این از پارت اول داستان جدید امیدوارم خوشتون بیاد💗😘
از زبان راوی: لئوناردو که ۸ سالش بود با دو تا داداش دیگه اش، درحال مبارزه بودند و استاد با جدیت تمام، به تمرین آنها نگاه میکرد. که ناگهان احساس کرد ، یکی بهش چسبیده و سفت اون رو بغل کرده. سرش رو پایین آورد و با دیدن دختر کوچولو اش که تنها ۲ سالش بود، لبخندی زد. اون رو در آغوش کشید و بلندش کرد تا او هم بتواند مبارزه را تماشا کند.
اغلب بچه ها در این سن، از این مبارزات، میترسیدند و گریه میکردند، اما این کوچولو ، با همه فرق داشت. اوت برعکس بقیه، عاشق تماشا کردن مبارزات برادرای بزرگترش بود. با هر حرکتی، این دختر کوچولو، لبخند میزد.
سالها گذشت و گذشت تا همه آنها، بزرگ شدند، اما سنی نداشتند تا از خودشون محافظت کنند. دیگه استاد و پدرشان، در دنیا نبود و فقط چند تا بچه کوچک در یک خانه بزرگ بودند. اصلا دوست نداشتند دوباره به پرورشگاه برگردند و دوباره به غر غر های رئیس انجا، گوش بدهند. پس تصمیم گرفتند خودشون بزرگ باشند و از کسی کمک نخوان.
بازم سالها گذشت و اینبار، این خواهر و برادر ها، دیگه به نوجوانی رسیدند. برادر بزرگشان، همیشه مراقب آنها بود تا اتفاق خاصی برایشان نیفتد. زندگی سختی داشتند ولی همین که همیشه باهم هستند، میتوانست تمام سختی ها را از بین ببرد.
چهار برادر و دو خواهر. لئو-کارای -راف- دانی- مایکی و میا. (البته یه نکته که مایکی و میا، دوقلو هستند👫🏼:))
این از لئو (کراش اعظم🙂)
این هم از راف❤
اینم از آقای دانشمند:)💜 با چشم قهوه
اینم از مایکی🧡 و... (با چشم های آبی کمرنگ💙🙂)
و میا. مایکی و میا دوقلو های شگفت انگیز😂🧡💗 اونم چشماش همرنگ مایکیه🥺💙
اینم آخریش کارای بید🖤 با چشم های عسلی💛
خب دیگه این مقدمه و پارت بعد هم شروع میکنیم🙃😉. بابای💙🤝💜
اره دخترم چرا باید دروغ بگم 🤣 ولی جدی دخترم اره
عالی بودد راستی عاجو میشی حنانه 14:)
ایحح خوب درباره اش فکر موکونم:)
اخه چرا اجی نمیشی 🥺 خیلی خوب میشد که.... ولی، باشه هرجور راحتی 🙂
ببخشید:(
ولی... شاید بشه اجی شد نه؟
واقعا دختری نه=)؟
بابا جان این آجیه منه
دختره😁
عالیه😍😍😍
خوشحالم که دوستش داشتییییی🥺💗
عالیه😍😍😍
عالیییی
من دوست T. M. N. R ام 🤩 خوشحال میشم اجی شیم
خوشحالم که دوستش داشتی🥺💚
خوش اومدی به خانواده لاکی ها🙃💚
قول نمیدم برای آجی شدن:(