
خوب رسیدیم به پارت شانزدهم از داستان مدل جذابم خب لایک 👍و کامنت💬 یادتون نره پیش به سوی داستان let’s go 😂
داستان از زبون جیمین: این دو روزی که اینجا ودم واقعا حوصلم سر میرفت منی که همیشه میگفتم یه روز ازاد داشته باشم الان یه ماه ازاد دارم ولی نمیدونم چیکار کنم😐. هانا واقعا به فکرمه الان اون سر فیلم برداریه برای همین باید خیل اروم باشم تا یه موقع صدام توی فیلم نیفته🤐. وقتی هانا اومد بهم گفت که ضبطش تموم شده و میخواد الان ادیت بزنه و بعد فیلمش رو اپلود کنه فهمیدم کارش خیلی طول میکشه😫 چون یه سری پیشه جونگ کوک وقتی داشت ویدیو ادیت میکرد نشستم واقعا کار سخت و طولانی بود 🤦♂️برای همین تصمیم گرفتم دو ساعتی بخوابم تا کار هانا تموم بشه و با هم یه کاری انجام بدیم😴. از خواب بیدار شدم صدای اشپزی میومد حس زدم هانا باشه برای همین نخواستم صداش کنم. توی این دو روز واقعا دلم از این اتاق گرفته بود برای همین تصمیم گرفتم برم بیرون از اتاق رو ویلچر کنار تختم نشستم و مطمئن شدم پام جاش خوبه👌 و به سمت اشپز خونه رفتم تا یه سر و گوشی اب بدم😁😅 خوبی خونه هانا این بود که پله نداره و من توی این یه ماه میتونم ازادانه توی خونه بدون کمک کسی بچرخم😂. رسیدم به اشپز خونه هانا اونقد مشغول اشپزی بود متوجه حضور من نشد که اونجام😉 فقط دعا دعا میکردم وقتی منو دید جیغ نزنه و ازم نترسه😱. همین طور که داشته اشپزی میکرد از سر تا پایین پاش حتی تا نوک انگشتش رو انالیز کردم☺ ولی هانا همون طور داشت غذا میپخت🤗.من هم چشم از هانا برداشتم و شروع به انالیز کردن اشپز خونه کردم. قشنگ بود و شیک همین طور که داشتم نگاه میکردم هانا به طرفم چرخید دعا هام خیلی اثر کرد 😆نه تنها جیغ نزد و شکه نشد تازه لبخند هم زد و رو بهم گفت(همون مکالمه ای که توی پارت قبل شد البته فک کنم از یادتون رفته باشه چون خیلی دیر گذاشتم🤦♀️ بیانه😥😔)
به سمت حال رفتم و روی مبل رو به روی تلوزیون نسشتم و پام رو روی میز گذاشتم هانا وسایل ناهار رو اورد روی میز چید. میزش بزرگ بود و پای من هیچ مزاحمتی ایجاد نکرده بود برای همین پام رو تکون ندادم و شروع به خورن کردم غذاش خوشمزه بود😛.وقتی یکمی ازش خوردم هانا شروع کرد به صحبت کردن: هانا- جیمین من یه پیشنهادی برات دارم🙃 من هم با حالت خیلی کنجکاو بهش زل زدم و دست از غذا خوردن کشیدم جیمین* چه پیشنهادی🤨؟؟؟ هانا یه نگاه مضطرب بهم انداخت و ادامه حرفش رو زد هانا- خوب ببین تو تقریبا یه ماه توی خونه منی و هیچ کاری نداری انجام بدی به نظر من تو بشین توی این یه مدت اهنگ بساز و اهنگ بنویس. خوب میدونم الان با خودت میگی من وسایل ساخت اهنگ رو ندارم🙁. من برای اینجاش هم فکر کردم پدر من یه دوست داره که وسایل موسیقی میفروشه و ما هم میتونیم از اون وسایل موسیقی بخریم و وقتی از این خونه رفتیم دوباره بهش بفروشیم اگه هم نه که تو با خودت ببری به خونتون☺. راستی یه چیز داشت یادم میرفت همونجور که میدونی اینجا چهار تا اتاق داره دوتاش که واسه خوابمونه و یکیش واسه درست کردن ویدیو من اون یکی اتاق هم میتونی تو ازش استفاده کنی.موافقی با پیشنهادم؟ اینطوری هم حوصلت سر نمیره هم میتونی یه اهنگ جدید بسازی... با این حرف هایی که هانا میزد انگار داشتن بهم انرژی زا بهم تزریغ میکردن🤩 و من اصلا من چند دقیقه قبل نبودم انقد خوشحال بودم که هانا رو که کنار دستم نشسته بود و بهم زل زده بود رو محکم با تمام زورم بغل کردم🤗😍 جیمین* من کاملا با پیشنهادت موافقم . هانا خودش رو به زور از بغلم بیرون کشید و با چشم های برق زده هانا- واقعا؟ یعنی تو با این کار موافقی. وقتی این حرف ها رو میزد دلم براش می سوخت چون اون فکر میکرد که من به خاطر معروفیتم درخواستش رو رد میکنم برای همین با مهربونی و خوشحالی دستاش رو گرفتم و به چشماش زل زدم جیمین* هانا من با درخواستی که بهم دادی کاملا موافقم و حتی یک درصد هم توش تردید ندارم چون این بهترین موقعیت برای منه. منی که همش دنبال تمرینم به هر شکلی. هانا یه لبخند خیلی ناز و کیوت بهم تحویل داد و دستاش رو از توی دستام کشید و این باعث شد یکم خودم رو جمع و جور کنم🤐 هانا- خوب بیا ناهارمون رو بخوریم تا سرد نشده. ادامه ناهار رو خوردیم و کلی با هم فیلم دیدیم هانا هم این بین کلی خوراکی میاورد تا بخوریم.
بعد از کلی فیلم دیدن هانا یه لحظه رفت سمت اشپز خونه و بعد از ده دقیقه برگشت وقتی برمیگشت انقد چهرش خندون بود😀 که هر کی نمیدونست انگار قرار بود تا ابد زندگی کنه بدو بدو اومد بقل دست نشست و با چشمای برق زده و عمیقش بهم زل زد منم ارتباط بین چشمامون رو قطع نکردمو بهش نگاه کردم البته از نوع کیوت و کنجکاوش که هانا بالاخره از نگاه کردن دست برداشت و به حرف اومد هانا- جیمین یه خبر خیلی باحال برات دارم میدونی چیه الان که رفتم آشپز خونه به بابام زنگ زدم و گفتم که به دوستش که وسایل و ساز های موسیقی داره زنگ بزنه و بهش بگه اگه امکان داره تا دیر وقت توی فروشگاهش بمونه تا ما اون موقع که کسی اونجا نیست با هم بریم و برات ابزار موسیقی بخریم بعد هم بابام به دوستش زنگ زد و دوستش هم قبول کرد که تا اون موقع بمونیم و گفته که ساعت 11 اونجا باشیم😊. من وقتی این حرف هانا رو شنیدم خیلی خوشحال شدم. جیمین *واااای هانا واقعا!. تو خیلی خوبی واقعا حرف نداری🥰. یکم مکث کردم و به زمین زل زدم و ادامه حرف رو گفتم. جیمین*من چطوری میتونم لطفت رو جبران کنم هم این که یه ماه توی خونت بمونم هم تو ازم پرستاری کنی هم بهم کمک میکنی توی کارم پیشرفت ک... که هانا حرفم رو قط کرد و لب زد هانا- زود تر خوب شو! یکم تعجب کردم و گفتم جیمین* چی؟! هانا- میگم زود تر خوب شو بعد هم یه لبخند کیوت بهم زد و باعث شد منم بهم لبخند بزنم☺. چند ساعتی گذشت دیگه دست از حرف زدن و خوردن و فیلم نگاه کردن برداشتیم و رفتیم توی گوشی هامون به ساعت توی گوشیم نگاه کردم دیدم یه ربع به نهِ بعد به مبلی که هانا روش نشسته بود نگاه کردم دیدم نیس فهمیدم رفته اماده بشه منم خودم رفتم اماده بشم یه شلوار گشاد سفید با یه پیرهن آبی و کتونی سفید پوشیدم و وسایل هایی که میخواستم رو برداشتم😎. (بچم حسابی خوشتیپ کرده و داره دلبری میکنه🥰)

داستان از زبون هانا:ساعت نه و نیم شد دیگه دست از گوشی کشیدم و رفتم اماده بشم یه شومیز آبی گل گلی پوشیدم و یه دامن سفید هم تنم کردم یه کفش سفید پاشنه دار پوشیدم و یه کیف سفید هم که روی شونم اویزون میکردم هم برداشتم و جلوی آینه نشستم یه خط چشم کشیدم یه ریمل زدم برق لبم رو هم باز کردم و به لب هام کشیدم موهام هم که حالت دار کرده بودم ریختم روی شونه هام و جلوش رو فرق کردم یه ساعت هم انداختم دستم بعد هم از روی صندلی جلوی آینه بلند شدم و سر تا پام رو آنالیز کردم بعد هم به ساعت نگاه کردم 10 و ده دقیقه بود اومدم توی حال دیدم جیمین نیست حدس زدم رفته آماده بشه برای همین به طرف اتاقش رفتم درش بسته بود در زدم گفت بیام تو دیدم آمادست اول به خودم نگاه کردم بعد هم به جیمین لباسامون ناخواسته و بدون اینکه بدونیم ست شده بود😍 خیلی باحال بود🥰. واکنش جیمین هم یه چیزی توی این مایه ها بود اون اول سر تا پای منو نگاه کرد بعد هم به خودش بعد یهو زد زیر خنده منم خندیدم😂🤣 بعد بهشم گفتم که بریم. قبل از اینکه بریم بهش گفتم اگه امکان داره قبل رفتنمون یه عکس بگیریم تا برامون یادگاری بمونه بعد هم به اتاق ضبط ویدیوم رفتیم نور رو روشن کردم دوربینم رو روی پایش گزاشتم بعد هم روی مبلی که اونجا بود نشستیم و دوربین رو روی حالت تایمر گزاشتم و دکمش رو زدم بعد هم چند تا ژست گرفتیم ولی خلی خودمونی نبود (منظورم این هست که یا فاصله از هم نشستن و سعی میکنن شک و مجلسی به نظر بیاد). دوربین یه طور تنظیم کردم که بعد از هر 10 ثانیه یه عکس میگرفت. بعد از هشت نه تا عکس داشتیم عکس بعدی رو میگرفتیم که ثانیه 2 بود که یهو جیمین منو کشید بغلش 🤗(منظورم این هست که جیمین از شونه های هانا میگره و به سمت خودش میکشه و باعث میشه سر هانا روی سینه های جیمین باشه🥶🥺 چقد حسودیم حتی به داستانای فیک و از خود ساختگیمن هم حسودی میکنیم😂)بعد هم دوربین عکس گرفت چند تا هم اینطور عکس گرفتیم بعد هم دست از عکس گرفتن برداشتیم🙂
بعد جیمین نسشت روی ویلچرش و من بردمش سمت ماشین به کمک من نشست توی ماشین بعد هم ویلچرش رو تا کردم و پشت ماشین گزاشتم خودم هم نشستم پشت فرمون و کفش هام رو در اوردم و ویه صندل که تو ماشین بود رو پام کردم تا راحت تر رانندگی کنم . راه افتادیم سمت فروشگاه بعد از 20 دقیقه رسیدیم به اونجا جیمین یه ماسک زد و یه کلاه هم سر گذاشت و یه عینکم به چشماش زد بعد هم من زفتم از پشت ماشین ویلچرش رو اوردم و بازش کردم و جیمین روش نشست بعد هم من درو بستم و فقلش کردم البته قبل از اینکه پیاده بشم کفشم رو عوض کردم.به سمت فروشگاه رفتیم بزرگ بود بعد از ورود اقای لی اومد سمتون و باهامون احوال پرسی کرد😍😊 بعد از دو ساعت جیمین کاملا وسایل هایی که میخواست رو انتخاب کرد و رفتیم سمت حساب داری تا پولشون رو حساب کنیم که اقای لی گفت بابام حساب کرده🤩 .داستان از زبون جیمین: رفتیم فروشگاه میشه گفت هرچیزی رو که میخواستم برداشتیم بعد هم به سمت حسابداری رفتیم اقای لی که صاحب اونجا بود بهمون گفت اقای کیم که بابای هاناست حساب کرده🙂🤗 بعد ما به سمت ماشین رفتیم قرار شد یه ماشین هم پشت سرمون وسایل ها رو بیارن دوباره مثل اومدنی نشستیم توی ماشین و به سمت خونه رفتیم وقتی رسیدیم ساعت یک و نیم بود اون اقا هایی که وسایل ها رو اوردن پیادشون کردن و اوردن توی خونه بعد هم رفتن😉.
مرسی که تا اینجا همراهم بودین😚 امیدوارم دوست داشته باشین و خوشتون اومده باشه 😍 لطفا لایک و کامنت یادتون نره😉 راستی ببخشید هم کم شد و هم دیر گزاشتم یکم درگیر بودم😟 ولی سعیم رو کردم اسلاید ها رو زیاد زیاد بنویسم:(
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ترو خدا تو قسمت بعدی یکی دوتا مثبت 18 بزار 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
تورو خدا آخر هانا یه دونه < ک > بزار که بشه هاناک اون موقع میشه اسم من 😅😍😍
واای چه جالب که اسمت هانا هست دیگه اگه یه موقع قسمت شد رفتی کره اسم کره نمیخوای😍
عالی بود اجی منم مثل تو به داستانای فیک که خودمون می سازیم حسودیم میشه
ممنونم 😍
وااای چقد تو منی😆
داستانت خیلیییی قشنگ بود
لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار
چشم حتما عزیز دلم:)
خوب بود 😍🤩😍🤩❤👌🏻👌🏻👌🏻
مرسی😊
دوستان معذرت میخوام دیر شد :(
واقعا شرمندم انشالله برای پارت های بعدی جبران میکنم
ممنونم عزیزم
همین الان پارت 17 رو تموم کردم پارت 18 رو هم تا یه قسمتیش نوشتم
الان اومدم تستچی برای اینکه منتشرش کنم