اینم قسمت 10 وای نه این قسمت اتفاق بدی اقرا بیفته ? امیدوارم دوست داشته باشید ? بدو بدو برو بخون ? که قرار بفهمید چه قرار بشه امروز شنبه هست و فکر کنم یکشنبه منتشر بشه?
زنگ خورد. توی دلم گفتم اخیش راحت شدم? دیگه صدام در نمیاد انقدر که سر دختر ها داد زدن از نیمکت دور شن ? موندم لوکاس کای چطوری دیوانه نشدن فعلا و بعد وسایلم هام داشتام برمیداشتم توی کیف که لوکاس گفت ملیکا بهم گفته بهت بگم فردا ساعت ۳ توی پارک افتاب(پارکی که همیشه اونجا قرار میزاشتیم ) بیای کارت داره ولی چیکار نمیدونم گفتم خب خودش میتونیت توی مدرسه بگه لوکاس گفت امروز نمیاد مدرسه ? گفتم چرا که یک دفعه یه دختر اومد گقت لوکاس بیا امروز منو تو باهم بریم بیرون که یک دفعه یه گله دختر اومون اینو گفتند ? منم از این ها به زور بدبختی فرار کردم و عمم بیرون دیدم تقریبا ساعت ۵ صبح بود و افتاب داشت میامد بیرون برای همین سریع رفتم تو ماشین و وقتی رفتم به خودم کرم زد افتاب زدم ? و بعد عمم حرکت کرد و رفتیم
وقتی رسیدیم ساعت یه نگاهی کردم که دیدم که?? ساعت ۶ بود گفتم عمه من دانشگاه انسان هاهم دارم ? باید برم که عمم گفت اروم باش قبلا به همچی فکر کردم من ترو منتقل دادم به دانشگاه خون اشام دیگه برات مشکلی پیش نمیاد ? گفتم کی اینکارو کردی یه خمیازی کشید گفت بعدا بهت میگم الان فعلا پاشو بریم بخوابیم گفتم باشه عمم هم پیاده شد از ماشین و یه نفر دیگه سوار شد رفت ماشین پارک کنه? داشتم از پله ها بالا میرفتم که عمم گفت وایسا کاترین روم برگردونم گفتم بله گفت خوب بخواب که ظهر باهات کار داریم با بیحالی گفتم باشه حتما ? و رفتم توی اتاق ولو شدم روی تخت همش داشتم فکر میکردم فردا عمم با من چیکار داره و بعد خوابم برد حدود ۹ باد که یهو?
دیدم دارم میسوزم سریع بیدار شدم دیدم پرده نکشیدم و نور داره میتابه برای همین داشتم میسوختم ? بخواطر سوختگی دیگه خوابم نبرد پرده کشیدم رفتم پایین یکی از پیش خدمت ها گفت خانوم اینجا چیکار میکنید الان باید خواب باشید گفتم هیچی سوختم پیش خدمت یکی زد توی سرش گفت خاک بر سرم چرا خانوم گفتم هیچی الان خوب میشه عیبی نداره فقط اینکه میتونی برام صبحانه بیاری ? گفت حتما و منو راهنمایی کرد به میز یگم صبر کردم و برام پنکیک اوردن? به به وقتی خوردم گفتم الان که بگیرم بخوابم ? از خستگی و چون که خوب سیر شده بودم
بلاخره خوابم برد? تا ۱ خوابیدم دیگه عمم منو بیدار کرد گفت چقدر میخوابی پاشو دیگه تنبل ? بدبخت حقم داشت ????بیدار شدم فرم هنوز برم بود?لباسم عوض کردم ثورتم شوستم مسواک زدم موهام شونه کردم? و رفتم پایین من قبلا صبحانه خورد بودم ولی خب نمیشه ازش گذشت بازم خوردم? به به نمیدونم این اشپز چی میکنه توش انقدر خوشمزه میشه خلاصه همرو خوردیم و عمم گفت پاشو بیا زیر زمین گفتم چرا گفت بیا تا بهت بگم گفتم باشه یت دقیقه ساعتم نگاه کردم ۱:۳۰ بود هنوز تا ۳ مونده بود پس رفتم پایین که یهو دیدم?
وای خیلی جالب بود شاید باوتون نشه ۴ تا موتور از اون خفن ها تفنگ و... اینگار میخواستیم بریم جنگ یه مشت خلاف کار یا خودمون خلاف کار هستیم گفتم اینها برای چی هست گقت یادت روز جشن تو اومدن چها تا خون اشام بردن خوب ما جای اونهارو پیدا کردیم ساعت ۴ حمله میکنیم به توهم نیاز داریم برای دستگاه های اونهارو هک کنی گفتم ولی من ساعت ۴ باید یه جای برم گفت ببین ما میخواخیم هم نوع های خودمون نجات بدیم میای یا نه؟ گفتم خب دلم میخواهد گفت این دلیل ها رو برای من نیار فقط یک کلمه اره یا نه منم با ناچاری گفتم اره میام
توی دلم داشتم فکر میکردم ملیکا چیکارم داره خدا کنه بیشتر نیم ساعت نشه ? وگرنه چیکار کنم دیگه ساعت ۳ شده ?بود رفتم سر قرار پارک افتاب ? ملیکا اومد طرف گفت بدو بدو گفتم کجا گفت بیا دنبالم گفتم باشه رفتم دونبالش رفتیم توی جنگل گفت اینجارو نگاه کن یه سنگ بزرگ بود اب اورد و ریخت روی یه سنگ بزرگ زبونم بند اومد بود سنگ درخشان شده بود خیلی زیبا بود گفت اینگا کن توی این جنگل فقط این سنگ اینجویی? هست بنظرت چرا گفتم من از کجا بدونم که یک دفعه یکی پشت سرمون گقت هع مگه نگفتم یه بار دیگه بیاید زندتون نمیزارم ملیکا سریع کشیدم پشت سرم گقتم احمق به من یه نگاهی بنداز? گفت نمیدونیستید روز اول بگی و بعدش رفت هع اهی کشیدم اروم گفتم اخیش نفهمید? ملیکا گفت الان چیشد? گفتم هیچی بهتر بریم وگرنه واقعا این دفعه مارومیگیرن ملیکا گفت وایسا من میخواهم راض این سنگ بفهمم گفتم پاشو بریم نمیخواهد بفهمی ? باید بریم بعدا بیا اونم توی دل خودش گفت اره کاترین حقم داره اگه نریم شاید مارو بگیرن منم گفتم اره دقیقا گفت چطوری فهمیدی چی گفتم دستم گذاشتم پشت سرم گفتم بلند گفتی? گفت واقعا گفتم اره بدو دیگه گفت باشه رفتیم
وقتی رسیدیم ۴ بود برای همین مجبور شدم با ملیکا خداحافظی کنم ملیکا هم گفت باشه برو ولی حتما فردا بیا? هنوز یه چیزی هست که نشونت ندادم توی دلم گفتم یاخدا خدا کنه نفهمیه من خون اشام هستم وگرنه خدا میدونه چقدر سوال ازم میپرسه. ?? رفتم و رسیدیم خونه عمم درم در منتظر بود وقتی منو دید گفت چرا انقدر طول دادی گفتم ببخشید یه کاری برام پیش اومد ? گفت باشه بدو بیا رفتم تو همه خونجا جمع شده بودن با لباس های خفن تفنگ و ..، بعضی هاهم لباس های ساده ???? به منم یه لباس ساده دادن گفتم من میخواستم از اون لباس های خفن بپوشم یکیشون روی دهنش ماسک بود گفت بهونه نیار بپوش گفتم باشه رفتن توی اتاقم پوشیدم اومدم یه دختری که موهاش طلای بود چشم هاش سبز. اومد دستم گرفت گفت تو با من میای گفنم باشه سوار متور شد منم سوار شدم و رفتیم یه جای و بعد پیداه شد گفت دستم بگر منم گرفتم گفتم الان کجا باید بریم که یک دفعه پرواز کرد منن دستم توی دستش کشید بالا گفت توهم پرواز کن دیگه الان دستم کنده میشه منم پرواز کردم و بعد گفت وای خدا بنظر لاغر میای ولی خیلی سنگلین هستی ?
گفتم دلتم بخواهد بهتر نیست فعلا بریم گفت هع باشه بریم? وقتی رسیدیم مدروکه حتی فکرشم نمی تونم بکنم که یکی اونجا زندگی میکرد ?۴ تا اپارتمان اونجا بود که همشون خیلی بزرگ و طبقه های که داشتند تا ابر هاهم میرفت? یک دفعه یکی زد پشت سرم گفت بیا این کرم بگیرید همون پسری بود که ماسک داشت کرم زدیم به خودمون(کرم زد افتا بود) زدیم و بعد بهمون از اون لباس های خفن داد بلاخره گفتم چرا از اول ندادید گفت خب برای رد گم کنی هست هرچند که نفهمیدم گفتم اهان پرواز کردیم رفتیم بالا وقتی از ابر ها ابور کردیم ساختمان دیدم گفتم غیر ممکن هست اصلا مدروکه نبود فقط اون پایین ها اینجوری بود دختر گفت اینکارو کردن که کسی از جاشون با خبر نشن الانم بهتر سریع بریم ? رفتیم جلو دختر با دست یه اشاره کرد و سه تا از پنجره اونها باز شد و رفتیم تو بدون هیچ سرصدای?
رفتیم اونجا همش سرباز و زندانی بود زندانی هارو به یه چوب بسته بودن منتقل میکردن دختر(کلارا) گفت باید از جای بریم که کسی مارو نبینه برگشتیم توی اتاق وقتی رفتیم در نبستین رفتیم دقیقا وسط اتاق که یهو یکی درس بست??? برگشتیم چند تا سرباز بودن سمت راست ما یک دفعه یه صدای اومد(خب خب سه تا خون اشام دیگه اینگار قرار امروز چند تا زندانی دیگه داشته باشیم?) پسر گفت هع تو خواب ببینی ای شیطان یکی از سرباز ها بلند خندید ? گفت اینگار نمیدونی کی شیطان شماها هستید که شیطان هستید دختر گفت دیگه کافی هست و همه چی که توی اتاق بود معلق کرد حتی تفنگ های سرباز ها بعدش همه تفنگ هارو اورد گذاشت توی دست ما ? و یکیشو برد جلوی اون سرباز گفت حالا اگه جرعت داری حرفتو تکرار کن?
داستانم ادامه بدم؟
خیلی قشنگ و خوبه میخوام ادامش رو هم برم بخونم
تستات و داستان مثل همیشه عالین 👍
خیلی ممنون بخاطر تست عالی 👍
بلاخره پیداش کردم ?? خیلی عالی بود ... حرف نداشت ?
سلام ممنون ? خداروشکر پیداش کردی
عالی است لطفا ادامه بده من میخواهم ببینم چی میشه
چشم
لطفا بعدی رو بزار
عالی بود
ادامه بدی ها
چشم?
عالی ادامه
._. همینطوری خواستم ی نظر بدم بی نظر نمونی ._.
خب چی بگم ؟! ._.
داستان خوبی بود:)
مرسی?