ببخشید که قسمت قبل خوب نبود.آخه برای ادامه داستان بهش نیاز داشتم.
گفتم : کار من بود. جو : واقعا؟؟؟ سوزوکی لبخندی زد. اونا هم رفتند. یه پیام رو گوشیم اومد : چند نفر تو دردسرند. آدرس ..... فوری ۴ تامون رفتیم و... جرج . تیم و جک اونجا بودن. و البته دشمنای ما. از زبان جرج : از پیش لونا و بقیه که رفتیم یه چند نفر افتادن رومون و بردنمون یه جایی قیافه هاشون خیلی عجیب بود. یهو صدای پای چند نفر رو شنیدم لونا و سوزوکی و اگنس و جو بودن! قیافه هاشون عوض شده بود. دیگه چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم...
از زبان لونا : وقتی رسیدیم جرج و تیم بیهوش بودن. جک هم خیلی مساعد نبود. سوزوکی و جو برخلاف میلشون رفتن اونا رو نجات بدن. منو اگنس هم شروع کردیم به دور کردن اونا. کارمون که تموم شد دویدم طرف اون سه تا بدجور زخمی بودن. با نیروهای خودم خوبشون کردم و منتظر شدیم بهوش بیان. سوزوکی : کلاسمون رو از دست دادیم. اگنس : لونا کار خودته! گفتم : الان یه مسئله مهم تر وجود داره! یهو مارتین ضاهر شد و گفت : شما ها پیش رفقای من چیکار... اینا چرا این ریختی شدن! اینجا چه خبره! شما ها اینجا چی کار می کنین؟ مردن؟ گفتم : مارتین ساکت شو! به اونا حمله شده!
مارتین : لونا تویی؟موهات. چشمات... گفتم : مارتین برو گمشو! سوزوکی:? مارتین :?? گفتم : تو چرا حالیت نیست؟؟ اصلا مگه برا مهمه! مارتین : هه انگار یه نفر ... گفتم : نه خیر. من جونم رو به این سه تا مدیونم. بعدم یه گوله یخ به طرفش شلیک کردم اونم یخ زد! سوزوکی هم اومد کمکم اونا بهوش اومدن...
نفس راحتی کشیدم بعد هم بلند شدم و با بچه ها برگشتیم مدرسه. مجبور شدیم از پنجره بریم تو تا معلم متوجه نشه. اون روز هم مدرسه تموم شد. وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و پیانو رو برداشتم تا تمرین کنم. سوزوکی بهم پیام داد: ساعت ۷ می تونی بیای به ..... نوشتم : باشه.?? ساعت یک ربع به ۷ بود که آماده شدم تا برم... وقتی رسیدم سوزان و سوزوکی اومدن و گفتن : می خواستیم یه هدیه برای مادرمون بخریم گفتیم تو هم بیای...
چیزی نخریدیم. پس تصمیم گرفتیم بریم رستوران. یک ساعت گذشت... سوزان پاشد و رفت بیرون. سوزوکی یه bag(پلاستیک مقوایی) گذاشت رو میز . گفت : امیدوارم خوشت بیاد. بازش کردم یه ست گردنبند ، گوشواره، دستبند بود. گفتم : این عالیه. گفت : قابلی نداشت! دلم می خواست بپرم بغلش کنم ولی یه عالمه آدم اونجا نشسته بودن. پس منم یه جعبه از تو کیفم در آوردم و بهش دادم. گفت : لونا! این خیلی باحاله. گوجه شدم. سوزوکی هم گفت : دوباره که نگذاشتی بکارمت تو خاک! داشتم از خنده منفجر می شدم.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. منفجر شدم. سوزوکی هم به من پیوست. کل رستوران داشتن ما رو نگاه می کردن. همون جوری با خنده از رستوران اومدیم بیرون. سوزان اومد و با عصبانیت گفت : منو یادتون رفت. من : اِوا ببخشید!? ... رفتم خونه. دوباره نشستم پیانو بزنم که دیدم یه یادداشت از لای پیانو اومد بیرون : لونای عزیزم. لطفا منو نجات بده. خیلی بدخط نوشته بود. آدرس: ........
با خودم گفتم : ای وای حالا اژدها نشم یهو!?? بعد با خودم گفتم : حالا من که نمی تونم تنهایی برم اونجا... یهو سوزوکی از در اومد تو و گفت : به چی فکر می کنی؟؟? من:?ترسیدم!!!? گفت :ببخشید. یاداشت رو بهش نشون دادم سوزوکی:????حالا دیو بی شاخ و دم از آب در نیایم! گفتم : نمی دونم ولی ...
این دست خط به نظرم آشناست! سوزوکی: خب تا نریم که نمی تونیم بفهمیم کی اونجاست! گفتم : یعنی... گفت : خب معلومه که میام! نمی خوام دوباره مارتین و اون دوستای خلش ... خودت می دونی که. با سر تایید کردم . (نگرانش بود) اومد جلو و گونه ام رو بوسید. دوباره گوجه شدم. ولی اینبار یه سطل رنگ قرمز هم ریختن روم. سوزوکی هم خندید و .فت : باید روی گوجه شدنت کار کنی!
گفتم : احتمالا. یهو یه چیزی به مغزم خطور کرد : تو پیانو بلدی؟ سوزوکی: نه. گفتم : یادت بدم؟ گفت : سخته؟ گفتم : اگه این طوری فکر کنی!(یعنی اگه به خودت بگی که سخته خب حتما سخته) گفت : پس باشه. ۳ ساعت دستم بند بود تا نت ها رو یادش بدم. بعد هم تکنیک ها و ...(( بخوام بازش کنم مغزتون می سوزه خداییش پیانو سخته من ۱ سال طول کشید تا یاد بگیرم)) بالاخره تونست دست و پا شکسته پیانو بزنه... منم دستشو کشیدم بردمش پایین و از اون جایی که کسی خونه نبود...
دوستان همین جا قطع می کنم. بازم بابت پارت قبل عذر خواهی می کنم. آخه مقدمه این پارت بود بهش نیاز داشتم. راستی! یکم نظر بدین دیگه! حالا من به روتون نمیارم دلیل نمی شه شماها نظر ندین??????اگه دوست داشتید به دوستاتون معرفی کنید و البته دوستم به تست خیلی قشنگ ساخته https://testchi.ir/user/5440 Ladybug موفق باشید.
خیای عالییییی
عروسک
داستانت عالی هست
ممنون
عالیه ?