
سلام کیوتا اینم از پارت ۲
دو ماه بعد ۳۱ اوت از زبان مرینت: فردا یک سپتامبره و من وسایلم رو برای رفتن به لندن جمع کردم و به فرودگاه رفتم وقتی سوار هواپیما شدم سر گیجه داشتم فکر کردم به خواطر کمبود اکسیژنه و از هواپیما یه قزص ضد سرگیجه و یه قرص ضد حالت تحوو گرفتم اما هرچی به لندن نزدیک تر میشدیم سر گیجم بیشتر میشد بعد از چند ساعت پرواز بلاخره به لندن رسیدم
وقتی از فرودگاه خارج شدم باید تبق نقشه با مترو بین شهر به خیابان چرینگ کراس میرفتم و یه مغازه به ضاحر متروکه رو پیدا میکردم رفتم داخل یکی از کوپه های مترو رفتم در ایستگاه بعد یک دختر که تقریبا هم سن من بود وارد کوپه شد سلام کردم و اسمش را پرسیدم اسمش دنیز بود یک نامه دسنش بود ازش پرسیدم اون چیه اونم گفت که یه نامه پذیرش مدرسه است همون موقعه فهمیدم که اون نامه هاگوارتزه
ازش پرسیدم که تو هم به هاگوارتز میری اونم با استرس گفت اره من گفتم که شرا اینقد استرس داری.دنیر: اخه من هیچکس از اعضای خونه مون جادوگر نیست و من هیچی نمیدونم مانیا: منم عین توام اما ادم باید تو زدگی ریسک پزیر باشه وگرنه اون زندگی زندگی نمیشه.دنیز سر تکون داد و با حرفم موافقت کرد.دنیز: مانیا،میگم ما الان دوستیم . مانیا:معلومه که دوستیم.دنیز لبخندی زد و بعد از حدود نیم ساعت به خیابان چرینگ کرا رسیدیم
بعد از پیدا کردن کافه درزدار به کوچه دیاگون رفتیم یک عالمه جادوگر و صاحره در اونجا در رفت و امد بودن و هر کس مارو میدیذ به ضاحر و لباسمون خیره میموند. دنیز: مانیا،چرا همه به ما زل زدن.مانیا: به خواطر لباسمونه بیا سریع بریم به گرین گوتز و پولامون رو تبدیل کنیم تا بتونیم از ردا فروشی خانم مالکین چند تا ردا بخریم. به بانک گرینگوتز رسیدیم رفتیم جلو و به یکی از جن ها سلام کردیم.دنیز: سلام من دنیز لِیکی هستم میخواستم پولهام رو تبدیل کنم و یک صندق در گرینگوتز بگیرم.مانیا: منم مانیا لاولی هستم و میخواستم همینکار رو بکنم.جن: اما خانم لاولی شما از قبل یه صندق به نام خودتون دارید
رفتیم به صندق ۴۴۹ و با یک کلید در را باز کرد صندق خالی بود پول رو از دنیز گرفت و پاره کرد و داخل صندق ریخت پول ها به محض این که روی زمین افتادند به گالیون طلا و نیکل نقره تبدیل شدند جن در را قفل کرد و کلید را به دنیز داد بعد رفتیم به صندق ۳۸۷ جن با ناخنش روی در کشید و در باز شد و توش پر از نیکل و گالیون بود بیشتر از اون که فکرشو بکنی بعد از چند ساعت خرید رفتیم به پاتیل درز دار تا شب رو اون جا بمونیم من قبل از خواب به سامین زنگ زدم تا باهم حرف بزنیم اما زود خوابیدم چون باید وسایلم رو جمع میکردم و به ایستگاه کینگزکراس لندن میرفتم
پایان ببخشید کم بود ولی چون این داستان فصل ها و قسمت های زیادی داره سعی میکنم کم بنویسم که براس روز های بعد هو داستان داشته باشم هالا وقته چالشه فکر میکنید چرا مانیا سر درد داشت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام عزیزم داستانت عالیهعه
میشه منم تو داستان باشم و اسلیترینی باشم آقا من رو دراکو کراشم میشه تو داستانت باهاش شیپ شم 🙏🥺
اسمم تو داستان بنویس کارا
اسمتو بگو