🍰🍩 عصر شد که یهو یادم افتاد که تکلیفام مونده . رفتم تکلیفام رو بنویسم تا وقت شام شد . بعد از خورد شام خیلی خوابم میومد ولی باید بقیه درسام رو حل میکردم 😩
انقدر خوندم که داشت رو کتابم خوابم میبرد . با صدای خوابالود😴 تیکی به خودم اومدم که میگفت :« مرینت ! نمیخوای بخوابی ؟ ساعت سه شبه 😴 » گفتم :« سه شبببببب !!! فردا امتحان م رو افتضاح بدم بهتر از اینه که کلا خوابم ببره و نرم مدرسه 😐 » تا سرم رو گذاشتم رو بالشت و یکم خوابم برد یه صدای بلندی مثل صدای انفجار اومد 🎆 با چشمای خوابالود گفتم :« ای بابا ! یه ابرشرور اونم ساعت سه شب ؟ این حاک ماث هم انگار کارو زندگی نداره ! تیکی اسپاتس آن ! » تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم تا ابرشرور رو شکست بدم . اون خیلی قوی بود و من و کت نوار تو خواب بودیم 😴
بعد از شکست دادنش با بی حالی گفتم :« م . . . میراکلس لیدی باگ ( کفشدوزک معجزه آسا ) و بعدش داشتم تو بغل کت بیهوش میشدم . کت نوار گفت :« لیدی باگ خوبی ؟ میخوای من برسونمت خونه ؟ 😟» گفتم :« نه خودم میرم ☺» به زور خودمو رسوندم خونه و تا سرم رو گذاشتم رو بالشت از خواب بی هوش شدم . خلاصه تا یکم سرم گرم خواب شد صدای یه زن منو بیدار کرد . مامانم بود :« مرینت پاشو ! این دفعه نباید دیر برسی مدرسه !» حساب کردم دیدم فقط ۲ ساعت خوابیدم 😟 گفتم :« نمیشه یکم بیشتر بخوابم ؟ 😩 »
مامان سابینم گفت : « اگه میخوای به مدرسه زود برسی باید زود از خواب پاشی ! » خلاصه با خوابالودگی تمام زفتم مدرسه . باورم نمیشد !!!! . . . من . . من . . . اولین نفر اومدههه بودممممم 😄😄😄😄 این یه رویااااا هستتتتتتت 💕💕💕 خدایا باورم نمیشه 😃😃 ( نویسنده : بچم ذوق کرد 😐 مرینت : خب آره مگه چیه ؟ من همیشه آخرین نفرم . این اولین بارمه 😃 )روی صندلی خودم نشستم تا اینکه خانم لوس و ننر از راه رسید 😒 ( نویسنده : کلویی رو میگه 😐 ) کلویی :« چی ؟ خواهر دوقلو دوپن چنگ ؟» سابرینا : « این خودشه کلویی ! »
کلویی :« نه بابا مرینت هیچوقت اول نمیاد 😕 امکان نداره 😑 » گفتم :« من خودمم کلویی ! » یهو آلیا اومد و گفت : « تو کی هستی ؟ » گفتم :« منم دیگه ! مرینت ! » آلیا : « سومین نفر اومدی ؟ بعد از کلویی و سابرینا ؟ » گفتم : « نه اولین نفر 😁 »گفت :« وای خدا باورم نمیشه ! » گفتم :« خودمم همین طور » و بعد باهم خندیدیم 😅 خلاصه یهویی احساس کردم همه ی بدنم درد گرفت . حالا این وسط یه سردرد شدید افتاد به جونم ! انقدر شدید که افتادم تو بغل آلیا . گفت : « مرینت حالت خوبه ؟ 😧» گفتم : « نه آلیا ! این روزا خیلی بهم فشار میاد 😞 لازم دارم یکم استراحت کنم . »
گفت :« خب باشه . فردا شنبه یک شنبه هست میتونی یکم استراحت کنی 😙 ( نویسنده : خارجی ها به جای پنجشنبه و جمعه ، شنبه و یکشنبه شون تعطیل است ) » گفتم :« دقیقا همین کارو میکنم ☺ » خانم بوستیه اومد و برگه های امتحان رو پخش کرد . وقتی میخواستم امتحان بدم ، نمیدونم واقعا چرا هیچی یادم نمی یومد . من که دیروز اون همه خونده بودم 😨چرا هیچی یادم نمی اومد 😭 خلاصه آخر سر مجبور شدم شانسی شانسی همینطوری یه جوابی به هر سوال بدم 😓 زنگ خورد و رفتیم حیاط . من هنوز سرم درد میکرد .
نشسته بودم روی صندلی و داشتم به جواب امتحان ها فکر میکردم که یهو آدرین و نینو رو دیدم که داشتن با هم حرف میزدن و روی صندلی نشسته بودن . وفتی صورت آدرین دیدم لبخندی بر لبم اومد 😊 ولی وقتی یادم اومد من جاست فرند م لبخندم محو شد 😞 یهو اون روباه مکار و دروغ گو ( نویسنده : لایلا رو میگه 😶) رفت سمت آدرین و در گوشش یه چیزی گفت و بعد دوتایی با هم دیگه رفتن سمت یه صندلی ! از دیدن این صحنه دلم میخواست عصبانی شم ، اما نشدم . دیگه نتونستم دوام بیارم و رفت تو دستشویی زدم زیر گریه .
« دیگه خسته شدم 😭 خسته 😭 نمیتونم تحمل کنم ، کلویی ، کاگامی و لایلا اینطوری خودشون رو میچسبونن به آدرین و خیلی روراستن ؛ اما من . . . همش خجالتی و دست و پا چلفتی بازی در میارم 😭😭 سال داره تموم میشه و من بهش نگفتم 💔 البته خودم میدونم برای اون جاست فرندم ، دیگه چه فایده ای داره ؟ » تیکی هم مثل همیشه دلداریم نمیداد ، چون میدونست فایده ای نداره و چیزی برای گفتن نداشت 💔. وقتی گریم بند اومد ، رفت بیرون و آب زدم به صورتم . نمیتونستم چیزی بخورم ، به خاطر همین رفتم زودتر از همه توی کلاس . خانم بوستیه مشغول صحیح کردن برگه ها بود .
بهم گفت :« مرینت بیا اینجا » برگه ام رو بهم نشون داد . وای یا خدا گند زده بودم 💔😶 اونم بد جور 😓 گفتم :« خانم بوستیه ببخشید به خدا کلی درس خوندم ولی یادم رفت 😭 تروخدا بهم ارفاق ( اشتباه نوشتم ؟ 😐 یا درسته ؟ 😐 ) کنین 😢😢 » خانم بوستیه با لبخندی مهربون گفت :« میدونم عزیزم درک میکنم » بعد با نهایت مهربونی اشتباهتم رو درست کرد ❤ گفتم :« ممنون خانم نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم 💖» ( نویسنده : کاش ما هم معلم خوبی مثل خانم بوستیه داشتیم 💔😐 ) خانم بوستیه :« تنها راه تشکرت اینه که بیشتر درس بخونی » همون لحظه زنگ خورد و بچه ها اومدن داخل .
از زبون بانیکس : سلام 🐰 من بانیکسم 🐰 جا هایی که لازم باشه شما رو میبرم به گذشته . الان هم لازمه . پیش به سوی گذشته . . . ( یعنی یه هفته پیش ) آدرین داشت تو خیابون پیدا روی میکرد و محافظ هم دنبالش بود . ناتالی دوید که به آدرین کیف پولش رو بده ، چون تو خونه جا گذشته بود . وقتی دوید پاش گیر کرد به یه جایی و افتاد زمین . در همین لحظه معجزه گر طاووس افتاد .کمی بعد خانم بوستیه : این چیه ؟ فکر کنم یه سنداق شینه باشه . چقدر خوشگه 😃😘 بزار برش دارم » . . .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خسته نباشی نویسنده
سلام من تازه داستانت رو دیدم و اول پارت ۹ رو خوندم تازه پارت ۱ رو خوندم
لطفا بگو آخرش آدرین به هم میرسن🥺😫😭
ما میراکلور ها را عذاب نده😭
عالی بود داستانت
داستان من هم همینجوریه
آنقدر وقت بزار یک نظر بگیر
نظرات به درد نخور
حداقل راجع داستانم نظر بدید
و اینکه خوب وبد فقط الان ناتالی معجزه گر طاووس را استفاده نمی کنه
چه داستان قشنگی
عالییییییییییییییی بود
عـــالــی بــود آجـــو 👏👍 ادامه
باشه آجییی 💕💕💕
واو 🥺❤️ پارت دو پیلیز🔥
چشم 💟
سلام عزیزم داستان عالیه
خیلی قشنگ مینویسی
عالی عالی عالی عالی عالی
ممنون میشم برای منم کامنت بگذارید 💖💖
خواهش میکنم عشقم ❤❤❤
داستانت خیلی قشنگ بود لطفا هر پارتو زیاد بده
باشه چشم 😁