سلام این پارت ۴ هستش این قسمت درباره قیافیه شخصیت هاست ?خواهش میکنم نظر بدید ممنون???
لیندا: چشم زرد،موقهوه ای،قدبلندپوست روشن* آیدو: چشم آبی روشن،موی بلوند،قدبلند پوست روشن* لیندو: موی قرمز،چشم سبز روشن،قدبلند پوست روشن* شو: چشم آبی تیره،موی بلوند بور،قدبلند،پوست روشن* شیکی: موی سرمه ای،چشم ابی تیره ، قدبلند،پوست روشن
کانامه: موی سبز،چشم مشکی* کارلا موی بنفش،چشم بنفش قدبلندپوست روشن * مارتا : موی مشکی،چشم نارنجی،قدبلندپوست روشن
میامیزو: موی صورتی چشم ثورتی قدبلند پوست روشن*لوسی موی نارنجی،چشم عسلی قدمتوسط پوست روشن* سوراتا: موی قهوه ای چشم قهوه ای * یوتسوها( مادرلیندا) چشم زرد موقهوه ای قدبلند پوست روشن
خیلی خوب.حالا بریم ادامه ی داستانمون
وقتی رسیدم خوابگاه دیدم لامپاخاموشه باخودم گفتم حتما رفتن بیرون!خواستم برم تواتاقم یهوجیغ کشیدم...آیدورومبل درازکشیده بود وچشاشوبسته بود!؟ چشاشو بازکرد وگفت: چته؟؟ گفتمذآیدوتواین تاریکی اینجا چیکار میکنی قلبم پرید تو دهنم!!!
نگام کرد گفت: خب که چی ؟؟ اه سرم رفت! اخم کردم وگفتم واقعا که! صدای زنگ اومد درو بازکردم بچه ها بودن اومدن توتاشوبهم رسید گفت: سلاممم خوشگل خانم» باعصبانیت نگاش کردمو گفتم اگهدیه باردیگه تومدزسه خوشگل خانم صدام کنی خفت میکنم
گفت: باشه حالاچراعصبانی میشی خشگل خانم؟؟؟ گفتم: بازکه گفتی... یهوهمشون ازخستگی ولوشدن رومبلا!! یکی دوباره زنگ زدم،گفتم کسی نمیره دروبازکنه؟؟ همشون بربر منونیگا میکردن دستم گزاشتم روسرموگفتم وای خدای من!رفتم دروبازکردم پیتزایی بود یهو۱۵ تاپیتزا گزاشت رودستمو وگفت اینم سفارشتون گفتم ماکه....که سریع رفت باپیتزاها اومدم داخل کم مونده بود بیوفتن
شوگفت: اخ جون پیتزارسید!!! اومدم پیتزاهارابزارم زمین که یهو افتادم توبغل آیدو!! گفتم: عه...ببخشید، نگام کرد وگفت: جلوپاتو نگاه کن؟ شوگفت اتفاقی برای پیتزا نیفتاده؟؟ گفتم:نهخیرم فقط من پام پیچ خورد، آیدوبه شکل ناعادلانه ای پیتزاهاروتقسیم کرد وبه من گفت: بیابخورخشگل خانم،گفتم:نه ممنون من پیتزادوست ندارمو ورفتم تواتاقم.شکمم قاروقورکرد باخودم گفتم اخه کیه که پیتزا دوست نداشته باشه؟؟نشستم روی تخت تایجوری هواسمو از شکمم پرت کنم باخودم گفتم: وای دیگه پولی برام نمونده بایدیجوری کارکنم توهمین فکرابودم که یهو یکی درزد!
گفتم بفرمایید.آیدواومدتو اتاقم یه پیتزا گزاشت رومیزمو گفت: بچه ها ازبس که خوردن دارن میترکن! باخودم گفتم بجای اینکه بندازمش دور بیارم توبخوری !! تو دلم گفتم لازم نکرده! بهش گفتم نه نمیخورم ممنون، گفت: چششش،خیلی روی اعصابی آروم گفتم تو رواعصاب تری که نگام کردوگفت: میخای فردابگم بچه ها بیدارت کنن؟؟ گفتم : نخیرم اگه امروز دیررسیدم بخاطراین بودکه ساعتمو کوک نکردم فرداخودم بیدار میشم گفت هرجورمایلی به هرحال زود بیا مدرسه اینجوری آبروی ماهم نمیره ! وبعد ازاتاق رفت بیرون :دندوناموازعصبانیت بهم سابیدم به پیتزا که رومیزم بود نگاه کردم شکمم دوباره صدا میداد روبرگردوندمو گرفتم خوابیدم
ممنون که دنبالم میکنید من هرروز که بیکارم مینویسم
من عاشق داستانت شدم🌷🍭🌹🥀مرسی🤟🏻🤟🏻
آفرین عالی بود
خیلی داستانت قشنگه
داستانت منو یاد انیمه عاشقان شیطانی میندازه
که من توش از آیاتو خوشم میاد
عالی قشنگه خیلی قسنگ مینویسی...
خیلی داستانت باحال و متفاوته امیدوارم ادامه بدی حیفه اگه ننویسی
خیلی خوبه زودتر ادامه داستان را بده
عالی بود و عاشقانش کن لطفا خیلی خوب می نویسی منتظر بعدی هستم ????