اگه غلط املایی داشت ببخشید
چشمام رو از ترس بستم . کوران از روم بلند شد . چشمام رو آروم باز کردم و دیدم یکی از ندیمه هاست . کوران رفت جلوی در و گفت : کی به تو اجازه داد وارد بشی ندیمه گفت : ب ببخ ببخشید آخه صدا اومد فک ... کوران گفت : تو بیجا فکر کردی برو بیرون و این اتفاق رو همین جا فراموش کن وگرنه می دونی چی میشه . ندیمه گفت : ب بله می دونم خیلی معذرت می خوام . ندیمه رفت کوران در رو بست و اومد نزدیکم تا اومدم از رو تخت پاشم بازوم رو گرفت دوباره انداخت رو ت*خ*ت . مچ دستم و گرفت و فشار داد گفتم : درد داره لطفا... تا چند لحظه فقط نگام کرد . از درد چشم هامو بستم . یهو دردم کم شد .کوران مچ دستم و ول کرد و از روم بلند شد و نشست رو تخت و سرش رو تکیه داد به دیوار و چشماش رو بست و دستش رو گذاشت رو سرش . منم آروم پاشدم و به مچ دستم نگاه کردم یکم کبود شده بود . گفتم : ببخشید من نمی دونستم که نباید اون کتاب رو ... گفت : از اون کتاب چی فهمیدی ؟ گفتم : هیچی بخدا من فقط نگاه کردم من هیچی از اون علامت ها نفهمیدم . گفت : امیدوارم که راست گفته باشی . بعد اومد و مچ دستم و گرفت و گفت : ببخشید دردت گرفت . گفتم : نه اشکال نداره من ... کوران بلند شد و دستم رو کشید چسبوند به خودش لپ هام سرخ شد بعد دستم رو ول کرد و رفت در رو باز کرد و گفت: بفرما . رفتم از اتاق بیرون کوران گفت : برو تو حیاط من میام . گفتم : ام بله . تو راهرو بودم که صدای باز شدن در اومد برگشتم و دیدم در اتاق شاهزاده کوران باز شد و کوران اومد بیرون . نزدیک شد و دستش رو دراز کرد و گفت : می خوای باهم بریم ؟ گفتم : ولی ام ... بله نه نمی دونم . کوران دستش رو انداخت و گفت : بیخیال بریم . تو دلم داشتم به خودم فحش میدادم که چرا قبول نکردم و ...
رفتیم تو حیاط دوین و رزو داشتند باهم حرف میزدند دیدم شاهزاده کوران داره میره پشت آبنما منم رفتم دنبالش یهو پام پیچ خورد خوردم بهش و افتادیم رو هم . یه خنده خیلی ضایع زدم و عذر خواهی کردم . اون اطراف کسی نبود . کوران نشست رو چمن ها یهو یکی گفت : مگه نگفتم دیگه حق نداری با کوران باشی ؟ برگشتم و نگاه کردم کوران چرخید و گفت : واقعا از کی تاحالا دستور هم میدی . آیدو اومد جلو گفت : من هر وقت دلم بخواد حرف می زنم . کوران بلند شد و گفت : منم هر وقت دلم بخواد دهنتو میبیندم . آیدو یکم از کوران کوتاه تر بود گفتم : میشه تمومش کنید . همزمان گفتند : عمرا . آیدو نزدیکم شد و تا اومد دستم رو بگیره کوران دستش رو گرفت و اومد جلوی من و نزاشت آیدو بهم دست بزنه . گفتم : میشه تمومش کنید . کوران هلم داد عقب و گفت : نه ما یه کار کوچیک باهم داریم . گفتم : ولی شما باهم خوب ن... چشم های کوران قرمز شده بود . مگه چشم ااش عسلی نبود بعد اون شب آبی بود الان قرمز حتما لنز میندازه وگرنه نمیشه که رنگ چشم ها تغییر کنه .
تو همین فکر بودم که یهو صدای کوبیده شدن اومد به خودم اومدم و اطراف رو نگاه کردم کوران و آیدو اونجا نبودن . گفتم : چی کجا رفتید . رفتم نزدیک تر دور آبنما رو نگاه کردم نبودند صدای دوین اومد : یوکی چیزی شده؟ گفتم : خب شاهزاده کوران نیست همین الان اینجا بود یه لحظه رفتم تو فکر وقتی به خودم اومدم... دوین داری چیکار میکنی ؟ دوین مچ دستم و اورد بالا و گفت : مچت چی شده ؟ دستم رو کشیدم و گفتم : هیچی اصلا به حرف های من گوش کردی ؟ رزو اومد و گفت : خانوم ها مشکل چیه ؟ دوین گفت : هیچی شاهزاده بعدا میبینمت یوکی . گفتم : باشه . دوباره به اطراف نگاه کردم ولی نبودند که یه دکمه کنار درخت بید مجنون پیدا کردم دکمه برای لباس آیدو بود . حتما باهم دعوا کردن ولی چرا صداشون نیومد اتفاقی نیوفتاده باشه هم نگران شاهزاده کوران بودم و هم نگران آیدو بودم
از زبان کوران : سرم درد گرفته بود چشمام رو باز کردم کنار یه درخت افتاده بودم از درخت کمک گرفتم و نشستم . آیدو هم اون طرف افتاده بود اصلا یادم نمیاد که چی شد با آیدو یقه آویز شدم که یکی محکم زد تو سر من و آیدو از تپه افتادیم پایین . روی دستم خیس شد دیت زدم به سرم ، سرم خون می اومد . از جام بلند شد و رفتم سمت آیدو . اونم سرش خونی شده بود . بیدارش کردم اونم چیزی یادش نبود . یهو یاد یوکی افتادم یه وقتی بلایی سرش نیومده باشه . رفتم پشت درخت و زخم سرم رو از بین بردم بعد راه افتادم یوکی کنار آبنما نشسته بود و دو تا دست هاشو به هم غلاب کرده بود . گفتم : یوکی . یوکی از جاش بلند شد و نفسی کشید پرید بغلم و گفت : کجا رفته بودید . خیلی تعجب کردم گفتم : خب هیچی با آیدو حرف زدم همین. یوکی خودش رو از من جدا کرد لپ هاش قرمز شده بود گفت : ام بله . که صدای زنگ اومد . گفتم : بریم وقته شامه .
بعد شام دخترا رفتند منم رفتم تو اتاقم و لباس هامو در اوردم و دراز کشیدم رو تخت صدای در اتاقم اومد : می تونم بیام داخل . گفتم : نه یک لحظه . سریع پاشدم و لباسم رو پوشیدم و گفتم : حالا بیا . مادرم اومد داخل و گفت : لباس نپوشیده بودی ؟ گفتم : نه چیکار داری مامان . مامانم اومد کنارم رو تخت نشست و مچ دست راستم رو گرفت و نگاه کرد و گفت : من تاحالا همچین نمادی ندیدم گفتم : مامان قدرت شما چیه ؟ مادرم گفت : آب و ... بعد از اینکه مامانم رفت کتاب رو برداشتم و نگاه کردم. کتاب رو چسبوندم به خودم و چشم هامو بستم و خوابم برد
از زبان یوکی : رو تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم سعی کردم کلماتی که تو کتاب دیده بودم رو به خاطر بیارم ولی اون لحظه ای که شاهزاده کوران من رو پرت کرد رو ت*خ*ت همه چیز یادم رفت . چرخیدم سمت دیوار و چشم هامو بستم . یهو چراغ اتاق خاموش شد . بلند شدم دیدم دوین چراغ رو خاموش کرد گفتم : اهم چرا خاموش میکنی . دوین گفت : ا بیداری ببخشید فک کردم خوابیدی . دوباره چراغ رو روشن کرد . رفتم لبه پنجره و به ماه نگاه کردم و یاد کوران افتادم نمی دونم می تونم بهش بگم که دوسش دارم یا نه که کم کم چشام سنگین شد .
از زبان کوران : صدای ساعتم رو قطع کردم و بلند شد . چشمام رو مالیدم . حس خیلی عجیبی داشتم از رو تخت بلند شدم و آماده شدم . بعد صبحانه رفتم سر کلاس . سر کلاس استاد گفت : امروز چند تا عضو جدید داریم . یه دختر با موهای صورتی اومد داخل استاد ادامه داد : روکا کانو خوش اومدی به مدرسه ما . روکا سلام کرد . استاد ادامه داد : روکا کنار الینا خالیه برو اونجا بشین . الینا روبه روی من میشست . نفر بعد داخل شد تا دیدمش چشمام گرد شد . استاد گفت : آیدو سون . تو دلم گفتم : اون اینجا عالیه قراره با اون همکلاسی هم بشم یعنی اگه استاد بگه بیاد کنار من بشینه لهش میکنم . استاد گفت : آیدو برو آخر کلاس کنار شاهزاده کوران بشین من و آیدو هم زمان گفتیم : نه ... روکا گفت : وای ما تو کلاس شاهزاده هم داریم این عالیه . من به روکا نگاه کردم روکا لبخند زد استاد گفت : برای چی نه ؟ آیدو گفت : خب من و کوران یه مشکل کوچیک داریم . گفتم : مطمعنی مشکل ما کوچیکه ؟ استادگفت : آیدو شاهزاده کوران اولا دوما چه مشکلی ؟ آیدو گفت : حالا بیخیال استاد من دوست ندارم کنار اون بشینم . گفتم : نه اینکه من دوست دارم . آیدو یه نگاه خیلی مسخره بهم کرد . استاد کاملا تعجب کرده بود . گفت : شاهزاده لطفا شما کوتاه بیاید . گفتم : نه من نمی تونم با اون بسازم . استاد گفت : بسیار خوب من نمی تونم رو حرف شما حرف بزنم آیدو برو کنار لئون بشین .
استاد گفت: بسیار خوب بریم سراغ درسمون. یه مسئله رو تخته نوشت و گفت : ۳ دقیقه وقت دارید حل کنید . خودکار رو برداشتم و تند تند نوشتم و خودکار رو گذاشتم رو میز . استاد گفت ۲ دقیقه . همه بچه ها گفتن : استاد وقت خیلی کمه . ۱ دقیقه . وقت تمام شد همه خودکار ها رو میز . خوب لیلی بیا حل کن . لیلی پاشد و گفت : استاد شرمنده ولی نتونستم حل کنم بعد نشست . استادگفت : آنو بیا حل کن . آنو هم حرف لیلی رو زد . استاد گفت : یعنی کسی حل نکرده ؟ سرم رو گذاشتم رو میز حوصله کلاس رو نداشتم . استاد گفت : شاهزاده کوران میشه برامون حل کنید . سرم و رو بلند کردم و گفتم : اگه بگم نه چی میشه ؟ آیدو گفت : نمره نمیگیری . گفتم : تو یکی ساکت . استاد گفت : هیچ اشکالی نداره ولی من ممنون میشم. با بی میلی از سر جام بلند شدم و ماژیک رو از دست استاد گرفتم و حل کردم . استاد گفت : کامل و دقیق همون طور که از شاهزاده انتظار می رفت . خیلی ممنونم . ماژیک رو گذاشتم رو میز و رفتم سر جام نشستم .
بعد کلاس داشتم وسایلم رو جمع میکردم که دیدم روکا اومد کنارم . بهش نگاه کردم روکا دستم رو گرفت گفت : شاهزاده افتخار میدید باهم باشیم ؟ گفتم : بله یعنی چی باهم باشیم ؟ روکا گفت : ام یعنی باهم وقت بگذوریم دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا بشم . گفتم : پس تو هم میری به خوابگاه دخترا . روکا گفت : بله چطور؟ گفتم : هیچی ببخشید من باید برم از دیدنت خوشحال شدم روکا . فعلا تا اومدم برم یکی دستم رو گرفت و فشار داد برگشتم و دیدم ...
درسم زیاده نتونستم طولانی بنویسم ولی تمام سعیم رو میکنم که طولانی تر کنم ممنون که خوندی?
من دوست داشتم یوکی بمیره کورانم بمیره ایدو هم بمیره تو دنیای ازواج سر عشقشون بجنگن😵کلا من اینجوریم
عالیع
ممنون ک نوشتی من میرم پارت بعدی
چرا یهو عصبانی شد
لازم نبود که
اون بدبخت اصلا کتاب رو ندیده بود
عالی بود خیلی خوبه
عالی لطفا ادامه بده و زود تر قسمت بعد رو بزار