۱: وقتی هری سال اول بود این داستان شروع شد..اما نه از اینکه هری فهمید جادوگره.. از مرگ لیلی و جیمز پاتر بخاطر زنده موندن پسرشون...
۲: هری احساس میکرد هیچی از خودش نمیدونه.. قضاوت شدن دراکو شروع شد..
۳: ادم بیگناه (سیریوس)فراری شد و گناهکار(پتی گرو) ازاد؛ وقتی تنها چیزی که برات باقی میمونه خاطرات بده، در حالی که باید با یه خاطره ی خوب شکستشون بدی(پاترونوس و دمنتور ها)..
۴: دوستت میمیره، درست جلوی چشمت(سدریک).. و تو گیر کردی و هیچکار نمیتونی بکنی(هری).. تاریکی (ولدمورت) قدرتمند میشه ، درست مثل قبل؛ علیرقم همه ی تلاشایی که شده..
۵: تو(هری) نمیتونی جلوی ذهنت رو بگیری؛ دروغ هایی (اینکه ولدمورت داره سیریوسو شکنجه میده) واردش میشن که تو از باور نکردنشون میترسی.. و بعد وقتی با شجاعت تلاش کردی توهمات رو لغو کنی واقعیت رو از دست میدی(مرگ سیریوس) .. انگار برای زندگی خیلی راحته که تو یه ادم بد بشی..
۶: دیگه افراد زیادی به کسی که همیشه راهنماییت میکرده (دامبلدور) مطمئن نیستن، مرکز جواب ها پیر شده و اتفاقی که نباید، میوفته، تو (هری) اونو از دست میدی(مرگ دامبلدور).. قضاوت های اشتباه(درباره ی اسنیپ و..) و مسئولیت(هورکراکس ها) های بزرگ و سرنوشت نامعلوم..
۷/۸: سعی میکنی چیزایی رو نابود کنی که باعث این نا ارامی شدند(هورکراکس ها) و میبینی تو خودت یکی از اونایی(هورکراکس بودن هری) ، بدوناینکه بخوای... و این یه اجباره، تو چشمات رو میبندی و با بغض به اغوش ترست میری . و یا شاید مرگ!(وقتی هری برای مرگ جلوی ولدمورت رفت یا بعد از اینکه ولدمورت سعی کرد هری رو بکشه دراکو رفت پیش پدر مادرش)
مالفوی هدم
چون عاشق همه ی مالوی ها و صد البته دراکو
مالفوی
مرسی:-)🙃
چالش : مالفوی هدم دلیلشم مشخصه عاشق دراکوام
مرسی🌻🌻قانع شدم😐😂