سلام ،، این قسمت جالبه ،، امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد ،، بریم ببینیم داستان از چه قراره ،، بریم ببینیم .
۴ روز بعد . اکسولاتل : دیپر ،، بیا اینجا ،، پسر خوبی باش ،، بیا اینجا ،، نه ،، نه ،، فرار نکن . خب باید بریم به چندساعت قبل . میبل : دیپر امشب ،، شب سامروینه . دیپر : ایول .
دیپر : اما لباس نداریم . میبل : من فکر اونجاش هم کردم . میبل میره لباس هارو میاره و میپوشن . میبل : کت و شلوار بهت میاد ،، مال منم لباس جادوگریه . دیپر : بدبخت ( داخل ذهنش ) شدم ،، این لباس شبیه حالت نیمه اکسولاتلیمه ،، حالا چه خاکی تو سرم بریزم . میبل : من میرم پیش عمو استن تا داخل این بندر پیاده بشیم .
دیپر : باشه . میبل میره پیش استن ،، بعد از چند دقیقه به منطقه ساحلی میرسن ،، فورد و بقیه پیاده میشن . فورد : استن تو همراه من بیا تا بگردیم . استن : باشه . میبل : منم میرم تا سبد بخرم . دیپر : باشه . دیپر تنها میمونه ،، ناگهان یکی پشت دیپر رو لمس میکنه .دیپر : چیییی ؟؟.
دیپر : اکسولاتل ،، تو چجوری اومدی اینجا ؟. اکسولاتل : به خاطر اینکه امشب آخرین شبه انسان بودنته . دیپر : خب . اکسولاتل : به خاطر همین گفتم که مراسم مهمی هستش بیام اینجا ،، وگرنه موجوداتی مثل ما نمی تونن از زیستگاه شون دور بشن . دیپر : آها ،، اما من هیچ چیزی رو حس نمی کنم . اکسولاتل : منم زیاد درباره نیمه اکسولاتل ها نمی دونم ( نکته دیپر اولین نیمه اکسولاتل هستش ،، به خاطر همین چیزی دربارش نمی دونه ) . دیپر : خوب شد اومدی ،، امشب ،، شب سامروینه ،، خیلی خوش میگذره . ااکسولاتل : خیلی ممنون .
ناگهان دیپر اخلاقش عوض میشه ،، شبیه حیوونایی میشه که از انسان ها میترسن . اکسولاتل : حالت خوبه ؟ ،، داری تبدیل میشی . دیپر : گاریس مان ( تغییر شکل ) ،، ( نکته اینجا دیپر نمی تونه به زبون آدم ها حرف بزنه ،، کلا زیاد حرف نمیزنه ) . اکسولاتل : دیپر ،، بیا اینجا ،، پسر خوبی باش ،، نه ،، نه ،، فرار نکن . دیپر فرار میکنه ،، اکسولاتل هم میره دنبالش .
اکسولاتل : وای ،، دیپر خیلی به سرعت داره میره ،، باید بگیرمش ،، طبق افسانه ها از پیداش موجوداتی مثل ما ،، نیمه اکسولاتل ها رو که وقت کامل شدنشونه ،، باید زیر نور ماه گرفت ،، این تنها چیزا هایی که یادمه ،، باید دیپر رو بگیرم . از اون ور پیش میبل . میبل : دیپر ،، دیپر ،، رفتی ،، حالا باید تنهایی سامروین رو جشن بگیرم .
پیش استن و فورد . استن : ببین داداشم ،، برای اینکه بتونی خوب بچه ها رو بترسونی ،، باید از چیز های ترسناک استفاده کنی ( فعلا نام نمی برم چون میترسم تستچی اجازه نده ،، اما خودتون میدونین ) . فورد : گرفتم . استن میره جلو و میره بچه هارو میترسونه . استن : دیدی . حالا نوبت فورد بود ،، فورد میره جلو و بچه ها ازش میترسن . فورد : وای پسر ،، خیلی حال داد ،، بازم بکنیم . استن : راه باز و جاده دراز . خلاصه استن و فورد مشغول تفریح خودشون بودن .
پیش اکسولاتل و دیپر ،، دیپر همین جوری داشت فرار میکرد ،، که اکسولاتل سریع دیپر رو میگیره . اکسولاتل : گرفتمت . دیپر : شانزا ( فرار کردن ،، بیشتر گول زدن میشه ) . ناگهان ناپدید میشه . اکسولاتل : چی شد ؟ ،، اون فرار کرد ،، باورم نمیشه از شانزا استفاده کرد ،، واقعا فوق العادست .
دیپر پدیدار میشه ،، اکسولاتل اونو میبینه و میره دنبالش . اکسولاتل : واقعا این پسره ،، خیلی سمجه ،، اصلا بهش نمیرسم . دیپر داشت کم کم نورانی میشد . اکسولاتل : داره کامل میشه باید بگیرمش ،، و بزارمش زیر نور ماه .
خب تا پارت بعد منتظر باشید . دوستون دارم . خداحافظ .
باح بود
تستچى كلاً اين روزا خيلى رو اعصابه :/
بعدى لطفاااا
وای خیلی عاااالی بود
این داستان خیلی جالبه
چرا دیپر اینجوری شد ؟؟؟؟
بیشتر بنویس
خیلی دوست دارم ببینم چی میشه