سلام عزیزان اومدم با قسمت دوم شرمنده اگر غلط املایی داره کیبورد موبایل ام حساس امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا لطفا نظر بدید
اخیرا من همیشه گوش به زنگ بودم چشم و گوشم رو خوب باز کرده ام تا هر مورد مشکوکی رو با دقت برسی کنم راستش اونقدر هم که گفتم کار درست نیستم یکم پیاز داغش و زیاد کردم ☺️اشتباهاتی هم داشتم وقت تون و با جزئیات نمی گیرم میدونید چرا اخه وقت طلاست این جمله رو همیشه عمه می میگفت ظاهرا همسر نانوا چند روزی بود که غیبش زده بود و یک سگ شکاری هم مرتب اطراف باغچه ی شان را بو می کشید خب احتمال داشت جسد اش را آنجا پنهان کرده باشند قبول دارم که اقای نانوا از دیدن من که ساعت ۳ صبح تو حیاط خونه اش چاله میکندم یکم شوکه شده بود من اصلا به خاطر اینکه به پلیس زنگ زده بود سرزنشش نمی کنم اخر هم معلوم شد همسرش به خبر به عیادت مادرش رفته(من که نمیدونم اما اماندا همسایه کناریمون میگه با هم به اختلاف خردن) بیخیال بعید میدونم دوست داشته باشید بقیه ی ماجرا رو بشنوید چون انقدر همسایه ها این داستانو یک کلاغ چهل کلاغ کردن که بشنوی فکر میکنی سریال جنایی تعریف میکنن?
برای من کسل کننده ترین مکان در دهکده مدرسه است چرا؟خودتون که بهتر میدونید کافیه فقط یکم متفاوت باشی با بقیه(مثل من)اونوقت هیچکس ازتون خوشش نمیاد بعد از جریان چاله کندن همه در مدرسه مسخره ام کردن? فقط یه نفر هوامو داشت«کلارا» بهترین دوستم ??? ولی حتی اونم تو خلوت متلک بارم میکرد.
یادمه یه دفعه یک چمدان سبز کنار رودخونه پیدا کردم چمدان قفل بود و من واقعا امیدوارم بودم که از دست چند تا سارق بانک هنگام فرار افتاده باشه و پر از اسکناس های دزدی باشه ? اما چمدون پر از لباس های بد بو بود و از باربند یه ماشین افتاده بود(اخه چرا من انقدر بد شانسم خدااااا?)نیمه ی پر لیوان اینجا بود که صاحب چمدون یه مژدگونی کوچیک بهم داد(۱۳ پوند?)به همین با همه ی این بدشانسی ها همیشه ی خدا منتظر یک معمای بزرگ بودم ماجرای مرموز و جذابی که در آن بتونم تمام مهارت های کاراگاهی ام رو به چالش بکشم و حالا دیگه وقتش رسیده که شمارو به قلب آن شب نسبتا سرد در ماه ژوئن(همون که خیلی تعریفشو می کردم) شبی که بالاخره فرصتی رو که تمام عمر منتظرش بودم به دست آوردم☺️
تا اینجا چقدر راضی بودین
در بعد از ظهری که ماجراشو براتون تعریف می کنم چند ساعتی تو خونه تنها بودم چون مامان و بابام رفته بودن نیویورک واسه ی یه جشنواره تابستانی اثار باستانی عمه می هم رفته بود بازارچه تا خرید کنه ولی در خانه در نبود عمه می افتضاح به نظر میرسید منم اصلا اینو دوست نداشتم معمولا اینجور وقت ها پای تلفن با کلاره حرف میزدم اما اون انفولانزای تابستانی وحشتناک گرفته بود(به نظر من که کرونا گرفته بود) و نمی تونست حرف بزنه مگر به زور چند کلام به نظر مادرش بهتر بود حتی پیام هم براش نفرستم و بزارم اون کاملا استراحت کنه
اون شب اتاقم شلوغ و به هم ریخته بود با اینکه پنجره تا ته باز بود و نسیمی اهسته می وزید هوای تازه ی بیرون هم به نظرم گرفته و خواب الود می اومد درست مثل فضای اتاق من
همه چیز خیلی بی مزه بود! چی میشد اگه یه نفر اون بیرون یه معما برام جور میکرد تا حل کنم؟ تو کتاب های شرلوک هلمز مجرم ها همیشه خودشون سروکله شون پیدا می شد هرکس اراده می کرد می تونست منو استخدام کنه لازم نبود یه پنی هم به من بده حتی حاظر بودم من بهش پول بدم ! درسته در این حد احساس بیچارگی میکنم
یعنی اون بیرون حتی یه نفر هم نبود که به کمک من احتیاج داشته باشه؟؟؟
همون موقع فرد مشکوکی رو دیدم که در تاریکی به درخت سیب تکیه داده بود ? بلافاصله دفترچه یادداشت ام را که همیشه و همه جا همراه دارمش برداشتم و از خونه زدم بیرون اونقدر عجله داشتم که وقتی عمه می پرسید کجا میری جوابش رو ندادم سریع خودمو به اونجا رسوندم همون موقع مرد جلو امد و من اورا شناختم
او هر روز سوار اتوبوسی میشد که منو کلارا سوار میشدیم و به مدرسه ی پسرانه ای که پایین جاده قرار داشت میرفت. اسمش پیتر بود و تازه به دهکده ی ما اومده بود کلارا میگفت: که خیلی نچسب! من فقط یه بار اونو دیده بودم چون تازه به دهکده ی ما اومده بود مامانم ایستاد تا با مامانش گپ بزنه تنها چیزی که توجه ادم رو در مادر پیتر جلب میکرد رنگ شرابی تند و تیز موهاش بود(خیلی تیزبینم نه؟ درست مثل همه ی کاراگاهان خود پیتر تقریبا قد بلند و لاغر بود کوچک تر از سن واقعی اش به نظر میرسید(۱۴) و با موهای قهوه ای قیافه اش شبیه بچه ها بود(کلارا میگفت موهاشو رنگ کرده) وقتی عینکشو برداشت چیز جالبی تو چشماش بود یه جوری نگاه میکرد انگار از یه سیاره ی دیگه اومده? نه! نه! نمیگن اون یه آدم فضایی هیجان زده نشید! فقط میخوام بگم از اول مرموز به نظر میرسید یادم میاد یه بار اونو تو اتوبوس دیدم که تک و تنها نشسته بود اونقدر کنجکاو شدم که نزدیک بود کنارش بشینم(اگر با کلارا نبودم حتما اینکارو میکردم) پیتر اونطرف دهکده زندگی میکرد و حالا زیر شاخه های درخت سیب ما پنهان شده بود چرا؟! نزدیک بود از فضول بمیرم! به خصوص وقتی دفترچه ای از جیبش در آورد و تند تند. چیزهایی رو یادداشت کرد.
عالی،بی نظیر،بی نقص بود
جالب و زیبا بقیشم بزار و لطفا توی داستان ژانر عاشقانه هم اضافه کن
به روی چشم حتما مرسی که نظر دادی