خب دوستان بریم بخوانیم و لطفا لطفا نظر بدید.
از زبان ادرین . من رفتم تو کوچه تا خودم رو شارژ کنم که دیدم یک دفعه بانوی شرارت رو دیدم و دار می یاد سمت من من سریع جلوی صورتم رو گرفتم تا نفهمه من کسی هستم . گفتم لیدی باگ کمکم کن عجله کن . لیدی باگ یویوش رو می ندازه سمته من من می گیرمش و لیدی من رو پرت می کنه من روی هوا تغیر شکل می دم . من سریع زفتم سمت اونی که اکومایی شده بود گفتم لیدی باگ فهمیدی اکوماش کجاست گفت توی پا بندشه من با پنجه برنده زدم به پا بندش و اکوما اومدش بیرون و لیدی باگ سریع اکوما رو می گیره من می خواستم برم بانوی شرارت رو بگیرم که دیدم فرار کرده . گفتم باوی من خیلی نزدیک بودا . گفتش اره حواسمون رو باید بیشتر جمع کنیم. گفتم بانوی من می خوای با هم بریم دور بزنیم . گفتش گربه سیاه این وقت شب اخه بعد فردا کلاس داریم تا فردا باهم خدا حافظی کردیم من رفتم خونه و و خواستم ببینم فیلیکس هنوز هستش که دیدم خوابه خودمم رفتم خوابیدم . صبح شد . بعد صبحونه رفتم سمت مدرسه ولی مرینت رو ندیدم می خوایتم بهش زنگ بزنم ولی دره مدرسه رو داشتن می بستن سریع رفتم توی کلاس رفتم نشستم و خانم بوستیه گفتش . بچه ها یک خبر خوب براتون دارم ما یک اردو داریم برای شما ها ما قرار هست بریم به نیویورک همه بچه ها خوشحال بودن
من ولی یکم نگران بودم چون مرینت گوشیش رو جواب نمی داد و من منتظر بودم کلاس تموم شه خانم بوستیه درسشو داد و کلاس تموم شد من توی حیاط داشتم به مرینت زنگ می زنم خیلی نگرانش بودم که تلفنش رو جواب داد. گفتم مرینت حالت خوبه چرا جواب نمی دی . سلام ادرین خواب بودم . خواب بودی مدرسه چی چرا نیومدی. من حالم بده نیومدم مدرسه . گفتم باشه خدا حافظ بانوی من . خدا حافظ . اخیش خدایا شکرت از نگرانی سکته داشتم می کردم .
از زبان مرینت . اخیش ادرین ولم کردش حالا م تونم بقیه سوپرایزشو اماده کنم . { بچه ها اگر نمی دونید فردا تولد ادرینه هورااااااا و مرینت داشت یک لباس خوشگل برای ادرین می دوخت } گفتم تیکی به نظرت چطور شد . عالی شد مرینت . با گوشیم به الیا زنگ زدم و گفتم الیا بلخره کجا تولدو بگیریم . الیا گفت مرینت به نظر توی پارک بگیریم خوبه مررینت گفت اره ولی باید شب بریم که کسی نفهمه با اونجاییم و برای فردا صبح حاضر هستش . الیا گفت پس شب ساعت 11 پارک.
ساعت 11 شب . من و الیا و نینو رفتیم تا پارکو تزیین کنیم و برای فردا تولد امدش کنیم که دیدم که گربه سیاه داره می یاد این سمتی سریع رفتم توی کوچه و تغیر شکل دادم و رفتم سمت گربه سیاه تا نیاد سمت پارک . ادرین گفت بانوی من این مگه شب چرا بیرونی گفتم حالم بد بودش اومد یه هوایی عوض کنم حالا خودت چرا بیرونی گفتم اومده بودم ستاره هارو ببینم و یکم حالم بهتر شه گفتم چی شده مگه و گفت بانوی من خیلی فشار رومه مادرم پدرم خیلی خیلی شار روم هستش و دارم خسته می شم کی هست یه پنجه برنده نسیبه خودم کنم گفتم خودتو لوس نکن گربه کوچولو بیا حالا بریم ستاره هارو ببینیم با هم رفتیم سمت برج و نشستیم و ستاره هاو نگاه می کردیم که ادرین خوابش برد من بیدارش کردم و با هم خدا حافظی کردم من سریع رفتم سمت پارک که الیا گفت کجا بودی دختر . گفتم یه اتفاقی تو خونه افتاده بود رفتم اونو درست کنم الیا گفت حالا بیا کمک .
از زبان ادرین امروز مدرسه ها تعطیل بودش و من تا ظهر خواب بودم و خوشید کم کم داشت می رفت پایین من رفتم بیرون تا یکم هوا عوض کنم که دیدمان فلشی که روی صندوقه پسته بالاست رفتم ببینم نامه توشه که دیدم بله بازش کردم نوشته بود { چظوری گربه کوچولو اگر می خوای بانوت زنده بمونه این کار هارو بکن یه جعبه پشت خونتونه اون رو باز کن و لباس توش رو بپوش بعد بیا سمت پارک بغل حوض بعد باهم حرف می زنیم و بهتره گربه سیاهی نباشه وگرنه بانوت دیگه یک گله پر پر هستش ها ها ها ها { کار هایی که گفت رو انجام دادم و رفتم سمت پارک
کنار حوض وایساده بودم که یک نفر یه گونی کشید روی صورتم و هیچی نمی دیدم منو نشوند روی یک صندلی و گونی رو از روی صورتم کشید و گفت تولدت مبارک ادرین من گفتم این چه شوخی بدی بودش سکته داشتم می کردم بعد چشمم به مرینت افتاد خیلی زیبا شده بود . مرینت گفت از لباس جدیدت خوشت اومد . گفتم دستت درد نکنه خیلی قشنگه دستت درد نکنه وقت رقص شده بودش من اومد دست مرینت رو بگیرم که کاگامی اومدش و گفتم عشقم دلم برات تنگ شده بود من گفتم خدا این ژاپن بوده من بهش نگفتم دیگه دوستش ندارم بعد کاگامی دسته منو گرفت با من رقصید بعد چند دقیقه دیدم مرینت نیستش
از زبان مرینت با سرعت رفتم واشک می ریختم به یه دیوار تکه دادم و وقت گریه می کردم که یکی گفت مرینت حالت خوبه سرم رو اوردم بالا دیدم بابام هستش گفتم بابا اینجا چی کار می کنی گفتش مگه قرار نشد من هفته به هفته بیام بهت سر بزنم دست بابام رو گرفتم و رفتیم خونه
لباسام رو عوض کردم و روی تختم دراز کشیده بودم دیدم ادرین از بالکن اومده گفتش مرینت خونه ای من جواب ندادم به دیوار تکه داد و گفتش می دونم نمی خوای حرف بزنی ولی بدون بانوی من من عاشقتم و من به کاگامی نگفته بودم دیگه دوستش ندارم و بانوی من بچه های مدرسه برای اردو می رن نیویورک و اگر بخوای منو تو نریم و جولی به خاطره لوکا میره و می تونیم دوباره قرار های لیدی باگ و گربه سیاه بزاریم مرینت بازم هیچی نگفت .ادرین اومد و گفتم بانوی من این گل برای تو هستش دوست دارم
خب بچه ها اینم قسمت 19 امید وارم خوشتون اومده باشه نظر فراموش نشه این بزرگ ترین حمایت از منه
خدا حافظ
خیلی داستاناتو عالی مینویسی خیلی خوشم میاد که خلاقیت داری 😉
خیلی داستانت خوبه عزیزم استعداد خوبی داری حتما ادامه بده فقط به جای کلمه ی هستش از هست استفاده کن یا مثلاً گفتش به جاش از گفت استفاده کن گلم داستانت بهتر میشه
عالييييی بود.
سلام من یک ماهه دارم تستچی رو میگردم تا داستانت رو پیدا کردم همه ی قسمت ها رو خوندم خیلی قشنگه من دوست دارم با چند نفر از شما ی داستان بنویسم من تو تستچی کار نمی کنم ولی کتاب داستان برای خودم درست می کنم البته کتاب الکترنیک
قشنگ بود
لطفا الان مرینت اون گل را قبول نکنه ممنونم
آفرین تو واقعا یه طرف داری چون داستان رو پیشبینی کردی
عالی بود بعدی رو زود بزار????
عشقی تو یکی از بهترین طرفدار های منی و واقعا افتخار می کنم