بنظرتون چه اتفاقی برای ملیکا افتاد؟🤔🤔🙄🙄🙄
سلام به همگی
بخش دوم(دنیای عجیب) ملیکا وقتی چشماش باز کرد خودش را در اتاق کوچکی دید بلند شد و به سمت پنجره تقریبا بزرگی که در آنجا وجود داشت وقتی به بیرون نگاه کرد خبری از شهر تهران و اون شهاب سنگ وجود نداشت
ملیکا از ترس نفسش به شمارش افتاد و ترس و وحشت تمام وجودش را در بر گرفت که صدای در آمد و خانمی قد بلند با لباسی زرد ومو هایی که از زیر توری که روی سرش بود معلوم میشد وارد اتاق شد
ملیکا از ترس هر کلمه ای که به ذهنش می رسید را به زبان آورد و گفت......
تو کی هستی ومن چرا اینجام یعنی من مُردم😟😨😨😢😢😓 خانم با آرامش خاصی به ملیکا گفت: اینجا سرزمین رویا و اسم من ملکه خورشید ،نترس تو زنده ای فقط چند ساعت بیهوش بودی.
ملکه بعد از گفتن این حرف رو به دختر کرد و پرسید:«اسم تو چیه.» و دخترک جواب داد:«اسم من ملیکا و اهل شهر تهرانم.»
ملکه رو به ملیکا کرد و لبخند مهربانانه ای زد و گفت:«چه اسم قشنگی😊😊.» بعد به ملیکا اشاره کرد تا دنبال او بیاید
ملیکا و ملکه باهم به سمت راهرو دراز و باریک قصر که پنجره هاست با پارچه های مخملی قرمز پوشیده شده بود و کاشی وشیشه کاری ها زیبایی در آنجا دیده می شد.گلدان های زیبا بر لبه پنجره بود. ملیکا با دست به گلدان اشاره کرد بعد یک دفعه.....
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه
به امید دیدار تا تست بعدی
نتیجه 1
ممنون تا آخر تست من و همراهی کردی😍😊😊😊😊 لایک فالو کامنت فرا موش نشه
نتیجه 2
ممنون تا آخر تست من و همراهی کردی😍😊😊😊😊 لایک فالو کامنت فرا موش نشه
نتیجه 3
ممنون تا آخر تست من و همراهی کردی😍😊😊😊😊 لایک فالو کامنت فرا موش نشه
نتیجه 4
ممنون تا آخر تست من و همراهی کردی😍😊😊😊😊 لایک فالو کامنت فرا موش نشه
نظرات بازدیدکنندگان (10)