سلام ،، اول از همه بگم واقعا ممنونم که از داستانام تعریف می کنید ،، والا به خدا شما عالی تر از من هستین ،، من این داستان ها رو با زحمت زیاد و با ایده های مختلف درست می کنم و وقتی نظرات شما رو می خونم انرژی میگیرم ،، شما که باید بدونین چه حس خوبی داره ،، لطفا داستان های من رو به دوستان و فامیل معرفی کنید ،، خب زیاد حرف نزنم ،، بریم ببینیم داستان از چه قراره ،، بریم ببینیم .
خب بعد از اینکه دیپر درمان میشه و کشتی پاینز شروع به حرکت کردن می کنه ۱ روز میگذره ،، دیپر الان خیلی خوشحاله چون دوباره سلامتیش رو بدست آورد و با خانوادش وقت میگذرونه . صبح میشه ،، و دیپر میره دست و صورتش رو می شوره که یهو خودش رو تو آینه میبینه . دیپر : چییییییییی ( درحال فریاد زدن ،، و جیغ زدن ) چییییییی ؟؟؟؟. میبل و بقیه میرن پیشه دیپر . استن : چی شده ؟ ،، پلیس ها اومدن دنبالم . فورد : دیپر چی شده ؟ .
دیپر : بچه ،، موهام سفید شده و یکم قرمز رنگ . میبل : عجیبه تو بیشتر از من سن داری ،، که پیر شدی . دیپر : میبل ( با اعصبانیت ) خیلی خنده دار بود ،، هاهاها ،، چقدر خندیدم . فورد : بزار ببینم ،، حتما به خاطر نیرو های عجیبه مثلث برامادا هستش . دیپر : چطور مگه ؟ . فورد : چون هم سفیده و قرمزه و اینجوری کسی مو هاش سفید نمیشه . استن : اما خیلی بهت میاد .
فورد : دیپر به نظرم برو یکم استراحت کن . دیپر : باشه . دیپر میره توی اتاقش و به دنیای ذهن میره . دیپر : اکسولاتللللللل ( درحال فریاد زدن و اعصبانی بودن ) اکسولاتللللللل ،، کجایی ؟ ،، که خیلی عصبی هستم. اکسولاتل : چیه ؟ . دیپر : منو ببین ،، موهام سفید و قرمز شده . اکسولاتل : بزار ببینم ،، واقعا بهت خیلی میاد . دیپر. : من دارم چی مگم تو چی میگی ؟ ،، من میگم منو ببین ،، متوجه نیستی . اکسولاتل : میدونم منظورت رو متوجه شدم ،، اما این اتفاق باید یه ۲ روز بعد از اینکه قدرتم رو بهت دادم میوفتاد ،، اما عجیب ،، تازه شده ،، اما مهم نیست ،، بالاخره تا چند روز دیگه به یه نیمه اکسولاتل کامل تبدیل میشی . دیپر : پس این طبیعیه ،، نگران شده بودم ،، اما اصلا از رنگ مو هام خوشم نمیاد .
دیپر : و اینکه ،، یه حس عجیبی دارم . اکسولاتل : اون حس ،، حس قدرت منه که داخل رگ های بدنت در جریانه . دیپر : آها ،، متوجه شدم ،، و اینکه چطوری از قدرتت استفاده کنم من زیاد حالیم نیست ،، فقط کلمات تبدیل شدن رو بلدم و بعضی کار ها که با تمرکز زیاد انجام میدم . اکسولاتل خم میشه ،، هم قد دیپر میشه ،، و به پیشونیش ضربه میزنه . دیپر : آخ ،، درد داشت . اکسولاتل : خب ،، من نمی تونم یادت بدم ،، خودت باید یادبگیری و کشف کنی ،، این یکی دیگه از قدرت هامه . دیپر : اگه می خوای رمزی حرف بزنی ،، یکی دیگر رو پیدا کن ،، و باشه خودم کشف می کنم ،، فعلا میرم کاری نداری . اکسولاتل : نه ،، ندارم .
اکسولاتل : خیلی مثل توعه ،، منو یاد اون روز میندازه .( خب میریم به نوجوونیای بیل و اکسولاتل : بیل : اکسیییییی ،، اکسیییی . اکسولاتل : چیه ؟. بیل : ببین شکلم عوض شده . اکسولاتل : آره شبیه انسان ها شدی ،، خوشتیپ شدی . بیل : من چی میگم ،، تو چی میگی ،، بفهم دارم چی میگم . اکسولاتل : خب مشکلش چیه ؟. بیل : من اصلا از این جوری بودن خوشم نمیاد . اکسیولاتل : خب به من چه . بیل : اکسی ،، میزنم ،، لهت می کنم ،، منو مسخره می کنی ؟.
اکسولاتل : ببخشید می تونم کمکت کنم . بیل : واقعا ؟. اکسولاتل به حالت انسانیش تبدیل میشه . بیل : وای ،، تو الان تبدیل به یه آدم شدی ؟. اکسولاتل : آره . بیل : لطفا یادم بده اکسی جون . اکسولاتل : باشه ) ،، اون روز کلا داشتم بهت یاد میدادم ،، خیلی به همه چیز دقت میکردی ،، روزگاری بود ،، دلم واسه ی اون وقت ها تنگ شد .
پیش دیپر ،، دیپر داشت دریا رو تماشا میکرد . دیپر : واقعا از وقتی پارسال اومدیم به آبشار جاذبه ،، زندگیم تغییر کرده ،، اما لذتش بدون میبل واقعا میتونست کم باش ،، خوشحالم میبل پیشمه ،، اون تنها کسیه که می تونم بهش اعتماد کنم . میبل : حرف های دیپر رو میشنوه و میره پیشش . میبل : دیپر هرچی فکر میکنم ،، میبینم وقتی این گردنبند رو بهت دادم برات خوش شانسی آورده ،، نمی خوای ؟. دیپر : نه ،، اون برای تو هستش . میبل : نگران نباش من ۲ تا دارم . دیپر : باشه . میبل گردنبند رو به دیپر میده ،، ناگهان کشتی به یه چیزی برخورد میکنه .
دیپر : چه اتفاقی افتاد ؟ . فورد : بچه ها بیاین . همه میرن پیش فورد ،، میبینن یه اختاپوس غول پیکر کشتی رو گرفته و داره کشتی رو غرق میکنه . میبل : فاتحه رو بخونیم که داریم میریم اون دنیا . دیپر : خیلی ممنون از دلگرمیت . میبل : بگو ببینم چی بگم ،، بگم فردا میخوایم بریم اروپا یا می خوایم بستنی بخوریم . دیپر : هر کاری می خوای بکن اما ،، لطفا ناامید مون نکن . میبل : باشه ،، ولی چجوری نجات پیدا کنیم ؟.
دیپر : واقعا نمی دونم . ناگهان اختاپوس غول پیکر نصف کشتی رو میخوره ،، که توش فورد و میبل و استن و دیپر بودن ،، میبل و استن و فورد تونستن فرار کنن ،، اما دیپر داخل بود و خورده شد . میبل : دیپررررر ،، ( باحالت گریه ) ،، نه ،، دیپر . فورد : واقعا متأسفم میبل . میبل : دیپر ،، تو زنده ای میدونم . استن : باید بریم دیپر رو نجات بدیم . فورد : نمی تونیم کشتی که تیکه تیکه شده و اون یه اختاپوس غول پیکره ،، چجوری شکستش بدیم بگو . استن : نمی دونم ،، حالا ،، به پدرو مادرتون چی بگیم ؟ .
خب تا پارت بعد منتظر باشید ،، تست اریدا باتر فلای ،، عشق و طمع ،، رستاخیز کیل سایفر ،، بیشتر شدن لحظه به لحظه عشق من به کت نویر ،، نگهبان آبی ،، رو ببینید . دوستون دارم . خداحافظ .
واقعا عالی و در ضمن ممنون که داستانم رو تبلیغ کردی خییییلی عشقی عزیزم رایتی چرا نوستی پارت سیزده با اینکه از نظر من پارت دوازده است چون ادامه اش بود.
۱۲ کوش
هرچی میگردم پارت ۱۲ رو پیدا نمیکنم ?داستان هات عالین❤
نمیدونم پارت ۱۲ چرا نیومد اما میاد
واقعا با حالی افرین