
داستان جدیدمه بچه ها لطفاً در مورد تست های من نظر بدید و لایک هم کنید 💝💝💝

داستان در مورد دختر ۱۳ساله است با اسم آرتمیس در کشور نروژ . از زبون آرتمیس :« صبح شده بود با صدای آلارم و مادرم بیدار شدم فکر کنم دیرم شده مادرم زن مهربونیه حتی اگه دیرم کنم ناراحت نمیشه اون به من میگه عجله نکنم مادرم شاید کار کنه اما همیشه برام وقت میزاره و صبحانه و ناهار و شام برام درست می کنه وتو درسا بهم کمک میکنه اون زن سخت کوشی پدرم چند سال پیش که من بچه بودم من و مادرم رو ترک کرد و از اون موقع مادرم از من مراقبت می کنه مادرم مهندس آی تی و از طریق پروژه ها پول در میاره من خودم سایت درست می کنم و به مادرم کمک می کنم .🥺😢💝

همینطور که گفتم بلدم سایت درست کنم اما این اواخر باید بیشتر رو درسام تمرکز کنم مادرم به من گفت :« بهتره رو درسات تمرکز کنی امروز معلمت به هم زنگ زده بود گفت :« که تو جزو شاگرد اول ها هستی و قراره به المپیاد بری و گفت حتماً نفر اول میشی پس تلاش خودت رو باید بکنی به مادرم گفتم هزینه اون مدرسه خیلی زیاده و ما از پسش بر نمایم اما گفت که کمی پس انداز داره می دونید مادرم همیشه حتی موقعی که پدرم ما رو رها کرد به من لبخند زد .🥺😢💝

چند روز پیش یه مردی اومده بود به خونمون ماشینش خیلی گرون قیمت بود انگار مادرم هم اون رو می شناخت حلقه ای که دست اون مرد بود دست مادرم هم بود اما مادرم حلقه قبلیش رو در آورده بود و یه حلقه جدید دستش بود مادرم به من گفت عزیزم ما یه چند دقیقه میریم اتاق الان بر میگردیم وقتی سمت اتاق شدم اون مرد به مادرم می گفت :« که اگه اون ها با هم ازدواج کنن دلش نمی خواد من هم باهاشون زندگی کنم و بهتر من به پرورشگاه برم مادرم چیزی نگفت انگار می خواست قبول کنه اشک توی چشمام جمع شده بود سریع رفتن به سمت اتاقم اشکام رو پاک کردم و با خودم گفتم پدرم ما رو رها کرداما مادرم تو این سال ها من رو بزرگ کرد حالا این پیشنهاد خوبیه که می تونه راحت زندگی کنه این تنها کاری که می تونم براش انجام بدم و اینکه بزارم اون هم زندگی بکنه .🥺😢💝

از اتاق اومدم بیرون با یه خنده نمادین که انگار هیچ چیزی نشنیدم و یه چایی خوردیم و اون مرد رفت بعد از اون شام خوردیم مادرم گفت :« می خوام یه چیزی رو بهت بگم اما من گفتم خیلی خستم و باید استراحت کنم اونم گفت هر جور راحتی رفتم اتاقم و کوله پشتیم و کارتی که تمام زحماتم داخلش بود برداشتم که توش چند میلیون پول بود لبتابم رو برداشتم و گوشیم رو لباسی رو که خودم با پول خودم خریده بودم برداشتم و پوشیدمش و موقعی که مادرم خواب بود از خونه خارج شدم .🥺😢💝

فردا وقتی مامانم وارد اتاقم شد دید نیستم رفت مدرسم اما من مدرسه هم نرفته بود همینطور زنگ زد به دوستام اما پیش اوناهم نبودم چند روز دیگه روز مسابقات بود تا تونستم درس خوندم و مطمئن بودم که قبول می شم روز مسابقه رسید و وارد اونجا شدم تا مسابقه بدم آزمون رو دادم و از اون جا خارج شدم و به مسافر خونه رفتم تعداد آزمون دهنده ها خیلی زیاد بود و قرار بود تا یک هفته دیگه نتیجه بیاد یک هفته بعد وارد سایت شدم تا ببینم قبول شدم یا نه دیگه نا امید شده بودم که اسم و فامیل و رو دیدم که نفر اول شدم خیلی خوشحال شدم و همش می خندیدم تا حالا اینقدر تو زندگیم خوشحال نبودم من توی نروژ نفر اول شدم رفتم اونجا و به نفر اول و دوم و سوم مدال دادن بهم تبریک گفتن و عکسم رو همه جا چاپ کردن و همه ی دوستام تبریک می گفتن اما هنوز یه چیزی کم بود مادرم.🥺😢💝

دوماه از تابستون مونده بود دو هفته اول رو کار کردم کلی مشتری داشتم بعد از اون دوستم لارا بهم گفت :« قراره یک ماه بریم سفر با دوستام میای بهش گفتم باشه میام تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کنم برای تابستون می دونید ولی کمی ناراحتم . 🥺😢💝

چند روز بعد روز سفرمون بود تو کوله پشتیم تیشرت و شرتکم رو گذاشتم همینطور مایو و یک لباس دیگه قرار بود با ماشین بریم ماشین مادر یکی از بچه ها سوار شدیم با دوستام تا برسیم کلی حرف زدیم بعد تازه قرار بود شب فشفشه بازی کنیم و کلی تو این یک ماه بهمون خوش بگذره شب شده بود آتیش روشن کردیم و مارشملو کبابی خوردیم خیلی خوش گذشت فردا قرار بود بریم آفتاب بگیریم و نوشیدنی های خنک بخوریم بعد یکی از دوستام بهم زنگ زد گفت :« مادرت اومده بود جلوی مسافر خونه .🥺😢💝

به بچه ها گفتم می خوام برگردم وقتی برگشتم مامانم اونجا بود بهش گفتم که دیگه دنبال من نیاد و بره ازدواج کنه و بره راحت زندگی بکنه و دیگه نیازی نیست من و بفرسته پرورشگاه چون خوابگاه گرفتم بعد گفت عزیزم اشتباه متوجه شدی من پیشنهاد اون آقا رو رد کردم من هرگز نمیتونم تو رو رها کنم بهش گفتم نیازی نیست به خاطر من باهاش ازدواج نکنی اون گفت من همون موقعی که پدرت ما رو رها کرد می تونستم ازدواج کنم اما دلم نمی خواد چون می خوام فقط مادر تو باشم . 🥺😢💝

بعد هم دیگه رو بغل کردیم و گفتم یعنی تو پیشنهادش رو رد کردی اون هم گفت :« اره اصلا از اول هم می خواستم پیشنهادش رو رد کنم اون روز بهترین روز زندگیم بود و فهمیدم هیچ مادری بچه اش رو رها نمی کنه بعد به مادرم گفتم که باید برم هنوز مسافرت تموم نشده اون هم برام ماشین گرفته رفتم پیش دوستام و آخر های تابستون از برگشتیم .🥺😢💝
امیدوارم دوست داشته باشین و حتما نظر خودتون رو راجب داستانم تو کامنت ها بهم بگید 💝💝💝
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)