من در تاریخ یکشنبه هفته ی دوم آبان این تست رو گذاشتم . خدا میدونه کی تایید بشه
رانگو گفت : بانوی من مثل همیشه عالی بود . یه لبخند شیطنت آمیز زدم و گفتم : رانگو خداییش جیغ بنفشی که زلدا کشید رو شنیدی ؟ رانگو یهویی قیافش مچاله شد و شروع کرد به غرغر کردن : والا بانو با اون جیغی که اون زن کشید مطمئنم گوش پری های کوهستانی رو هم کر کرده . اون باید یاد بگیره دیگه سر کار های دیوونه کننده ی شما جیغ جیغ راه نندازه . نمیدونم کی می خواد این حرکات کشنده ی شما براش عادی بشه ؟ جاااان ؟! الان چی شد ؟؟ _ رانگو ! _ جاااانم بانو ی من ؟؟ بیا ، الان دیگه همه منه بدبخت رو سر کار میزارن .
خوب دیگه وقتش بود که به رانگو جریان رو بگم . قیافمو جدی کردم و گفتم : رانگو ، بیا می خوام در مورد یه موضوعی باهات صحبت کنم . رانگو با یه قیافه ی شکاک برگشت و گفت : چیزی شده بانو ؟ _ رانگو ، میدونی که من می خوام برای یه ماه برم فارلاید . به نظر میرسه اونجا نشونه هایی از خون آشام ها دیده شده پس باید برم و رسیدگی کنم . یعنی در واقع من و تو مثل همیشه با هم میریم . اما رانگو یه مشکلی هست . ما باید یه جوری تو رو قایم کنیم که انسان ها نتونن تفو رو ببینن . _ خب بانو این که کاری نداره . من میرم توی گوی زرین . چییی ؟؟ الان چی گفت ؟؟ من فکر کردم الان باید نیم ساعت با رانگو حرف بزنم و راضیش کنم که تو جان مادرت بیا برو اون تو ، ولی آخه همین جوری خودش قبول کرد ؟؟
با چشمای از حدقه بیرون زده پرسیدم : یعنی تو واقعا هیچ مشکلی نداری که بزارمت توی گوی ؟ آخه من تا حالا تو رو توی گوی نذاشتم ممکنه ..... اونجا حوصلت سر بره . رانگو با یه لحن عاقل اندر سفیه گفت : خب بلاخره مگه چاره ی دیگه ای هم داریم ؟ بعدش هم هر گرگی که هم پای آلفا بوده گفته گوی زرین خیلی خوب و زیباست . _ خب البته حرف تو هم درسته اما نگران نباش هر وقت حوصلت سر رفت بهم پیام بده تا فوری یه جایی میون علف ها بیارمت بیرون تا یه هوایی تازه کنی ت.... رانگو آروم پنجشو گذاشت روی دستم و حرفم رو قطع کرد و گفت : بانوی منننننن . لازم نیست اینقدر نگران من باشین . من قوی ترین گرگ جنگلم . قطعا میتونم یکم بیکاری رو تحمل کنم دیگه .
چرا به جای این حرف ها با هم یه دوری توی جنگل نزنیم ؟؟ یه لبخند کوچیک به رانگو زدم . حتی اون هم متوجه شده بود که من چقدر هول کردم . ولی جدا از همه ی این حرفا با پیشنهادش به شدت موافق بودم . خداییش دویدن با رانگو عالی ترین حس دنیا رو به آدم میده . برگشتم و رو به رانگو با یه نیش بسیار باز گفتم _ با پیشنهادت به شدت موافقم . اما بیا این دفعه با هم بدویم . رانگو هم سه سوت منظورمو گرفت . خوشم میاد گرگ تیزیه . برگشتم و به رانگو گفتم : رانگو با شماره ی سه ی من . یک ... دو ... سه ! فورا رفتم توی حالت گرگ و با رانگو توی جنگل دویدیم .
وای . دویدن توی جنگل با این باد خوبی که میاد باعث میشه انقدر انرژی بگیرم که حتی الانم آمادگیشو داشته باشم که پاشم برم فارلاید و تمام اون خون آشام ها رو بکشم . اصلا ... چرا الان نرم ؟! میدونم به محض اینکه از گردشم با رانگو برگردم باز اون استرس وحشتناک میوفته به جونم . اگه الان حالم خوبه پس باید الان برم . به رانگو یه نگاه انداختم . طبق معمول گرگ باهوش و تیز بین من فورا متوجه شده بود چی توی سر من میگزره . رانگو یه لبخند کوچیک زد و گفت : اگه می خوای الان بریم پس برو وسط جنگل و پری هات رو جمع کن .
اونا رو که نمیتونی جا بزاری . اونها سلاح های توعن . تازه تو از هر پری با قوی ترینش قرارداد بستی . اونا هر کدوم ملکه های گونه های پریانن . اگه جاشون بزاری بعدا باید حسابی منت بکشی بانوی من . ای بابا رانگو راست میگه . به کللل اونا رو فراموش کرده بودم . خداییش من دیگه چه نامردیم . ملکه ی یخ توی تمام جنگ هام کنارم بوده . ملکه ی مرگ هم همیشه قدرتش رو در اختیارم گذاشته . البته ملکه ی جادو رو اگه فراموش کنم که دیگه واقعا باید برم بمیرم . هوووف حق با رانگو بود .
یه نگاه به رانگو انداختم و گفتم پس وایسا رانگو . ما وقت نداریم که تا قلمرو هر کدوم از ملکه ها بریم . باید یه کار دیگه بکنم . رانگو تعجب کرد و گفت : خب آخه چاره ی دیگه ای نداریم بانو . اونا که مثل من نیستن که سوت بزنین و بیان اینجا . _ نگران نباش رانگو . به من اعتماد کن . چشمام رو بستم و سسیل رو تصور کردم ، ملکه ی یخ . حالا میتونستم ببینمش . مثل همیشه یه پیرهن بلند سفید که از یخ ساخته شده بود پوشیده بود و موهای سفید بلندشو پشت سرش آزاد گذاشته بود تا روی زمین کشیده بشه . و صد البته داشت سر پری هاش داد و هوار میکرد .
یه نگاه به رانگو انداختم و گفتم پس وایسا رانگو . ما وقت نداریم که تا قلمرو هر کدوم از ملکه ها بریم . باید یه کار دیگه بکنم . رانگو تعجب کرد و گفت : خب آخه چاره ی دیگه ای نداریم بانو . اونا که مثل من نیستن که سوت بزنین و بیان اینجا . _ نگران نباش رانگو . به من اعتماد کن . چشمام رو بستم و سسیل رو تصور کردم ، ملکه ی یخ . حالا میتونستم ببینمش . مثل همیشه یه پیرهن بلند سفید که از یخ ساخته شده بود پوشیده بود و موهای سفید بلندشو پشت سرش آزاد گذاشته بود تا روی زمین کشیده بشه . و صد البته داشت سر پری هاش داد و هوار میکرد .
_ اینقدر کم کاری نکنین . یخ های سرزمین یخ داره آب میشه . آخه چرا متوجه نیستین زمستون دیگه تموم شده و شما باید بچسبین به کارتون . آخه چرا ما هر سال تابستون با شما این بساتو داریم ها ؟ مگه من بهتون نگفته بودم توی زمستون نیروی نگین آبی رو ذخیره کنین تا توی تابستون وسط فواره ی قصر من گل ها سبز نشن و یخ ها آب نشن ؟؟ ای بابا سسیل مثل همیشه در حال غرغر کردنه . هرچند با این اخلاقش همه ی مردم سرزمین یخ عاشقشن . چون همشون میدونن که اون حاضره به خاطر مردمش جونش رو هم بده . آروم زمزمه کردم : سسیل ! پیس پیس ، سسیل ! ای بابا سسییییییل با توعم . سسیل همون طوری که داشتم داد و هوار میکرد به صورت ذهنی همون طوری که من داشتم باهاش صحبت می کردم گفت : چته دختره ی ورپریده ؟ باز تو اومدی و مزاحم اوقاتم شدی ؟ لابد باز می خوای بگی : سسیل من امروز شیرینی درست کردم بیا توعم بخور . سسیل یه خرگوش گوگولی مگولی پیدا کردم رنگش عین تو بود گفتم بهت بگم . سسیل من توی برفا گیر کردم میتونی بیای درم بیاری ؟ بابا سسیل و درد . سسیل و کوفت . تو مگه کار و زندگی نداری هی به من گیر میدی هان ؟؟
هووووف نمیدونم کی تایید بشه ولی من همون روزی که اینجا میزارم توی وبم هم میزارم . اگه می خواین برین از اونجا ببینین
سلام داستانت قشنگه زودتر بزار .