ببخشید کابل ها رو دزدیده بودن مشکل اینترنت داشتم
_ جانممممم . _ ای پسره ی تخس خیره سر دو روز ولت کردم رو دست من بلند شدی ؟ حالا نشونت میدم بزار برم و بیام ، وقتی برگشتم حسابتو میزارم کف دستت . همه ی اینا رو با یه اخم ظاهری میگفتم و با یه لحن مثلااا تحدید آمیز که داداش کوچولوم نگران خواهر بزرگش نشه . اما دروغ چرا ، خیلی نگرانم . میدونم خون آشاما موجودات محتاطی ان و تا زمانی که قدرت بی حد و مرزی به دست نیارن خودشون رو توی اجتماع نشون نمیدن . پس حالا که اومدن و دارن آزادانه خون مردم رو می خورن دیگه حتی ممکنه تمام گرگینه ها هم نتونن جلوشون رو بگیرن .
اما اگر من رولام ، اجازه نمیدم این اتفاق بیوفته و ریشه کن کردنشون رو از دانشگاه خودم شروع میکنم . رفتم به واحد خودم توی یکی از مجتمع ها و کلید انداختم و در رو باز کردم . طبق معمول زلدا یا همون هم اتاقی گرامم در حال خوردن بود . همون طوری که دهنش در بود گفت : اا سلام رولا ... تو ... کی اومدی دختر ؟ اوووف یعنی خدایا کره ی زمین هم نابود بشه باز این خانم در حال خوردنه . _ یعنیا من نمیدونم تو چطوری اینقدر می خوری چاق نمیشی . ببینم تو جدا از خوردن خسته نمیشی ؟ کار زندگی هم که نداری مگه من به تو کلی کار حساب داری ندادم انجام بدی اصلا تمومش کردی اونارو ؟
زلدا یه دور چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت : خیله خوب بابا خیله خوب الان میرم . در ضمن رولا ، انقدر به خودت سخت نگیر . این که خون آشام ها برگشتن تقصیر تو نیست ، مهم اینه که تو داری سعی میکنیم از گرگینه ها و انسان ها و گرگ های تحت فرمان گرگینه ها و پری ها و انواع موجودات محافظت کنی . بزار یه چیزی بهت بگم دختر ، تو ، شکست ناپذیری . شک نکن . هیچ نیرویی با هر میزان از قدرت و تجربه نمیتونه تو رو شکست بده . چون تو فرمانده ی تمام ما گرگینه هایی و کسی هستی که بار ها جون انسان ها رو نجات دادی . پس از پس اینم بر میای .
یه لبخند کوچیک زدم . زلدا همیشه بهترین دوست برای منه چون اون همیشه میتونه منو درک کنه و همیشه قبل از اینکه بگم خودش میفهمه که چه مشکلی دارم . با اینکه روحیه ی خوبی داره و همیشه شوخ و شنگه اما همیشه میتونه منو آروم کنه و دردمو بفهمه . به طور خلاصه میگم ، اون بهترین دوستیه که توی عمرم داشتم و همینطور بهترین دوستی که هر کسی میتونه توی زندگیش داشته باشه . به زلدا گفتم : متشکرم زلدا . اما همشون رو خودم میدونم . رفتم توی اتاقم و چمدونم رو بستم . و در واقع این چمدونی که زحمت کشیدم بستم تنها چیزی که توش بود سلاح های مختلف و گوی زرینم بود .
گوی زرین چیزیه که هر گرگینه ی آلفا در تاریخ یکی ازش داشته . ما گرگینه ها به خاطر اینکه نیمه گرگ و نیمه انسانیم میتونیم با گرگ های معمولی ارتباط بر قرار کنیم و باهاشون صحبت کنیم . به خاطر همین هر بار که یه گرگینه برای آلفا بودن انتخاب میشه ، قوی ترین گرگ جنگل انتخاب میشه تا به اون خدمت کنه . البته به خاطر نزدیکی زیاد روح ما الفا ها به روح گرگ نسبت به گرگینه های دیگه ، همیشه انگار مثل دو تا دوست عزیز برای همدیگه ایم . ما ساعت ها در روز کنار هم قدم میزنیم و زمان هایی که همراه من رانگو درگیر شکار یا مدیریت دسته ش نیست و من هم کارای اداریمو تموم کردم کنار هم توی حالت گرگ اونم با نهایت سرعت توی جنگل میدویم .
رانگو بهترین همدم منه من حتی زمانی که شب ها میخوام بخوابم اونو میارم روی تختم و سرم رو روی موهای سیاه و نرمش میزارم . اما زمانی که آلفا دیگه به گرگش نیازی نداشته باشه اونو توی گویی از طلا که با قدرت جادویی خودش و پری های تحت فرمانش درست کرده قرار میده . البته گوی فقط وقتی میدرخشه و به رنگ طلایی در میاد که گرگ توش قرار گرفته باشه . البته من تا حالا رانگو رو توی گوی قرار ندادم . یا توی جنگل رهاش کردم تا تفریح کنه ، به گله ش برسه یا شکار کنه اما اینبار مجبورم یه مقدار بفرستمش توی گوی آخه چند روزی که می خوام برم به دانشگاهم اون نباید توی روز ها جلوی بچه ها پیداش بشه . وااای خدایا بیچاره رانگو . اگه دست خودم بود تنها میرفتم اما اگر گرگ و آلفا بیشتر از یک روز از هم دور باشن هر دو میمیرن . این هم به خاطر پیوندیه که بینشون بسته میشه .
حالا که بستن چمدونمو تموم کردم باید برم رانگو رو بیارم بزارم توی گوی زرین . هوووف امیدوارم زیاد عذیت نشه . از پنجره به پایین نگاه کردم . پنجاه طبقه فاصله بود اما کیه که اهمیت بده . لب پنجره وایسادم و خواستم که بپرم پایین . _ راستی رولا خره من یکم پول می خوام برم سوپر مار... اوه اوه گاومون زایید . الان این دختره ی احمق فکر کرده دارم خودکشی میکنم و تا چند ثانیه دیگه چنان جیغ بنفشی میکشه که کل قبیله رو میریزه اینجا . آروم برگشتم و به زلدا گفتم : به جان خودم و خودت نمی خوام خودکشی کنم . _ نههههههههه یکی بیاد کمک کنههههههههههههه . اه ! بیا حالا هم دیگه کاراز کار گذشته رولا چاره ای نیست تا قبل از اومدن قبیله باید بپری . محکم یه جست زدم و رو به زلدا وایسادم . یه چشمک بهش زدم و گفتم : فعلا بای بای خانم خوشگله . بعدا یه ناهار در خدمتتونیم .
بعدش هم به اندازه ی یه سانت پریدم عقب و با سرعت رفتم پایین . واااای خدایا عاااشق این روش پایین رفتنمم . حالا از شانس نداشته ی من تمام گرگینه ها از جمله آلفا های گرگینه های قبایل دیگه توی حیاط جمع شده بودن تا ببینن با خون آشامان چیکار باید بکنن .و اینگونه چشماشون به جمال منه در حال پرواز روشن شد و همچین ده سانت گشاد تر از قبل شد . تازه وقت گرگینه ها نبودن که ، پری ها ، ارواح جنگل ، شیر ها ، گرگ ها و بعضی از انسان های درجه بالا که از وجود ما آگاه بودن هم اونجا بودن . اگه من فقط یه زره شانس داشتم که اسممو میزاشتن شمسی خانم . توی همون هوا انگشتمو گرفتم طرفشون و گفتم : من خودم به عنوان آلفا ی این قبیله به خون آشام ها رسیدگی میکنم شما میتونین برین . حدود سی ثانیه مونده بود برسم به زمین که یه سوت زدن اونم چه سوتی . و بعد در عرض چند صدم ثانیه رانگو مثل برق از جنگل اومد بیرون و من هم درست روی پشتش نشستم و زدیم به چاک و رفتیم توی دل جنگل .
خببببب تموم شد . خوب بود ؟؟؟؟ لذت بردید ؟ ببخشید دیر شد کابل های کل محله رو دزدیده بودن ما هم به مشکل اینترنت برخوردیم
بعدی رو چون دیر شد فردا ظهر میزارم
چرا بعدی رو نمیزاری
بعدی صبرم لبریز شد