امیدوارم لذت ببرید یه بخش جالب و پر استرس.
چشمام رو که باز کردم تو یه تالار خیلی بزرگ بودم. یهو دیدم مارتین از در اومد تو و با لبخند بهم نگاه کرد : دیدی گفتم یه روز می گیرمت؟ من : آخر کار خوت رو کردی؟ گفت : هه بله . می دونی لونا هدف من فقط وارد کردن تو به گروه نبود. من واقعا می خواستم تو خوشحال تر باشی رییس این گروه می شدی و با هم دنیا رو تسخیر می کردیم. من : زهی خیال باطل. اومد جلو و گفت : واقعا؟ بعد دستش رو روی گونه ام گذاشت. یهو شروع به سوختن کرد . دستش رو که برداشت دیدم از لپم دارم خون می چکه. اون لحظه فقط دلم سوزوکی رو می خواست
آروم آروم گریم گرفت . یهو جرج با یه قیافه زخمی و داغون اومد تو با شرمندگی بهم نگاهی کرد. فهمیدم مجبورش کردن وارد گروهشون بشه. مارتین لبخندی شیطانی زد و رفت. واقعا دیگه دلم سوزوکی رو می خواست. جرج چند دقیقه بعد رفت بیرون و دوباره اومد و گفت : متاسفم لونا اما این تنها کاری بود که می تونستم بکنم. بهش لبخندی زدم. اون رفت و مدتی بعد تیم اومد یه چاقو دستش بود.
با خودم گفتم : سوزوکی متاسفم. یهو اومد و اون طنابایی که به دست و پام بود رو باز کرد . لبخندی زد و گفت : امکان داره به قیمت جونم تموم شه ولی خب نمی تونم بزارم یه نفر دیگه قربانی مارتین شه. گفتم : ممنونم. گفت : جک دم در منتظرته برو تا جایی که بتونه می رسونت. با سوزوکی بهت خوش بگذره. نا خوداگاه بغلش کردم و زود رفتم. جک هم منو سوار کرد و سریع برد تا یه جایی و بعد گفت : من دیگه نمی تونم بیام. مراقب خودت باش.
گفتم : کار شجاعانه ای انجام دادی. خیلی بهتون مدیونم. بعد خیلی سریع دویدم و رفتم. تو یه تاکسی سوزوکی رو دیدم داشت می رفت کلانتری. فریاد زدم : سوزوکی. از ماشین پیاده شد تا منو دید عین جت اومد اون طرف خیابون. لباسام خاکی و خونی شده بود . پاهام سست شده بود فقط وقتی اومد تونستم خودمو بیندازم تو بغلش و از حال برم. ادامه از زبان سوزوکی : لونا رو دیدم . انگار دنیا رو بهم داده بودن. افتاد تو بغلم و از حال رفت. محکم بغلش کردم و دویدم طرف تاکسی گفتم : ممنونم . بعد حساب کردم و دویدم طرف خونشون. لوکاس رو دیدم که داشت سوار ماشین می شد داد زدم : لوکاس صبر کن.
کاس برگشت نگاهم کرد. گفتم : پیداش کردم. گفت : لونا! دوید طرفم لونا رو با اون وضع که دید یه جوری شد ولی بعدش دوید و در خونه رو باز کرد . بردمش گذاشتمش رو تختش و کنارش نشستم. دلم براش تنگ شده بود نمی دونم اون سه روز کجا بوده ولی حالا خوشحالم پیشمه . نگاهش کردم ببینم از کجاش خون میاد یهو
رو گونش یه قلب که معلوم بود با تیغ بریده شده بود. لوکاس اومد و اون زخم رو دید. لبخندی زد و اومد داخل و گفت : کار مارتین بوده. سوزوکی : مار...تین؟ لوکاس : ولش کن مهم نیست بعد جعبه کمک های اولیه رو آورد و زخمش رو تمیز کرد. صدای در اومد. یکی داشت در رو می شکست لوکاس رفت در را باز کرد یهو اگنس مثل چی اومد طبقه بالا و گفت : لونا؟ گفتم : لونا بیهوشه. گفت : تو ... گفتم : اگنس من پیداش کردم.
اگنس : حالا حالش خوبه؟ گفتم : فکر کنم. گفت : خب پس من برم یکم از شوک دربیام. وقتی رفت یه نگاهی به لونا کردم. یه تکونی خورد. کم کم بهوش اومد. گفتم : لونا خوبی؟ گفت : اممم فکر کنم. گفت : ببینم تو تو این سه روز کجا بودی؟ گفت : احتمالا انگلیس! گفتم : انگلیس؟ گفت : تو سازمان مخفی مارتین و دوستاش و گروهش . گفتم : دلم خیلی برات تنگ شده بود. گفت : منم. لبخندی زدم . لوکاس اومد تو و گفت : خوب خوابیدی؟
لونا : بد نبود. لوکاس خندید و گفت : و من این نجات رو به جز سوزوکی مدیون کی ام ؟ گفت : تیم و جک. لوکاس : چی؟؟؟؟؟ لونا : و جرج. لوکاس : چی؟؟؟ لونا : جرج با تیم و جک صحبت کرد. تیم آزادم کرد جک هم منو سوار کرد و تا توکیو رسوند. لوکاس کف کرده بود. منم گفتم : عجب?
همه خندیدیم و رفتیم پایین. اگنس تا لونا رو دید مثل جت پرید بغلش کرد و گفت : خوبی؟ سالمی؟ چیزیت که نشده؟ جاییت نشکسته؟ کجا بودی؟ لونا : اگنس وایسا اولا خفم کردی دوما من که کامپیوتر نیستم اینجوری سوال می کنی! یهو در خونه باز شد و جرج اومد تو و گفت : ببخشید سر زده اومدم. می خواستم مطمئن شم لونا سالم رسیده لوکاس : سالم سالم. جرج : پس خداحافظ. لوکاس : وایسا کجا میری؟ اما اون رفت. لونا : بزار بره. همین الان مارتین خفش نکرده خودش خیلیه. بهش گفتم : تو سه روز اون جا جیکار می کردی؟ من: سه روز؟ من فقط یه روزش رو دیدم. گفتم: یعنی بیهوش بودی؟
گفت : احتمالا . لوکاس گفت : به هر حال دیگه الانه که مدرسه تون دیر بشه. همه تایید کردیم و رفتیم آماده بشیم. من:???? لونا:??? اگنس هم که لباساش رو عوض نکرد. رفتیم طرف مدرسه همین وارد شدیم کل نگاها خیره شد به ما . همه گفتن : لونا خوبی؟ گفت: امم فکر کنم. یهو لونا گفت : ای وای ...
داستان واقعا عالی تو نویسنده خوبی میشی
عاشق تستاتم هم باحالن هم طولانی ان هم زود به زود میزاری