مجبور شدم بعضی از کلمات رو رمزی بنویسم برای اینکه تسچی قبول کنه یکم کم نوشتم تا جای هیجانی ?
داخل راهرو شدیم گفتم : فوجی برای چی اینجا هستیم ؟ فوجی گفت : من راز تو می دونم . گفتم : چ چه رازی ؟ گفت : من می تونم هم نوع خودم رو تشخیص بدم . گفتم : یعنی تو هم مثل من ... فوجی سرش رو تکون داد . بعد گفت : ما زاده بین دو نسل انسان و خ*و*ن*آ*ش*ا*م ها هستیم قدرت رو از خ*و*ن*آ*ش*ا*م ها و ظاهر رو از انسان ها . گفتم : خب حالا چرا اینجاییم ؟ فوجی به یه صندوق اشاره کرد و گفت : برو اون تو رو ببین . رفتم سمت صندوق درش رو باز کردم یه کتاب داخلش بود کتاب رو برداشتم و گفتم : خب . فوجی اومد نزدیک و باند دست چپش رو باز کرد و نمادی که رو مچ دستش هک شده بود رو نشون داد و گفت : تو این کتاب قدرت و اسم نماد های ما گفته شده . گفتم : من فکر میکردم که دستت تو تصادف آسیب دیده ! فوجی لبخند زد و گفت : باید راز نگهش می داشتم نماد تو هم روی دست راستت هک شده درسته ؟ دست راستم رو کمی بردم عقب و گفتم : از کجا فهمیدی؟ فوجی گفت : بهتره که بریم .
از اونجا اومدیم بیرون . ریجی ما رو دید و گفت : پس اینجایید . بعد به دست من نگاه کرد و ادامه داد : کوران اون کتاب چیه می تونم ببینم . یهو فوجی با ضربه آرومی به کمرم بهم فهموند که نه . گفتم : نه شرمنده این کتاب رو باید خود خودم بخونم فعلا بچه ها . داخل اتاقم شدم . کتاب رو گذاشتم رو میز و رفتم رو تخت دراز کشیدم . خوابم نبرد بلند شدم و کتاب رو برداشتم و رفتم رو صندلی راک نشستم و شروع کردم به خوندن کتاب : ✝ : صلیب قدرت ( جابه جایی اجسام ) ☸ : توموچی قدرت ( یخ ) ♈️ : وی آی گو قدرت ( پرواز ) ⛎ : هان ام آن قدرت ( آب ) چشمم به نماد فوجی افتاد ♉️ : هی آی کو قدرت ( خاک ) با خودم گفتم : ها جالبه پس قدرتت تو خاکه . مچ بند دست راستم رو در اوردم و به نماد خودم نگاه کردم و تو کتاب دنبالش گشتم .
بالاخره پیداش کردم ♋️ : هاماتو قدرت () چرا قدرت من رو ننوشته ؟ یهو یکی در اتاقم رو باز کرد و داخل شد و گفت : خب قدرتت چیه؟ گفتم : نمی دونم چیزی درباره قدرت من ننوشته . فوجی گفت : پس هنوز به هویت اصلی خودت پی نبردی . گفتم : یعنی چی ؟ فوجی کتاب رو از دست من گرفت و گفت : نگاه کن نماد صلیب که ۲۰۰ سال پیش پدیدار شده و حالا نماد هان ام آن که ۵۰ سال پیش پدیدار شده هر هویت که پدیدار بشه خودبهخود درون این کتاب نوشته میشه . گفتم : خوب پس کی مال من نوشته میشه ؟ فوجی گفت : اول از همه یه صندلی بده کمرم درد گرفت . گفتم : آی ببخشید بیا . فوجی کتاب رو بست و گفت : ما ۶ قدرت اصلی داریم آب ، آتش ، باد ، خاک و یخ این ... پریدم وسط حرفش گفتم : پس تو هم یکی از پنج نماد برتری ؟ فوجی شونه هاش رو انداخت بالا و گفت : شاید حالا بریم سر بحث قبلی ولی نگاه کن یک قدرت ششم وجود داره که هنوز پدیدار نشده . اگه تو اون قدرت ششم باشی وقتی به هویت اصلیت پی ببری نمادت رو جلد کتاب نوشته میشه . در اتاقم دوباره باز شد فوجی کتاب رو پرت کرد زیر تختم . بعد بلند شد ادای احترام کردم من برگشتم و دیدم و ادای احترام کردم . تو دلم گفتم : پدر چه بد موقع . پادشاه گفت : شما دوتا چه خوب شدین . فوجی گفت : مگه قبلا نبودیم ؟ پادشاه گفت : نه قبلا خیلی باهم سرد بودید . خب کوران از یوکی چخبر ؟ گفتم : ام سلامتی هیچی . پادشاه گفت : فوجی میشه بری بیرون می خوام با کوران حرف بزنم . فوجی گفت : البته شبتون بخیر . بعد از اتاق رفت بیرون . شاه اومد کنارم نشست و گفت : دوسش داری ؟ گفتم : کی رو ؟ گفت : یوکی رو میگم . گفتم : نه یعنی اره نه منکه همش یک بار باهاش بودم . شاه خندید و گفت : فردا باهاش بیشتر آشنا میشی حالا بخواب شبت بخیر . گفتم : بله شب بخیر . بعد رفتن پدرم رو تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد ...
از زبان یوکی : صبح با صدای جیغ یوهی بیدار شدیم . دوین گفت : چخبرته ؟ یوهی به تو اتاق اشاره کرد و گفت : بخدا یکی اونجاست نگاه کن . دوین در اتاق رو باز کرد و گفت : شما مگه دیشب ... کلو گفت : اه چیه چی شده ؟ کلارا هم خواب بود . یوهی گفت : دیشب که شما رو بردن کی اومدید ؟ کلارا گفت : نمی دونم یادم نمیاد . یه لحظه به فکرم رسید که نکنه کار شاهزاده کوران باشه وای نه فکرم مشغول شد . بعد مدرسه آیدو رو جلوی در خوابگاه دیدم هانی : سلام اینجا چیکار میکنی اگه دوین ببینتت بیچاره ات میکنه . آیدو گفت : هیچ کاری نمی تونه بکنه بعد دست من رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت : برید تو من با یوکی کار دارم . همه رفتند تو دوین هنوز نرسیده بود . گفتم : خب چی کار داری . آیدو دستم رو فشار داد و من رو چشبوند به دیوار و گفت : یک بار دیگه ببینم با کوران هستی دیگه از مرز رد میشم . گفتم : یعنی چی مرز رو رد میکنی ؟ آیدو دستم رو بیشتر فشار داد و گفت : می تونی امتحان کنی . که یهو دوین با دست زد تو سر آیدو و گفت : چه غلطا . آیدو سرش درد گرفت آخه دوین دستش هم خیلی سنگین بود . آیدو مچ دست من رو ول کرد و گفت : آخرین باری که زدی تو سرم تا دو هفته منگ بودم دستت خیلی سنگینه . دوین گفت : حقته حالا برو ببینم بعد دست من رو گرفت و رفتیم تو خوابگاه .
یک ساعت مونده بود به مراسم . نیلا گفت : من نمیام . دوین گفت : یعنی چی نمیای ؟ نیلا گفت : حوصله سر و کله زدن با شاهزاده ها رو ندارم . دوین گفت : خفه تو هم میای . بعد رفت یه لباس پرت کرد تو صورت نیلا و ادامه داد : این رو بپوش زود وگرنه میام برات می پوشونم . نیلا گفت : ساکت گفتم که نمیام . دوین رفت سمت نیلا و یقه لباس نیلا رو گرفت و برد تو اتاق و در رو بست . کاترین از خنده داشت مبل رو گاز میگرفت یوهی هم سرش رو گذاشته بود رو میز و می خندید بقیه هم از خنده قرمز شده بودند .
اومدم تو محوطه قصر و نشستم رو صندلی و به آب خیره شده . که دیدم همه دارن میرن سمت در منم بلند شدم و رفتم یه گوشه وایسادم . دختر ها پیاده شدن و ... یوکی اومد تا ادای احترام کنه با دست شونه اش رو گرفتم و گفتم : چند بار بگم از احترام گذاشتن بدم میاد . از زبان یوکی : گفتم : بله ببخشید . بعد کوران دستم رو گرفت و رفتیم باهم قدم زدیم بعد کوران گفت : مراقب گوشیت باش . گوشی رو گذاشت تو جیب پیراهنم . گفتم : آ بله ممنونم . رفتیم رو صندلی های کنار آبنما نشستیم . کوران گفت : ام رو شونه ات چیه ؟ نگاه کردم یه جور حالت شیره بود گفتم : حتما داشتیم از زیر درخت ها رد می شدیم مالیده شده . بعد از رو صندلی پاشدم یه پام رو گذاشتم لبه آبنما و شونه ام شستم که یهو دستم سر خرد و داشتم با سر می افتادم که شاهزاده کوران من رو دو دستی بغل کرد و نزاشت بی افتم . که دوین گفت : وایی چقدر جذاب . منم هول شدم و کوران رو کشیدم تو آب و دو تایی با هم افتادیم تو آبنما .
به کوران نگاه کردم اون بدبختم خیس آب شده بود . البته خودمم شده بودم . دوین داشت خودش رو گاز میگرفت از خنده . گفتم : کوفت خنده نداره همش تغصیر توعه . کوران یکم خندید بعد از تو آبنما اومد بیرون و کمک کرد منم بیام گفت : لباس داری ؟ گفتم : بله دارم ولی کجا عوض کنم . کوران دست من رو گرفت و برد تو اتاقش و گفت : اونجا برو عوض کن . رفتم پشت پرده و لباسم رو عوض کردم . گفتم : می تونم بیام بیرون ؟ کوران : فعلا نه بزار منم عوض کنم بعد بیا . بعد ۱۰ دقیقه گفت : خب حالا بیا . اومدم بیرون رفتم جلوی آینه و موهام رو شونه کردم
که چشمم به کتابی که افتاده بود پایین تخت خورد . دولا شدم و کتاب رو برداشتم و یک صفحه ازش خوندم که یهو کوران دستم رو گرفت و پرتم کرد رو ت*خ*ت . و اومد روم . کتاب از دستم افتاد . گفتم : چی کار میکنید ... دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت : هرچیزی که تو اون کتاب دیدی رو فراموش کن وگرنه ... در اتاق باز شد ...
کم نوشتم برای اینکه هیجانی بشه ?
برای پارت بعدی به انرژی نیاز دارم
اها مم تازه گرفتم چه خبره😅
آمممم
کیانا جون من ولقعا داستانت رو دوس دارم ولی توی خوابگاه اینا مگه دختر دیگه ای نیس که فقط همینا میرن مهمونی؟
توی یه پارت جواب سوالت رو دادم
هر ساله قرعه کشی میکنن و قرعه به اسم یه خوابگاه می افته .
عالی عالی عالی عالییییییییییییییییییییییی .لطفا زودتر 10 رو هم بزار
عالی بودمن اولین نفریم که خوندم