
سلام کیوتا ببخشید دیر شد سایت مشکل پیدا کرده بود
۱ سپتامبر از زبام مانیا: امروز یک سپتامربره و ساعت ۹ سبحه من رفتم و دنیز رو بیدار کردم تا بریم به هاگوارتز رفتیم به ایستگاه کینگزکراس چند نفر رو دیدیم که دارن از نرده ها رد میشد و غیب میشن ماهم با خودمون گفتیم همین کار رو کنین و بوم رفتیم به ایستگاه هاگوارتز و یه کوپه خای پیدا کردیم چند دقیقه گذشت که یهو
یه دختره اومد تو دهتره: سلام من بهارم میه اینجا بشینم بقیه کوپه ها پرن ما دوتا: حتما بیا بشین حدود نیم ساعت گذشته بود که یه صداهایی از کوپه بقلی اومد انگار که داشتن دعوا میکردن بعد از چند دقیقه ساحره چرخ دستی اومد به کوپه ما من ازش برای هر کدوممون کیک پاتیلی پاستیل کدو حلوایی و یه قورباغه شکلاتی خریدم تا اومدیم شروع کنیم به خوردن یهو
یه دختر اومد تو اون دختره: سلام من هرماینی هستم میشه اینجا بشینم ما سه تا: حتما بیا بشیم هرماینی گفت توی کوپه بغلی دعوا شد و مجبور شد بیا اینجا بشینم از زبان مانیا ما هم خوراک هامون رو با هم آیینی تقسیم کردیم و کلی خوش گذروندیم فصل بعد از یک ساعت از بلندگوی جادویی قطار یک صدایی آمد و فرمود که ما بودند تا یک ساعت دیگه به هاگوارتز میرسیم من هم گفتم که بهترین جمع کنیم و وقتی که دستم رو به سمت آشغالها دراز کردم همه به سرعت جمع شدند و سطل آشغال ریخته شده
همه به سرعت به من نگاه کن کرد من خودم هم تعجب کردم هرماینی با هیجان گفت وای چطوری این کار رو کردی مانیا: من نمیدونم. هرماینی این حتما یه عامل چند قدرتی.مانیا: عامل چند قدرتی چیه هرماینی گفت عامل چند قدرتی برای کسایی که گفته میشه که خیلی قدرتمند چون چند تا قدرت دارند و و بیشتر اونا عضو خانواده سلطنتی هستند اما اگر که کسی کمتر از سه قدرت داشته باشند حتما جادوگر قدرتمندی هستش و عضو خانواده سلطنتی نیست همین طور که هرماینی داشت تعریف میکرد ناگهان سرم گیج رفت و بیهوش شدم
وقتی بیدار شدم دیدم داخل یک بیمارستان هستم و بهار و دنیز و هرماینی بالای سر من هستند و یک خانوم که بقیه خانم پامفری صداش میکردن سری به من یه تیکه شکلات بزرگ داد و گفت بخور حالتو بهتر میکنه ناگهان یک مرد با ریش و موی بلند و نقره ای وارد درمانگاه شد خانم پانتری ایشون رو پروفسور دامبلدور صدا کرد ایشان اومد و برای من جریان رو تعریف کرد که من بیهوش شدم و بعد از رسیدن قطار به درمانگاهها ۲ وارد منتقل شدم بچه هست رو تا موقع بهوش اومدن من به تعویق انداختن من سریع بلند شدم و به پروفسور دامبلدور گفتم که نمیخوام بقیه زیاد منتظر بمونن حالم خوبه پس اگه میشه بریم و به جشنمون برسیم رفته و وارد یک سرسرای بزرگ شدیم در موج ها چهار تامین بود که افراد زیادی دور آنها نشسته بودند و ۱ عالمه دانشآموز دیگر جلوی چند پله وایساده بودند و منتظر بودند که گروه بندی بشود اول از همه هرمیون برای گروه بندی رفت بعد از کلی فکر کردن کلاه گروه بندی هرمیون را انداخت توی یک گروه گریفیندور بعد از هرماینی نوبت یک پسر به اسم هری پاتر شد همه یک دفعه ساکت شدن و با دقت به به اون پسر نگاه میکردن من از بهار پرسیدم که اون پسر کیه و تمام جریان رو برام تعریف کرد و من هم با دقت بهش نگاه میکردم اون پسر افتاد توی گریفیندور بعدش دوباره سر و صدای گروه ها شروع شد نوبت بهار بود افتاد توی گریفیندور بعد از هم همینطور یک دختر به اسم امیلیا که افتاد توی استیترین نوبت من بود مثل هری پاتر همه ساکت شدند و به من نگاه کردن بعد از اینکه کلاه کلی فکر کرد من را انداخت توی گریفیندور و بعد همه شروع کردن به دست زدن انگار که یک شاهزاده تاج گذاری کرده است بعد از اون پروفسور دامبلدور بلند شد و شروع به صحبت کرد و گفت که ما در خوابگاهها یک تغییراتی به وجود آوردیم اینکه خوابگاه دخترا و پسرها جدا باشه آنها را یکی کردیم و برای هر کس یک اتاق شخصی گذاشتیم همه شروع کردن به دست زدن و ناگهان روی میز پر از غذاهای خوشمزه مثل مرغ و چیزای دیگه از جمله دسر روی میز ظاهر شد و کلی خوش گذروندیم
خیلی خوب گایز وقت چالش ه بگین که چرا مانیا بیهوش شد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این برای همه جادوگرای سن پایین عادیه لیلی اونز هم میتونست پرواز کنه یا شکوفه ها رو باز و بسته کنه
سلام عزیزم میدونم اما این برای شکوفا شدن قدرت هاشون بود اما این فرق داره اونا وقتی که میخواستن عصبانی بودن یا ترسیدن به اراده خودشون این کار رو میکردن اما مانیا نمیخواست این کار رو انجام بده
عالی بود عزیرم