دوستان اینم قسمت ششم ، سعی کردم این قسمت رو خیلی هیجانی بنویسم ، امیدوارم لذت ببرید ??
وارد اتاق شدم و آراکس رو دیدم ، صورتش زخمی بود و افتاده بود کف اتاق ، چشمام هنوز باز بود تا منو دید آروم سعی کردن حرف بزنه اما نمیتونست?(عکس همین پارت) هل شدم و دویدم سمتش . صداش میکردم ولی این نمیتونست جوابم رو بده... همه جا دود بود و منم هی سرفه هام بیشتر میشد ، یکم دود رو با دستم زدم و کنار و .... از ترس پریدم عقب ? یه دختر هم سن و سال خودم کف اتاق مردن بود ، معلوم بود یکی کشتش چون دورش خون جمع شده بود ، از ترسم نزدیک نرفتم ، نفس تند شده بود و نمیتونستم درست نفس بکشم?نمیدونستم چی کار کنم
آراکس چشمام بسته شده بود ، منم داشتم کم کم از هوش میرفتم?دور و برم رو نگاه کردم که یهو یه پایه دوربین دیدم ، برش داشتم و دوباره رفتم تو راهرو ، دیوار هارو نگاه کردم?یه هواکش اونجا بود (هواکش صدارو تو خودش پخش میکنه)یکم امیدوار شدم ولی دیگه سرم داشت گیج میرفت و اصلا نفهمیدم چه اتفاقی داشت میوفتاد ، فقط یادمه با تمام قدرتم به هواکش با پایه دوربین ضربه و زدم...?و بعد ازهوش رفتم ...
از زبان آراکس :چشمام رو که دوباره باز کردم ، آسمون رو دیدم ، دور و برم رو نگاه کردم مردم از همه طرف به من نگاه میکردن ، یادم نمیومد چه اتفاقی افتاده ، همینجوری که گیج بودم دوباره چشمام رو بستم و هیچ چیز نشنیدم?
از زبان لونا : چشمام رو باز کردم ، دورو برم رو نگاه کردم ، یه جنگل سبز بود ، از رو زمین بلند شدم و به سمت درختا رفتم ، یهو یه صدایی شنیدم ? رفتم سمت صدا ، مادرم رو دیدم ، موهاش باز بود انگار گریه کرده بود .... رو به من گفت : نه ، برو جلوتر اصلا نفهمیدم چی میگه? به ته راه نگاه کردم ، صدا از اونجا میومد? رفتم سمت ته راهرو ، یکم انگار درختا از سرسبزی افتاده بودن یهو یه بازداشت گاه دیدم (سلول زندان) داخلش رو نگاه کردم و دیدم ... نههههههههههه آراکس اونجا بود? دویدم سمتش و میله هارو گرفتم و داد زدم آراکس تو اونجا چی کار میکنییییی؟?? چیزی نگفت و با دستش به پشتم اشاره کرد
ترسیده بودم و در عین حال تعجب کرده بودم ? پشتم رو نگاه کردم و دیدم یه دختره (همونی که مرده بود) رو به من اسلحه گرفته? گفتم داری چی کار میکنی؟؟؟ ماشه رو کشید ، اون واقعا میخواست شلیک کنه? اصلا از هیچی خبر نداشتم ، اون دختر کی بود ؟ این جنگل کجا بود؟ هیچی نمیدونستم? شلیک کرد و ...
از خواب پریدم ، تو بیمارستان بودم ، مادرم از رو صندلی کنار تختم بلند شد و گفت : حالت خوبه؟ جاییت درد نمیکنه؟ باید میدونستم میری اونجا? من تو شوک بودم ، گفتم : آ..را..ک..س ، خالش خوبه؟ مادرم عصبانی شد و گفت : دیگه حرف اون پسره قاتل رو نزن? گفتم :چی؟ قاتل؟ از چی حرف میزنی؟ جولی (مادرم)گفت: اون پسر خوب تونست گول بزنتت ولی معلوم شده اون یه دختر جوان رو کشته و اونجارو آتیش زده تا ردی از خودش باقی نزاره ولی در قفل شده بود و نتونست بود فرار کنه ، پسره ی ...?
یاد اون دختر کف اتاق افتادم? گفتم: نههه امکان نداره ، اون قاتل نیست ، نهههه این امکان نداره ... مادرم گفت: بسه دیگه ، تو نمیتونی اون پسر رو ببینی تماممممم ، با بغض گفتم : حدقل هم بگو حالش خوبه یا نه؟ جولی با یه پوزخند گفت : اون الان تو دادگاه باشه ? گفتم چی؟ گفت : اون به جرم قتل الان تو دادگاهه ، امیدوارم دادگاه براش حکم ا*ع*د*ا*م صادر کنه...
گفتم : نههههههه، من باید برم اونجا ، اون قاتل نیست ...? داد زدم دکتررررررررر ، منو از اینجا آزاد کنید من باید برم ? ... یه دکتر و یه پرستار اومدن داخل ، مادرم گفت : آقای دکتر کنترلشو از دست داده ، دکتر گفت : پرستار یه آرام بخش بهش بزنید ، گفتم چی؟ نههههه ، مگه نمیشنوید ؟ من باید برم? عشقم تو خطره ، ولم کنید ... پرستار میخواست آرامبخش رو بهم بزنه که یهو یکی در زد ، مادرم گفت بفرمایید : یه پسر جوان با موهای آبی و چشمای عسلی اومد داخل ...
گفتم تو دیگه کی هستی ؟ یه نشان از جیبش در آورد و همزمان گفت : سلام ، من کمیسر (جکسون کلرمن) هستم ، به خاطر دادگاه آقای آراکس اسمیلر اومدم ، قاضی شهادت لونا کارتر رو میخواد ، ایشون باید با من به دادگاه بیاد☺️ گفتم : آره لطفا منوووو ببر ، باید بهشون بگم اون قاتل نیست?? دکتر گفت اما بیمارم هنوز تحت نظر هست ، مادرم پشت سرش گفت عمرا بزارم ببرینش جکسون گفت : متاسفانه جلوی قانون رو نمیشه گرفت ...
پرستار اومد و سرمم رو باز کرد و بعد لباس هام رو داد تا برم بپوشم ، منم رفتم پشت پرده و سریع لباسام رو عوض کردم ? بعدش اومدم و گفتم : زودباشید بریم ... جکسون گفت : اول خانم ها ... مادرم گفت : سمت اون پسره نرو? من به حرف هیچکدوم گوش ندادم ، فقط سویشرتم رو پوشیدم و از در اتاق رفتم بیرون ... جکسون هم پشت سرم اومد و در رو بست ، بعد که از در بیمارستان اومدیم بیرون ، در ماشین پلیس رو باز کرد و کمکم کرد بشینم تو ماشین ، بعد خودش اومد تو و راه افتادیم? تو راه دادگاه حس کردم جکسون کلا حواسش به منه ... گفتم : تو مگه کمیسر پلیس نیستی؟ پس چرا انقدر حواست به منه؟ خندید گفت : نمیدونم یجوری جذبت میشم ، راستش من یه ماه هست که شروع به کار کردم ولی یجورایی بین پروردهایی که بهم دادن تو از همشون مهربون تری? گفتم الان وقتش نیست عشقم تو خطره و ...
اگه می شه لطفا قسمتارو بیشتر بنویس انقدر زود تموم نشه??
توروخدا اراکس نمیره ازاد بشه? من عاشق داستانتم به داستان منم سر بزنید?
عالی بوددددددد بعدی رو بزغر
نهههههه آراکس نمیره ??
آراکس رو آزاد کن لطفا سریع پارت بعدی رو بذار
دوستان با توجه به شرایط توی پارت بعدی براتون یه هیجان غمگین تدارک دیدم ، امیدوارم لذت ببرید راستی عکس پارت 5و6 ساخت خودم هستند پس کپی به شدت ممنوع??
پایین همین نظر بگید که دوست دارید عکس هارو خودم بسازم یا اینکه از عکس آماده استفاده کنم؟❤❤ممنون که داستانمو میخونید❤❤
یا خدااااااااآاااا یعنی واقعا آراکس اون رو کشته ????????????????????????????????????????????? خدایا چرا یهو اینجوری شد
میشه آراکس طوریش نشه و از زندان آزاد بشه ??????
جزو هیجانات یهویی داستان بود
لطفا آراکس زنده بمونه
زنده بمونه
سلام بعدی رو حتما سریع تر بزار
داستانت عالیه
ممنون از گذاشتن این قسمت
هر کاری میکنی بدبختو نفرستی پای چوبه دار.
??