خب بچه ها اینم قسمت 18 راستی تست کوای ها رو من نساختم برادرم ساخته من تو کار داستان هستم و اون تست های دیگه مثل کوامی هارو می سازه و شرمندم
از زبان ادرین . من تصمیم گرفتم که معجزه گر مادرم هم بگیرم صبح شده بودش دور میز جمع شده بودیم که صبحانه بخوریم ولی مادر گردنبندش نبود من تو فکرم گفتم مادر حتما معجزه گر رو توی یک جا توی اتاقش پنهان کرده بعد صبحانه رفتیم مدرسه رفتم پیش مرینت و گفتم مرینت ما باید معجزه گر مامانم رو بگیریم . مرینت گفت . چطوری ادرین . گفتم تو با مامانم برو بیرون منم تو خونه میرم معجزه گر رو پیدا می کنم . مرینت گفت باشه کی بیام گفتم . امروز مینت گفت امروز ادرین . گفتم اره
منو مرینت باهم رفتیم پیش مامانم به بهونه خرید لباس با مامانم مرینت رفتش من و فیلیکس توی خونه بودیم من رفتم توی اتاق مامانم رو بگردم زیر تخت زیر مبل همجا همجا رو گشتم . من مشکوک شدم به تابلو عکس مامانم رفتم تابلو رو زدم کنار و یک صندوق چیه مخفی اون تو بودش درش رو باز کردم معجزه گر اون تو بودش گذاشتمش توی جعبه و با عجله رفتم بیرون که.....
معجزه گر رو گذاشتم توی جعبه با سرعت رفتم بیرون که خوردم به فیلیکس اونم یه جعبه مثل من دستش بودش بعد من یک جعبه رو از روی زمین برداشتم و رفتم بیرون تغیر شکل دادم و رفتم سمت خونه مرینت و منتظر بودم بیادش
مرینت بعد 1 ساعت اومدش . گفتش اوردیش . گفتم مگه میشه نیارمش . گفتش بده ببینم . چشم مرینت گرد شد و گفت گربه ممنونم اینو برام خریدی ولی مسخره بازی رو بزار کنار و معجزه گرو بده من جعبه رو از دست مرینت گرفتم و گفتم . جعبه من با جعبع فیلیکس ای وای خاک بر سرم شد . مرینت گفت حالا چی کار کنیم . گفتم
از زبان فیلیکس . من با لایلا قرار داشتم و رفتیم به رستوران جعبه رو به لایلا دادم و اون دستم رو گرفت و گفت . این رو از کجا اوردی . گفتم از طلا فروشی خریدم . گفتش . فیلیکس راستشو بگو . گفتم چی شده مگه . گفت فیلیکس این معجزه گر طاووس هستش . فیلیکس خندش گرفت گفت شوخی نکن . معجزه گر رو به من نشون داد گفتم این ماله من نیست نکنه ماله ادرین باشه چون ما خوردیم به هم و جعبه هامون عوض شد لایلا گفت فیلیکس می خوای یه کاری کنیم . گفتم چی کار . گفت می خوای تو مایورا باشی و معجزه گر و کفشدوزک و دختر کفشدوزکی رو بگیریم این طوری می تونیم هر چه قدر خواستیم پول دار شیم یا کل دنیا رو برای خودمون کنیم فیلیکس گفت تنها نمی تونم . لایلا گفت فیلیکس یه چیزی بهت بگم به کسی نمی گی . گفتم نه . لایلا گفت من بانوی شرارتم . من چشمام گرد شد . لیلا تغیر شکل داد و گفتم . لایلا ما می تونیم با هم کل دنیا رو باهم بگیریم .
از زبان مادر ادرین . رفتم خونه رفتم معجزه گرم رو بردارم که نبودش کل خونه رو گشتم ولی نبودش اشتم دیوونه می شدم ولی معجزه گر نبودش گوشی رو برداشتم و به گابریل پیام دادم . گفتم گابریل معجزه گرم رو دزدیدن . مجبوریم نقشمون رو اجرا کنیم باید فرار کنیم . از زبان ادرین . من و مرینت داشتیم فکر می کردیم چی کار کنیم که مرینت گفت ادرین ما کاری نمی تونیم بکنیم اگر بریم بهت می گه تو طاووسی ولی حالا ما می دونیم اون یا لایلا طاووس هستن . ادرین گفت راست می گی پس ما نباید کاری کنیم تا خودشون کاری کنن. مرینت گفت اره ادرین .
از زبان مرینت شب شده بودش من و جولی داشتیم شام می خوردیم که گفتش . مرینت یه موضوعی هست می خواستم بهت بگم ولی مشه به کسی نگی . گفتم اره جولی بگو . جولی گفت یه پسره هستش اسمش لوکا هستش اون منو دوست داره و منم ازش خوشم می یاد می خواستم بدونم تو باهاش دوست بودی به نظرت پسره خوبی هستش . من گفتم جولی از نظر من پسره خوبی هستش و با هم خوش بخت می شید .و به خوردن شام ادامه دادیم
از زبان ادرین . من توی رخت خوابم بودم و به این فکر می کردم که ماجرای معجزه گر رو چی کار کنیم . داشتم چشمام رو هم می زاشتم که یکی شرور شدش و یک هیولای اموکی هم اومده بودش گفتم نمی شه یک لحظه هم ارامش داشت من رفتم اتاق فیلیکس رو چک کنم دیدم خوابه سریع تغیر دادم و رفتم خونه لایلا دیدم اونم خوابه پس کی می تونه باشه . { بچه ها خوده لایلا هستش کلک پتو روی بالشت رو انجام داده } من سریع رفتم سمت هیولای اموکی و با پنجه برنده زدمش و لیدی باگ اموکش رو گرفت مونده بود اکوما من رفتم توی کوچه که پلگ رو شارژ کنم که دیدم .....
خب بچه ها داستان تموم شدش امید وارم خوشتون بیاد لطفا لطفا نظر بدید و راستی برای تست کوامی ها معذرت می خوام برادرم ساخته بودش من وقت داستان رو می نویسم .
خدا حافظ
عالی درست مثل همیشه
خیلی دوست دارم ببینمت چون از اول داستان پیشم بودی و کمکم کردی واقعا ممنونم
ممنونم دوسته عزیزم
عالی