رقیب ها زیاد شدننن امیدوارم لذت ببرید
معلم : البته 3 دانش آموز جدید. مارتین . جک . تیم. من :چی؟ سوزوکی : حالت خوبه . من : فقط امیدوار باش اون پسرا اونایی که من فکر میکنم نباشند. سوزوکی : چی ؟ اونا یکی یکی اومدن تا با همه سلام و احوال پرسی کنن اومدن پیش اگنس و جو تا مارتین گفت : لونا. من : مارتتتیییییینننن. تیم و جک : لونا. هر سه تاشون : دیدی نمی تونی فرار کنی؟ من : خیلی هم می تونم. حالا هم برید ببینم. مارتین : به جرات می تونم بگم عوض نشدی! من : چی؟؟ جک : لونا بیخیال می دونم خوب می دونی داریم از چی حرف می زنیم. یهو جرج اومد : اینجا چه خبره؟ تیم : تو چی می گی نخود سیاه ؟ جرج : چی؟ من : پسرااااا بس کنین! مارتین ایده تو بود نه؟ فقط لطفا نگید که تیفانی رو هم آوردید. مارتین : می دونستیم تو خوشت نمیاد نیاوردیم بعد هر سه تاشون خندیدن.
گفتم : مارتین . من با تو یا جک و یا تو تیم . حتی الکس . مکس . تیموتی . جاناتان . جان . جوزپه و تمام پسرایی که خودتون می شناسید کاری ندارم . بیا بریم سوزوکی. مارتین : سوزوکی؟ سوزوکی اومد منم با تاسف به مارتین نگاهی کردم و با سوزوکی رفتیم تو چادر
رفتیم تو چادر. سوزوکی گفت : اونا همونایی بودن که تو دبیرستان قبلیت بودن؟ من : آره . سوزوکی : خب خیلی بد به نظر نمی اومدن! من : منم اولش همین فکر رو کردم. اما خب جرج در مقابل اونا هیچی نیست. سوزوکی : واقعا؟؟ من : آره. همون موقع که از اونجا زدم بیرون بهم گفت که یه روز دوباره پیدام می کنه . بعد رو کردم بهش و ادامه دادم : ممنونم. سوزوکی : از چه بابت ؟ من : از بابت اینکه هستی! سوزوکی گوجه شد! گفتم : صبر کن بکارمت تو خاک بعد اینطوری گوجه شو! خندید. معلم اومد و گفت بچه ها چادر شما خلوت ترین چادره اون سه دانش آموز جدید رو می خوایم بگیم بیان اینجا. من : نه! معلم : چی ؟ گفتم : اممم هیچی.
معلم گفت : خب خوبه ! بعد رفت بیرون . منم رفتم پیش سوزوکی نشستم و موهامو باز کردم . سوزوکی : فکر کردم نمی خوای کسی موهاتو ببینه! من : نقاشیتو دیدم . گفت : چییییییییی؟؟ گفتم : دیدم نقاشیتو! گفت : نقاش خوبی نیستم. من : چرا خیلیم هستی! بعد رفتم قایمکی لباسام رو عوض کردم و موهامو عین نقاشی سوزوکی درست کردم. بعد اومدم گفتم : دیدی نقاشیت خوبه ؟ سوزوکی : لونا این خیلی ... من : باحاله می دونم. بعد دوباره نشستم پیشش و گوشیمو در آوردم . یهو پسرا اومدن تو و گفتن : خب هم چادری های ما کین؟ گفتم : بشینید . سکوت رو هم عایت کنید. مارتین : لونا! من : ساکتتتتت . عین چی ساکت شدن.
سوزوکی : خیلی باحال بود ولی... من : نگران نباش رو تو پیاده نمی کنم . یهو دیدم که مارتین اومد جلوی سوزوکی وایستاد و گفت : تو اینجا چه قلطی می کنی؟ سوزوکی یه نگاهی به من کرد و منم با سر تایید کردم اونم پاشد و گفت : فکر کنم من باید این سوال رو از تو بپرسم. یهو جرج اومد تو و گفت : اینجا چه خبره؟؟؟ من : جرج تو دیگه بس کن. یهو تیم و جک هم اومدن و دعوا شد! من هم سوزوکی رو کشیدم بیرون و رو کردم به تیم و جک و مارتین بعد هم گفتم: اگه بخاطر من اومدین اینجا باید بگم زهی خیال باطل و تو جرج معمولا وقتی می خوان وارد یه جایی بشن در می زنن حلا هم هر 4 نفرتون برین بیرون
بعد هم دیگه بغضم ترکید و رو کردم به مارتین و گفتم : برای تو خیلی خیلی متاسفم نشون دادی که یه آدمی هستی که برات مادیات ارزش قائله منو می خواستی برای ملحق شدن به یه باند خلاف کار. مارتین می دونی یعنی چی؟ جرج : باند خلاف کار؟ من : جرج به نظرم تو به صد تا از این آدما {مثل مارتین } می ارزی ولی تو هم همچین آدمی نیستی که بشه بهت اعتماد کرد . حالا هم هر 4 تا تون برین بیرون. جک : ما 5 نفریم . اینو که گفت دیگه صبرم تموم شد و زدم زیر گریه و پریدم تو بغل سوزوکی . اونا هم این صحنه رو که دیدن رفتن بیرون.
محکم بغلش کردم و حسابی گریه کردم اونم در سکوت به من نگاه میکرد گریم که تموم شد هون جا خوابم برد... صبح با صدای سوزوکی پاشدم : لونا... پاشو خوابالو خانوم. بیدار شدم بازم پکر بودم . سوزوکی : الان می تونم یه چیزی بپرسم؟ من : بپرسگفت : الان اگه بهت بگم مارتین و جک و تیم یه 3 متر اونور تر خوابیدن چیکار می کنی. چیزی نگفتم . رفتم جلوی آیینه و موهامو مرتب کردم. اونم اومد پیشم وایستاد و گفت : اون چیزایی که درباره مارتین گفتی ... من : وقتی تازه وارد دبیرستان شدم اون توجه و علاقه خاصی بهم نشون داد کم کم با هم دوست شدیم و گاهی باهم بیرون میرفتیم.
سال گذشته برای روز تولدش تعقیبش کردم تاسوپرایزش کنم. بعدش باهم قرار داشتیم وقتی رسیدم دیدم وارد یه خونه لوکس شد و تو حیاط به چند نفر گفت : خب فکر کنم امروز بتونم لونا رو تو گروه خودمون بکشونم. اون وقت می شیم یه باند کامل من اینو که شنیدم با عصبانیت رفتم داخل و کادو و کیکشو پرت کردم رو لباسش و رفتم . اون دنبالم اومد و سعی کرد متقاعدم کنه اما نتونست وقتی داشتیم می اومدیم اینجا قسم خورد که یه روز پیدام کنه و خب ... کرد. سوزوکی : آها خب بی خیال فعلا همه خوابن .میای... من : امم باشه. رفتیم نزدیک کوهستان هوا عالی بود یهو یه صدایی شنیدم...
برگشتم چرچ بود اومد جلو و گفت : لونا ببخشید. من با تعجب گفتم : خوبی؟ گفت : آره فقط می خواستم عذر خواهی کنم. و بعد رفت لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم زیر لب شروع کردم به خوندن یه آهنگ سوزوکی هم با من شروع کرد به خوندن. خیلی جالب بود که یهو یه نفر اومد و منو گرفت و با خودش برد و بعدشم نفهمیدم چی شد...
ممنون که خوندید می خوام یه داستان میرالکسی هم بنویسم به نظرتون بنویسم ؟ تو نظرات بهم بگین
میرالکس نه میراکلس😊
عالی بود