چیزی نمی گم تا خودتون بخونید. امیدوارم لذت ببرید
از زبان لونا : گفتم : وای سوزوکی : چیه؟ من : مارتین. گفت : ای وای. یهو مارتین اومد جلو منم رفتم جلو و یکی زدم تو گوشش بعد هم هلش دادم تو باغچه. کل مدرسه رفت تو هوا. مارتین گفت : این کارا برای چیه؟ گفتم : خب منم به روش خودت پیش می روم که مشکلی پیش نیاد. من دارم کار بعضیا که تو نیستی رو جبران می کنم. مارتین : چیییی!?? جرج و تیم لوکاس رو دیدم که دلشون قشنگ خنک شده بود. لبخندی زدم و گفتم : پاشو خودتو جمع کن. بعد هم با سوزوکی و اگنس رفتیم تو کلاس. وقتی نشستیم جرج و تیم و جک هم اومدن و جلوی ما نشستن. سوزوکی : الان برای اونا این کار رو کردی؟
گفتم : خب برای خودم که نمی تونستم کاری کنم. پس اومدم یه کاری کردم که این سه تا هم حرفی برای گفتن داشته باشن. سوزوکی : ولی خیلی باحال بود. لبخندی زدم و کتاب ریاضیمو درآوردم و شروع به حل تمرین ها کردم . مدرسه بازم تموم شد. داشتم به طرف خونه می رفتم که سوزوکی جلوم ضاهر شد. من هم وانمود کردم برام مهم نیست. سوزوکی هم فهمید من می خوام چیکار کنم پس شروع کرد به خندیدن. وقتی رسیدم در زدم داداشم خونه نبود. در رو با کلید باز کردم .
رفتم داخل سوزوکی هم می خواست بره گفتم : بیا تو. اومد داخل . یه یادداشت پیدا کردم که نوشته بود : لونا من یه ماموریت احتمالا چند روزه دارم. موفق باشی! گفتم : خونه نیست گفت : کی؟ گفتم : لوکاس. چیزی نگفت من هم رفتم طبقه بالا لباسام رو عوض کردم. یه کاسه تخمه و چیپس آوردم و نشستم کنارش رو مبل بعد هم یه فیلم ترسناک پلی کردم تا ببینم. انگار نه انگار که اصلا سوزوکی هم وجود داره.
گفت : فیلم ترسناک دوست داری؟ گفتم : اممممم خب نه ! گفت : پس چرا گذاشتی؟ من : چون الان این بهترین انتخابه! گفت : چی ؟ گفتم : می فهمی! می خوام بهت نشون بدم اون سه تا چجوری نجاتم دادن. گفت : یعنی چی؟ گفتم : این فیلم شباهت زیادی به داستان زندگی من داره. دیگه هیچی نگفت فیلم رو پلی کردم. صحنه اولش با تشیع جنازه شروع شد. فیلم که تموم شد گفت : یعنی آخرش با نجات تموم شد؟ گفتم : نه سری ۲ هم هست که اونو یه روز دیگه بهت نشون می دم. گفت : باشه. راستی لونا؟ من : بله؟ گفت : میای بریم خونه ما؟ گفتم : چی؟ گفت : خانوادم نیستن . گفتم : امممممممممم باشه!
بلند شدیم و راه افتادیم یه ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم به خونشون. یه خونه ۳ طبقه نسبتا بزرگ بود زنگ زد. یه خانمی اومد و گفت : آقای سوزوکی! دیر کردید. بعد من رو که دید گفت : متوجه شدم. بفرمایید. با هم رفتیم داخل و متوجه شدم خونه بزرگیه! سوزوکی گفت : برو طبقه بالا دست راست یه اتاقه تا من بیام. رفتم نشستم. یهو سوزوکی اومد داخل پشت سرش هم یه نفر دیگه اومد تو و یهو گفت : تولدت مبارک. سکته ناقص زدم. یه کیک بود از منم بلند تر! گفتم : وایییییی مرسیییییی. لبخندی زد و نشست رو یه صندلی یهو یه چند نفر اومدن تو سوزوکی معرفی کرد:
ینا سوزان سونا و سیتا خواهرام و سون و سوکیا برادرام هستن. منم از این همه بچه کف کرده بودم. گفتم : خوشبختم. یکیشون اومد جلو و گفت : تو لونایی؟ گفتم : بله. گفت : خب فراتر از حد تصورم هستی! سوزوکی: سوزان. گفتم : اشکالی نداره. سوزان گفت : تولدت مبارک عزیزم بعد دستم و کشید
بردم تو اتاقش و گفت : حالا می خوام برای جشن آمادت کنم. بعد نشست و یکم آرایشم کرد. بعد هم یه لباس بهم داد بعد گفت : خب حالا موها. گفتم : نه! گفت : چرا؟ بعد امونم نداد و موهامو باز کرد یهو جیغ زد : وای! گفتم : گفتم باز نکن که ! گفت : اینا واقعیا؟ سوزوکی اومد تو و گفت : البته که واقعیا! سوزان : معرکه است! پس فکر کنم دیگه بتونیم جشن رو شروع کنیم! هر سه رفتیم طبقه پایین
با صحنه ای مثل انفجار مواجه شدم نصف مدرسه و کل خانواده سوزوکی با لوکاس و... مامان و بابا! دویدم سمتشون : پدر! ک... مادر! هر دو منو در آغوش گرفتن. جشن خیلی خوبی بود. تا حالا اینقد بهم خوش نگذشته بود! جشن که تموم شد مهمونا رفتن. مامان و بابا داشتن با والدین سوزوکی حرف میزدن لوکاس هم مشغول وارسی تابلو های نقاشی بود سوزوکی هم تو سالن دنبال خواهر کوچولوش می کرد. سوزان اومد و گفت : ۱۷ ساله بودن چه حسی داره؟ گفتم : منظرت چیه؟ گفت : من سال آینده به مدرسه شما میام. یعنی ۱۷ سالم میشه! گفتم : خب حس عجیبی نداره! گفت : خوبه! سوزوکی اومد در حالی که خواهرش بغلش بود. اومد و اونو گذاشت زمین اونم شروع به جیغ زدن کرد! هر کاریش کرد ساکت نشد تا اینکه
من گفتم : بزار منم امتحان کنم. بعد سونا رو بغل کردم اونم ساکت شد و خوابش برد. سوزوکی کف کرده بود. سوزان هم داشت می مرد از خنده. منم لبخندی زدم و اونو تحویل مادرش دادم. رفتم پیش لوکاس اون گفت : بد نیست از سوزوکی یه تشکری بکنی! گفتم :وات؟ گفت : این جشن ایده اون بود! گفتم : واقعا؟ بعد رفتم و یه قدردانی حسابی به جا آوردم. ساعت ۱ بود که آماده شدیم تا بریم. سوار ماشین شدم...
حس خوبی بود خیلی وقت بود با پدر و مادرم توی ماشین ننشسته بودم.لوکاس اومد عقب پیش من نشست. وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم لباسامو در آوردم و لباس جدید پوشیدم بابا اومد بالا و گفت : لونا این رو مادرت بهم داده بود تا تولد 17 سالگیت بهت بدم. نمی دونم چیه! بعد رفت پایین. جعبه رو باز کردم یه یادداشت بود : لونای عزیزم سلام. دخترم با 4 نفر از کسایی که بهشون اعتماد داری به این جایی که برات نوشتم برو. برای فهمیدن حقیقت. دوست دارم. مامان. نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.
دمت گرم خیلی زود میزاری
عالللللللللللللللللللللللللللللللی. فوق العاده بود.
فکر کنم با لوکاس و سوزوکی و اگنس و جو میره
نکنه مامانش زنده هست یا مثلا یکی مامانش رو کشته و این آدرس قاتل مامانشه
قسمت بعدی رو بزار دارم میمیرم از هیجان