سلام کیوتی های عزیز❤عاشقه کسایی که نظر میدن و میخوننم و نظرات را کامل می خونم اگر انتقادی دارید بازم بگید سعی میکنم بیارم توی داستان مرسی از شما و مدیر گل?لطفا کامنت ها فراموش نشه که دوست داشتن رمان با کامنت معنا میشه اگر بتونید کامنت ها رو مثل پارت های قبل به 40 و 50برسونید تو این پارت ها براتون یه سورپرایز عالی دارم و هر روز یکی رو منتشر میکنم?
رفتم تو پذیرایی تا ببینم کی اومده که دیدم یه پسره اومد و گفت سلام خاله خوبید?خاله گفتش بعد اومد پیشم و گفت سلام مرینت دختر خاله خوبی،سرم رو به نشانه تایید نشون دادم یعنی این بریدجت هست باورم نمیشه?چقدر بزرگ شده(۱۶ سالشه) مامانم گفت اه مرینت نمیخوای به پسر خاله بریدجت سلام کنی گفتم آهان ببخشید و گفتم سلام برریدجت☺گفتش خوبی مرینت اوووو من ۱۰ ساله تورو ندیدم چقدر بزرگ شدی،گفتم خب تو هم?بعد مامانم گفت مرینت اجازه هست بریدجت بیاد تو اتاقت،میخواستم بگم آره که تیکی یهو اومد به شونم زد و یاده معجزه گر و تبدیل افتادم و گفتم ام خب نه،بریدجت گفت ایراد نداره خب بالاخره تو ۱۶ سالت شده باید حریم شخصی از خودت داشته باشی منم مزاحمت نمیشم فقط اجازه هست الان برم اتاقت ۱۰ دقیقه وسایلم رو جمع کنم گفتم بفررما بیا برررررو?(اون قبلا نیویورک زندگی میکرد و خاله و شوهرش ۱۰ سال پیش??فوت کردن)وای بریدجت ۱۰ سال تو ایتالیا تنها بوده،رفتم تو اتاقم دیدم لباساش رو داره عوض میکنه و جیغ زدم و گفتم ببخشید حواسم نبود?گفت عیبی نداره ما که چیز مخفی ای نداریم مرینت ما دختر خاله پسر خاله ایم،گفتم آه??آخه این چه حرفیه این میزنه?یهو دیدم گفت عکسه این پسره کیه کل خونت پره ازش چقدر آشنا هس گفتم این دوست خیلی خیلی صمیمیمه و مد پاریسه،گفت میگم یه جا دیدمش و آشنا هس حالا منظور از این دوست صمیمی یعنی?❤?دیگه گفتم ام خب هنوز کامل نه اما دیگه حدودا?گفت این عالیه مرینت تو با مد پاریس بری?گفتم آره☺
بریدجت گفت میخواد فردا بره یه خونه همین نزدیکی ها بخره،گفتم عالیه یهو دیدم زنگ خونه رو زدن مامانم گفت یعنی کی اومده،با خودم گفتم نکنه دوباره اون پسرس?که بابام گفت مرینت،آدرین اومده و باز کرد،گفتم واقعا?بعد بریدجت گفت این پسره اینجا چی میخواد،گفتم بریدجت آدرین مادرش مرده پدرش هم بدجنسه جایی نداره برای موندن?،گفت:?امیدوارم همینطور باشه،آدرین اومد و گفت سلام مرینت،وقتی دیدمش دلم آب شد صورتش زرد شده بود?دلم براش ریخت?با سرعت پریدم تو بغلش و محکم گرفتم دستاش رو وای خیلی سرده دستاش?گفتم عزیزم بیا تو اتاقم،بریدجت انگار داشت حسودیش میشد?آدرین رو آوردم اتاقم و گفتم سلام ادری جون خوبه اومدی دلم تو این ۱ ساعت برات یه ذره شده،نشست گفت مرینت سوییت ها خیلی گرون بود من واقعا شرمندم?گفتم دشمنت شرمنده به ما چه گرونن?گفتم دیگه اینطوری نگی ها(خب باید درکش کنید خیلی سختی میکشه شاید من با عشق بتونم یکم حالش رو بهتر کنم?)بریدجت اومد تو گفت آقای آگراست خیلی خوشحالم که از نزدیک شما رو بازدید میکنم،آدرین گفت:آها باشه،وای معلوم بود حالش بدتر از فکره منه??
بریدجت گفت مرینت یک ثانیه بیا یه چیزی میخوام بهت بگم رفتم گفتم بله،گفت این قراره امشب تو اتاقه تو باشه و بخوابه،گفتم خب آره جای دیگه نداره شایدم کلا اینجا بمونه فعلا چرا?گفت نه هیچی هیچی و رفت?دیدم به مامانم گفت خاله من برم تو پاریس یه گشت بزنم میام و مامانمم گفت باشه برو عزیزم و بریدجت رفت?رفتم پیشه آدرین بشینم که دیدم دوباره میخواد گریه کنه و بغضش گرفته،قیافه ی آدرین?قیافه ی من? آخه یتیمی خیلی سخته??بهش گفتم آدرین بلند شو خودت رو اذیت نکن،گفت:مرینت فقط تو برام موندی من دیگه نه کسی رو دارم و نه می شناسم یه پدر داشتم که اونم ارباب شرارت بود?مامانم رو دو بار از دست دادم دومین بارم تخسیر خودم بوووود??هنوز بغله گرمشو فراموش نمیکنم اون بوس با عشقشو نههههه??گفتم آدرین عزیزم انقدر گریه نکن ضعف و غش میکنی،گفت بذار بکنم?هییی?باید زندگی رو از جدید شروع کنم،گفتم آرههه مثل یه داستان خوندم خیلی باحال بود زندگیه جدید من دیدی چطوری زندگیشون رو جدید آغاز کردن کلارا و کای،گفت آه مگه من میخوام خوناشام شم?گفتم آه?داستانه ها جوگیر نشو و یکم لبخند اومد به لبش?رفتم دم پنجره و دیدم یه معجزه آسا داره از دیوارا میپره گفتم آدرین این کیه انگار یه کوامی داره نگاه کن اومد و گفت آره یه کوامی داره اما چی چطوری هم میپره?نکنه یه نقش منفی دوباره بعد هاکماث باشه?گفتم نه بابا وایستا ببینم?
گفتم آدرین بیا بریم،گفت مامان بابات چی نیان اتاق ببینن نیستیم،گفتم من یه راه حل خوب دارم بعد در رو قفل کردم و کلید رو تو قفل گذاشتم تا از اونور با کلید نتونن بازش کنن حالا بیا تبدیل شیم《تیکی اسپات آن》《پلگ پنجه ها بیرون》رفتیم از پنجره بیرون و رفتیم دنبال اون رو ساختمون ها اون تا ما رو دید تند تر می رفت?گربه گفت بانو نمیشه باید یه کاری کنیم خیلی تنده معلوم نیس کیه،گفتم پس ما هم باید سریعتر بشیم یویوم رو انداختم دور برج ایفل و مثل مرد عنکبوتی رفتم?گربه گفت پس من چیکار کنم اه منم مثل هالک میام?گربه خودش رو تند کرد و می پرید،من رسیدم بالاسره اون و با یویوم گرفتمش و اومدم رو ساختمون پیشش واستادم و گفتم کی ای اینجا چی کار میکنی،گفت تو لیدی باگی،یهو گربه رسید و نفس نفس زنان ?گفت منم کت نوارم?گفتم حالا بده کوامیت رو،یهو صدای یکی از میکروفن که به لباسش وصل بود اومد که گفت صدای کیه بریدجت،???بریدجت گربه زد بهم منظورش اینه که این پسر خالت نیس،منم سرم رو تکون دادم به معنای تایید،یهو از دستش که یه هشدار دهنده بود صدای بیق بیق اومد و گفت یعنی کوامی شب پره دست شماست،گفتم ها یعنی چی تو از کجا میدونی،داد زد گفت میگم کوامیه شب پره دستتونه،یهو از همون میکروفن اومد بریدجت کوامیه من رو پیدا کردی پسر،بریدجت?گفت بله قربان و میکروفن رو خاموش کرد و گفت کوامی شب پره برای اربابمه بدههه،گفتم گابریل رو میگی،گفت نه بابا چی میگی گابریل کیه میگم کوامیه شب پره رو بده،گربه سیاه گفت ناتالی رو میگی مایورا رو کیه اربابت،گفت فک نکنم باید جواب پس بدم،بعد من گفتم اتفاقن فک کن و با یویوم بستمش و گربه هم پنجه ی برندش رو آماده کرد و بهش گفت ببین پسر باید به دو ا سواله من جواب بدی اولی رییست کیه.دومی کوامیت چیه و از کی گرفتیش،پنجه دقیقا پیش سینش بود و میتونست گربه بکشتش(البته مطمعنم گربه نمیکشه و تهدیده چون اگه بکشه تمام سرنخ مون از بین میره?)گفت باشه باشه نزن جواب سوال اولت کارلوس نگهبان قبلن معجزه گر ها و دومیت اینه که این کوامیه اسبه و من اینو تو ایتالیا از کارلوس گرفتم???
گفتم کارلوس دقیقا کیه؟گفت:قبلا صاحب معجزه گرا بوده.گربه گفت:یعنی قبل از مستر فو،گفت آره?گفتم:وااوووی اونوقت چرا دنبال کومایه شب پره ای،گفت خب کوامیه شب پره برا اون بوده مثله تو که کوامیه لیدی باگ رو داری یا همون مستر فلان که کوامیه پشت لاک رو داشت و حالا کارلوس دنبال کوامی های دیگه هم هست.گفتم ما رو ببر پیشش،گفت برو بابا و رفت،گربه گفت:وای باورت میشه مرینت،گفتم پس این همه سال بریدجت بدون مامان باباش پیشه اون بوده و دستیارش شده?گربه گفت الان وقته این نیس آی کیوی من مسئله مهم تر مستر فو و معجزه گراست،به گربه گفتم پنجت رو غیره فعال کن بریم،کردش و رفتیم از پنجره تو،بعد کوامی هامون رو غیره فعال کردیم و نشستم رو میز مامانم داد میزد بچه ها بیااید شام صد دفعه گفتم گلوم پاااااره شد،گفتم وای بیا سریعتر بریم و در رو باز کردم و با آدرین رفتیم پذیرایی.نشستیم رو میز.مامانم و بابام هی چپ چپ نگاهمون میکردن.ما هم هیچی نمیگفتیم?غذا پاستا بود.مامانم گفت:بفرمایید سرد میشه،گفتم آخه بریدجت نیومده که همون موقع صدای زنگ اومد.بابام رفت برداشت،گفت بفرما بریدجت اومد?اومدش،گفت سلام سلام،مامانم گفت:کجا رفتی بریدجت،گفت اوه با دوستام داشتم گپ میزدم و با هم انقدر حال کردیم،با خودم گفتم آره خب چقدر دروغ میگه?گفتم:بریدجت بیا بشین شام بخور،اومد بعد آدرین گفت ببخشید مرینت اما خانواده شما نکنه دستاشون رو نمیشورن وقتی از بیرون میان،بریدجت گفت آه باشه وسواس،قیافه آدرین?قیافه من?قیافه مامانم?قیافه بابام?قیافه بریدجت?رفت دستاش رو شست.اومد نشست پای میز.غذا رو شروع کرد?به به عالی بود?یهو مامانم رفت آشپزخونه.گفت به به چیزی که همتون دوست دارید آماده شد.با یه بسته سیب زمینی از آشپزخونه اومد و گذاشت وسط?به به?همه با چشممون نگاه میکردیم و قیافه هممون هم ترکیبی از این بود??هرکسی نگاه میکرد کسی برنداره،که مامانم گفت بردارید دیگه و خودش یه عالمه برداشت.منم دیگه نتونستم و دو سه تا دونه برداشتم و خوردم بعدشم بریدجت با یه نگاه معصومانه یه مشت برداشت?آدرینم چندتا برداشت و شروع کردیم به خوردنه پاستا و سیب زمینی
شام رو خورده بودیم و رو مبل من و بابام و بریدجت و آدرین دراز کشیده بودیم تو فکر بودم:بریدجت این همه سال،کارلوس،صاحب معجزه گرا قبله استاد فویهو دوباره زنگه خونه خورد بابام داد زد اه چیه از صبح تا حالا زنگ زنگ زنگ هی بابا این آیفونم گناه داره بابام رفت سراغش و گفت بله بله بله?یهو بابام آیفون رو گذاشت و گفت مرینت یه پسره به نام مارک میگه با تو کار داره دوستته می شناسیش،یهو آدرین گفت:مارک دوسته مرینت،مرینت توضیح.گفتم خب مارک دوسته من که نیست اون حتما یه سوال درسی ای چیزی ازم داره و بدو بدو رفتم دم در و گفتم تو اینجا چیکار میکنی?گفت:مرینت ببین میدونم یکی دیگه عاشقته پس بابت ظهر متاسفم اما خب من خیلی دوست دارم باهات طراحی کار کنم اگه قول بدم به زندگیه خصوصیت دخالت نکنم منو برای طراحی لباس مد نیویورک کمکم میکنی مرینت جون?گفتم خب معلومه که آره مارک من خیلی دوست دارم به دیگران کمک کنم مخصوصا طراح با ادبی مثله تو فقط قول دادی دیگه دخالت نکنی ها،گفت مرسی?قوله قوله قول و پرید بغلم همون موقع در باز شد،آدرین اومد.گفت به به مرینت خانم و آقای مارک عشقی بی همتا?از بغله مارک در اومدم.گفتم:آدرین تو چرا اومدی?گفت پدرت گفت بیام،گفتم آدرین اینطور که فک میکنی نیست،دیدمش اشک تو چشاش جمع شده بود،گفت خیانتکار?من تورو خیلی دوست داشتم بانو اما تو??خواست بره تو که مارک شونش رو گرفت و گفت آقای آدرین من به زندگیه شخصیه مرینت کاری ندارم من فقط ازش خواستم بهم تو طراحی کمک کنه.آدرین چیزی نگفت و رفت تو خونه،گفتم ای وای نه مارک بهت پیام میدم فعلا خوافظ و دویدم تو خونه ای وای مامان بابام گفتن آدرین چیشده،میخواستم حرف بزنم که آدرین اشکاش از گونش رو شد و افتاد زمین و گفت برید از دختره خیانت کارتون بپرسید و دستاش رو گذاشت رو صورتش و رفت تو اتاق ای واای?????
مامانم گفت:چی شده مرینت آدرین چی میگه اون پسره کی بود جواب بده،داد زدم هیچییی نبود اشک تو چشام جمع شده بود.دویدم تو اتاقم،در رو قفل کردم و دیدم آدرین داره وسایلش رو جمع میکنه?داد زدم نه آدرین نکن جون من نکن هیچ حرفی نمیزد و داشت وسایلش رو جمع میکرد گونش مثله یه رود شده بود و جای اشکاش مونده بود،گفتم به خدا چیزی که فکر میکنی نیست آدرین?گفت به من که اهمیت نمیدی خدا رو هم به دروغ قسم نده،گفتم به جون خودم میگم بابا عزیزم میگم مارک میخواست کمکش کنم تو طراحی منم گفتم قبول چون به طراحی علاقه شدیدی دارم گفتم باشه و نمیدونم چرا یک دفعه پرید بغلم،گفت آره دیدم چجوری تو دستت رو گذاشتی رو کمرش اگه بابات نمیگفت برم که چیز بد ترم اتفاق می افتاد نمیدونم آدرین آگراست طراح مده پاریس چه گناهی کرده که باید انقدر تاوان پس بده،گفتم آدرین باور کن داری اشتباه میکنی،گفت اشتباهم تو بودی بانو للل...نتونست حرفش رو بزنه اما من فهمیدم چی میخواست بگه،رفتم پیشش نشستم و نزدیکه صورتش شدم و موها و گونش رو نوازش کردم و بغلش کردم موهاش بوی گل میداداشک از گونش افتاد و گفت مرینت واقعا طراحی بوده،گفتم آره گفت من رو ببخش مرینت چاره ی دیدنه تو با یکی دیگه مخصوصا تو اون حالت ها رو نداشتم?گفتم مهم نیست من از تو عذر میخوام که بهت نگفتم
از چشم سابین(مادر مرینت)?با تام و بریدجت پشت در بودیم و تمام صداها رو می شنیدم به تام گفتم وای کی این مرینت انقدر عشقی شد و دختره خجالتیه ما تبدیل به این شد اینی که حتی عشقش بهش بگه خیانتکار?تام شونه هاش رو تکون داد،وای تام مثل دو تا فرشته ی عاشقن واقعا انگار برای هم ساخته شدن،بریدجت گفت معلومه?گفتم وای تام یاده اون زمانای خودمون افتادم?گفت آره عزیزم عالی بود که مرینت و آدرین اومدن،گفتیم خب نتیجه،گفت عشق عشق عشق و دستش رو گذاشت رو قلبش،بریدجت گفت اه حالم بهم خورد و رفت تو حال و رو مبل لم داد،گفتم حالا میگید جریان چی بود،از چشم مرینت?من و آدرین با هم داد زدیم هیچی بعد بابام گفت باشه ما هم نخواستیم فضولی کنیم تو دنیاتون مگه نه عزیزم سابین مامانم گفت آره آره و در گوشه بابام یه چیزی گفت(باشه تام به حرفت گوش میدم اما کنجکاویم بالاخره میفهمه چه خبره)نمیدونم مامانم چی گفت اما قیافشون باحاله قیافه مامانم?قیافه بابام?قیافه بریدجت?قیافه من و آدرینم که همیشه هست عشق عشق عشق???
و پایان
ببخشید دو تا بخش آخرش داستان نبود از پارت بعد هست امیدوارم دوست داشته باشید لطفا کامنت ها رو بدید برا سورپرایز
منم داستان شروع دوباره منو خواندم خیلی قشنگه
سلام...میدونم منو میشناسی، میخواستم بگم توی اون قسمت: (بلاگ تستچی راه اندازی شد) فکر کنم یه نظر داده بودی، که گفتم شاید اگه اونجا جوابت رو بدم نخونی^^ نظرت این بود که داخل چت ها پیام صوتی هم بتونیم بفرستیم، من موافقم?? چون میتونیم صدای هم رو بشنویم و با هم صحبت کنیم....راستی، چن سالته؟ :)
سلام 14 هستم گلم?
عالی بود امید وارم موفق باشی و سعی کن رمانتیک تر کن و هیجانی تر مثلا لیدی صدمه ببینه جالب تر می شه
وای بچه ها ببخشید?یه مشکل بزرگی پیش اومد??ببخشید ممکنه داستان فردا یا پس فردا بذارم واقعا ببخشید خیلی متاسفم?واقعا مشکل پیش اومده وگرنه امروز میزاشتم من سعی میکنم بازم فردا بزارم?
قول بده بعدی زیاد باشه باشه . تولو خدا ????
قول میدم?? مرسی گل?
ز ندگی جدید من بها رو میگی ????
اره واقعا اونا هم سختی کشیدن خیلی قشنگ بود من خودم ادامه اش از پارت نوزده نوشتم ? طاقت نداشتم دیگه نخونم?
افرین عالی
تست خوب ولی یه نقدی بکنم داری تست عاشقانه می نویسی نه منو غذا لطفا پارت بعد رو بزار
عالی مارک رو بفرست نیویورک دیگه نیارش تو داستان????
عالییییییییی بود دمت گرم واقعا محشر بود راستی اگه کمکی چیزی خواستی تو نظرات داستانک بگو تا بهت کمک کنم در کل عالیییی بود واقعا محشر بود???
خواهشا قسمت بعد رو هر چه زودتر بزار???
چشم مرسی از نظرت کیوتی?❤❤❤