می خوام کمی باحالش کنم اما موضوع اصلی سر جاشه.
با خودم گفتم : اگه مامان ازم خواسته لابد مهمه. پس را اگنس و جو و سوزوکی موضوع رو توضیح دادم. بعد لوکاس رو صدا زدم و به اونم گفتم. گفت : این یعنی چی ؟ من : نمی دونم واقعا! گفت : مهم نیست ولی منم میام. گفتم : عالیه ممنون. اگنس و جو و سوزکی هم اوکی دادن. صبح روز بعد خیلی زود رفتم مدرسه . از شانس بدم مارتین هم چند دقیقه بعد من رسید. تو کلاس تنها بودیم اومد جلو و گفت : حالا از دست من فرار می کنی؟ من : بکش کنار گفت : نمی کشم. هه خیال کردی. یهو سوزوکی اومد تو : مارتین سازمان حل اختلافاتت رو بعد از مدرسه برگذار کن. اون با دیدن سوزوکی به طرفش یورش برد سوزوکی به راحتی جاخالی داد
مارتین پخش زمین شد. سوزوکی اومد نشست و بهم گفت : شنیدم کاراته بلدی؟ من : آره. یکم . گفت: تا یکم چقد باشه. گفت : از 5 تا 12 سالگی کلاس می رفتم. گفت : خب اگه یکم یعنی این پس من اصلا بلد نیستم ! غش کردم از خنده . گفت : خب کی راه بیافتیم؟ گفتم : ساعت 4. گفت : عالی! اگنس با یه قیافه خسته اومد نشست سر جاش. گفت :صبح بخیر. گفتم : صبح بخیر. چته تو ؟ می ریم یکم جلو تر ساعت 4 بعد از ظهر
وقتی همه اومدن گفتم باید بریم به جنگل ویاکوچی. اگنس : چییی؟ اونجا خیلی وحش....تنتکه یعنی وحشتناکه. گفتم : چاره چیه؟ گفت : نمی دونم. راه افتادیم. وقتی رسیدیم گفتم : باید بریم وسط جنگل. با ترس و لرز رفتیم تا به یه کلبه رسیدیم با احتیاط در زدم. در باز شد یه پیرمردی اون تو نشسته بود.
اومد و گفت : لونا! بالاخره اومدی عزیزم. من انکارا هستم. خب تو و دوستات و برادرت امروز به یه حقیقتی پی می برید. رفتیم نشستیم روی صندلی. اون اومد جلو و گفت : شما ها ولپینا هستید. ما : چی؟ اگنس : اما اونا که تخیلی ان. انکارا : شاید این طور به نظر بیاد. ولپینا ها موجوداتی هستند با قدرت ماورائی و عمر جاودان.(می خواستم بگم خوناشام دیدم تکراری میشه)
همه تو شک بودیم. اون لبخندی زد و گفت : سعی کنید یه کار عجیب بکنید. همون موقع از دست اگنس یه چیزی شبیه یخ زد بیرون. سوزوکی هم تو دستاش برق ایجاد شد لوکاس هم آب جو هم آتش. یهو من در کمال تعجب قدرت اونا رو مهار کردم. انکارا گفت : ضاهرا تو تمام قدرت ها رو داری لونا! من : خب یعنی چی؟ گفت : یعنی اگه خدای ناکرده ملکه از دنیا برن تو جانشینشون می شی! من : م.ل.ک.ه.!!!!!! سوزوکی پرسید : این که تو زندگی عادی ما اختلال ایجاد نمی کنه؟ انکارا: نه! ابداً!
خلاصه اون روش مهار کردن قدرت هامون بهمون یاد داد و به بقیه معرفی مون کرد و برگشتیم. الان همه یه راز قلنبه سلنبه داشتیم. دشمن هم داشتیم. دشمن هایی به اسم : ولکینو . ما ولپینا بودیم اونا ولکینو. (ببخشید کات کردم. می خواستم بگم این تیکه رو برای ادامه داستان عاشقانمون نیاز داشتیم. و این مکضوع اختلالی تو موضوع اصلی داستان ایجاد نمی کنه!)
رسیدیم خونه (لونا و لوکاس) مامان پیتزا درست کرده بود??? بعد از غذا رفتم تو اتاقم امتحان تاریخ و زبان آلمانی و جبر داشتیم. تا ساعت ۲ دستم بند بود. صبح با صدای پدرم از خواب پاشدم. خیلی خوابم می اومد. دویدم رفتم پایین و ۱۰ دقیقه بعد تو کلاس بودم .
استاد جبر اومد داخل یهو سوزوکی گفت : لونا چشمات طوسی شده! من : چی؟ وای مال تو هم قرمز شده. اگنس چشمای تو سبز شده جو تو هم آبی شدی. و موهاتون. داره رنگ عوض می کنه. همه فوری دویدیم پیش معلم و گفتیم باید بریم بیرون همین الان. گفت : نمی شه! گفتم : اضطراریه گفت : نه برین بشینید. منم مجبور شدم از قدرتم استفاده کنم و حافظه اش رو یکم پاک کنن(فقط تا حدی که اجازه بده برن بیرون.) با کله رفتیم بیرون و کلاهامونو از سرمون در آوردیم.
صبر کردیم تا قیافه هامون عادی شد. بعد دوباره برگشتیم تو کلاس. معلم : تاخیر داشتید. تو چشماش زل زدم تا قشنگ حالیش بشه. اونم از درون داغ شد و گفت : بله من فراموش کرده بودم بعد رفت سراغ ادامه درسش. امتحان تموم شد. از کلاس اومدیم بیرون. تیم و جک و جرج اومدن و گفتن : دیروز مارتین خیلی خاکی و داغون بود. شما خبر ندارین چش شده بود؟
یادم نمیاد قبلی رو چی نوشتم واسه همین بای تا قسمت بعدی...
اشکی میگقتی اون زن مثلا قدرت هاشو فعال کرده بود اخ اینجوری که یک دفعه اصلا معنی نمیداد
بله این داستان یه پشت صحنه داره که همه صحنه ها رو موشکافی میکنه
سلام من خوناشام خیلی دوست دارم
میشه یه دونه درست کنی توش خوناشام باشه؟
باحال بود ادامه بده لطفا
سلام
عالییییییییییی بود??
داره جالب می شه???
عاشقشم