پارت 5 امید وارم لذت ببرید
ادامه پارت 4...... از زبان هانا : نمیدونستم کی بودن، کسی هم اون دور و بر نبود، انگار جای بدی اومده بودم، یکی از اون زور گیر ها گفت : زرشک، این دختر که هیچی نداره، اون یکی : اهه فکرشو نمیکردم ام قیافش به پول دارا میخورد، به هر حال ی کم خوراکی داره شاید بتونیم اونا رو ازش بگیریم. من نمیتونستم به راحتی خوراکی هایی رو که با زحمت پول خریدشو به دست آورده بودم ول کنم اونا مال من و بچه ها و رستوران بود! ناگهان ی نفر با لوای های پسرونه گشاد و ی کلاه رو سرش اومد گفت :آه هانا اینجایی خیلی دنبالت گشتم، من نمیشناختمش ولی به نظر آدم بدی نبود دقت کردم، صداش خیلی بیش از اندازه آشنا بود.... با چند ضربه اون زور گیر هارو زمین زد چند دقیقه ای گذشت و همشون در حال کتک زنی بودن، نمیدونستم چی کار کنم برم یا بمونم!؟، موندم و دعوا رو تماشا کردم اونی که سعی میکرد منو نجات بده خیلی قوی بود ولی اون زور گیر ها هم حدود 5 نفر بودن!..
از زبان هانا :اونا همین جور به دعوا و بزن بزن ادامه میدادن، ولی من صبر کردم تا از اونی که برای نجاتم تلاش کرد تشکر کنم، بلاخره دعوا تموم شده بود ام البته فکر کنم... یکی از زور گیر ها میگفت بسه دیگه اون دختره مگه چی داره ی مشت آشغال داره عرضش دعوا نداره بیاین بریم. اونا رفتن. اون لباس گشاد گفت : آه تازه داشت خوش میگذشت، شما ها آنقدر ترسو بودین هه، به سمت من میاد کلاهش هنوز جلوی صورتشو گرفته بود و نمیتونستم ببینمش دستمو میگیره میگه بیا بریم، منو به کنار ی فواره که وسط پارک بود میبره روی نیمکت کنار فواره میشینیم، هنوز نمیتونستم تشخیص بدم کیه... اون چسب زخمی بیرون آورد و گفت بگیر صورتت زخمی شده، دستم رو رویه صورتم گذاشتم، آه آره این زخم مال موقعی بود که زور گیر ها منو زمین زدن. چسب زخم رو ازش گرفتم و اومدم بزارم روی صورتم که اون گفت اون جا که نه، هوم خودم برات چسب رو میزنم رو صورتت چسب رو رویه صورتم زد و گفت : رفتم رستوران جیمی گفت اومدی خرید، تعجب کردم اون کی بود که درباره رستوران میدونست؟ بهش گفتم آه ببخشید ام شما؟ اون خندید گفت واقعا انقدر تغییر کردم کلاهش رو از سرش در میاره.... اون چهره خیلی آشنا بود. نا خودآگاه گفتم شیرویی؟
بهم نگاه کرد و گفت : ام آره... با تعجب گفتم تو تو اینجا چیکار میکنی؟؟ تو توی انگیلیس بودی.. گفت هیس آروم باش خب میدونی الان دو ماه گذشته خب دلم تنگ شده بود. بهش گفتم :ولی واقعا تغییر کرده ام موهاتو چرا پسرونه کوتاه کردی؟ این لباس گشاد پسرونه چیه تنت؟ چرا انقدر ضربه های مشت و پات خوب شدن؟ چرا انقدر بد اخلاق شدی؟ دستش رو گذاشت جلو دهنم گفت وای پسر چقدر حرف میزنی هوف گوش کن گفتم بیام چون چون خواستم ببینم چطورین..! من از حرفش تعجیل کردم چون این اخلاق جدید و عصبانیش به حرفی که الان زد نمیخورد فهمیدم که ی جای کار میلنگه..
به هر حال بهش گفتم :که بریم به رستوران، اونم قبول کرد مثل آدم های مشکوک کلاه رو سرش کرد و پشت سرم به راه افتاد، همش به دور و بر خیره بود، محبتی توش نبود درست مثل ی گرگ خسته بود.. رفتاراش بیشتر به حیوون های وحشی شبیه بود تا آدمیزاد،... خنده ای توی دلم کردم و گفتم مهم نیست به هر حال اون برگشته، وارد رستوران شدیم چمدوناش دم در گذاشته بود. بچه ها همه فریاد میزدن سنپایی همه خیلی سر خوش به نظر میرسیدم البته به غیر شیرویی ... از زبان شیرویی : بلاخره منظره ای قدیمی دیدم هانا کنار بچه ها شاد و خندون بود.. هانا وسایل هایی رو که خریده بود با کمک بچه ها تو طبقه های رستوران میگذاشت. رستوران کوچیک بود ولی تقریبا کل عمرم تو همین رستوران بود :_) وارد اتاق خواب شدم تخت همیشگیم رو دیدم وسایل هامو کنارش گذاشتم و رو تخت افتادم، هانا اومد و گفت : بلاخره بر گشتی هوف دلمون برات تنگ شده بود ولی باید به کتک بالشتی بخوری که رفتی. بچه ها اومدن و به سمتم با لشت پرست میکردن هانا هم همین طور کل بدنم از زخم هایی که تو انگیلیس برای کار برداشته بودم درد میکرد ولی به روی خودم نیووردم.. بلاخره از کار بچگونشون دست کشیدن . هانا اومد کنارم نشست و گفت : اوه تو دعوا لبت زخم شده اوه وای ببخشید که حواسم نبود اومد که چسب زخم بیاره جلو شو گرفتم چون اون زخم در برابر زخم هایی که تو قلبم و روانم خورده بود هیچی نبود البته تو طول این یک ماه خم حسابی داغون شده بودم.. روی تخت دراز کشیدم و به هانا گفتم : من خستم ام فردا ی سوپرایز براتون دارم همه تو تخت شون رفتم و هورا کشیدن هانا هم که تختش بالای سرم بود تو تختش رفت و من هم با همون لباس هایی که از دید هانا خیلی پسرونه بود رو تخت دراز کشیدم... مثل هر شب خوابم نمیبرد حداقل سعی کردم خودمو به خواب بزنم تا بقیه نگران نشن..
از زبان هانا : صبح شده بود انوار شیرویی زود تر از من بیدار شده بود، قدش خیلی بلند شده بود دیگه تشخیصش از بزرگتر ها برام سخت بود از تخت پایین میرم و دستم رو رو شونه هاش میزارم و به جلو هولش میدم و میگم صبح بخیر، بر میگرده هو میگه ترسوندیم دختر، باهم به رو شویی میریم تا مسواک بزنیم، قیافش رنجیده میخورد جوری که انگار درد میکشید فک کردم بخاطر پاور که مرده ولی اینجور به نظر نمیرسید مسواک که زدیم، بلاخره رفت ی لباس آستین کوتاه پوشید دستاش پر زخم بودن اومدم بهش بگم چی شده ولی اون اصن خبر نداشت من تو اتاقم پس ساکت موندم. ساق دست های پسرونشو هم دستش کرد تا زخم هاش معلوم نباشه. قایم شدم اون بر گشت که از اتاق بیاد بیرون جوری جِلوه دادم که تازه اومدم، گفتم اوه اینجایی؟ صبحانه میخوای؟ گفت : هوم آره گشنمه ی چیزی بیارید جلوتر از من به سمت یخچال به راه افتاد، یهو متوجه زخم قدیمی پشت سرش که قبلا موقعی که مرد اونو پرت کرد شدم هنوز تازه به نظر میرسید از قیافه زخم فهمیدم که چند بار خون ریزی کرده، لازم بود به شیرویی بگم خوبی ولی میدوستم اگه بهش بگم اون متوجه میشه که من فهمیدم که کلی زخم داره و میخواد که منو از نگرانی در بیاره و بهونه جور کنه پس نپرسیدم..
از زبان شیرویی : هانا مشکوک میزد انگار ی چیزی فهمیده بود احمیت ندادم و صبحانه رو آماده کردیم بچه هارو صدا زدیم که بیان و خوردن صبحانه رو شروع کردیم خیلی گشنم بود کلی خوردم و آخرش نجون بلند شدن رو نداشتم دقت کردم دیدم آخرین نفرم که غذا رو تموم میکنه و ب قانون تو رستوران میگه آخرین نفری پس تَه مونده غذا های دیگران رو جمع کن.. البت خیلیم نخورده بودم.. چون کم غذا شده بودم 3 تا لقمه نون و کره برام خیلی بود... هوف سفره رد جمع کردم هانا هم دلش سوخت و کمکم کرد، ظرف هارو شستیم هانا گفت امروز رو استراحت میکنیم و فقط شبح نا ظهر رستوران رو باز میکنیم، مدیریت به هانا میومد بلاخره کار رو شروع کردیم و سفارش هارو دادیم بلاخره ظهر شد و رستوران رو بستیم هانا گفت این چند روزی که هستی مدیریت باتو یه خنده هم میکنه که انگار خودش رعیسه. بچه ها دور و برم جمع میشن و میگن سوپرایز چی بود؟؟؟ همین جوری به سر و کله ام میپریدم خنده ای ظاهرا شاد زدم و گفتم خب خب برین تو اتاق میام رفتم تو اتاق حتی هانا هم منتظر بود ببینه که سوپرایز چی بوده ی بالشت کوچیک بیرون میارم با لشت رو پاره میکنم پول هام توش بود آره بالشت ی کیف پول امن هست..
پول ها نرخ پول انگیلیس بودن که یعنی تو کشور من قیمت خیلی زیادی داشتن به هانا دادمش هانا چشماش برق زد گفت وا وا وایی خیلیه اوه بخام حساب کنم کلی پول داریم خیلی خوش حال بودن و این برای من کافیی بود گفتم امروز میریم خرید ی کم لباس نو براتون بخریم تازه شام هم بیرون میخوریم همه گی هورا کشیدن به خرید رفتیم کلی لباس های حالت و چیز های که بچه ها و هانا میخواستم خریدیم شام رو بیرون خوردیم و بر گشتیم همه گی خسته رو یه تخت ها افتادن کلی پول هنوز مونده بود به هانا دادم و گفتم باقیش رو تو یک چند ماهی مصرف کنید زود مصرف نکنید که نمیتونم همش اون ور کار کنم بدن به شما ها.. هانا خندید و گفت ممنون باشه. خنده از روی صورتش رفت و گفت باز میخوای بری؟ گفتم ام آره فردا میرم، ناراحت شد. بهش گفتم ناراحت نباش چند ماه یک بار میام..
از زبان شیرویی: بلاخره هانا رو راضی کردم که من برم به نظر نگران من بود دوست داشتم پیشش بمونم اما برای خودش هم که باید میشد باید میرفتم ، خوابیدیم، من بلاخره تونستم درست بخوابم ولی اولش فکر میکردم دارم درست میخوابم کابوس دیدم تون مرد اومده و میخواد دوباره رستوران رو بگیره... فردای اون روز کمی استرس داشتم میترسیدم موقعی که برم مرد بیاد و حتی کسایی که برام موندن رو ازم بگیره در حال خداحافظی کردن بودیم که در رستوران به تور وحشیانه ای زده شد هانا گفت ببخشید رستوران تعطیله ولی دوباره در زده شد...من و هانا رفتیم ببینیم کی هست درسته درسته اون کسی بود که من به خونش تشنم اون کسی بود که میخواست زندگیمونو آزمون بگیره... اون مَرد کت و شلوار پوش خوابم به حقیقت پیوسته بود...
ممنون که منو دنبال میکنید لطفا اگه ابن داستان رو دوست دارید تو نظراتتون بگید ?ممنون
خب امید وارم لذت برده باشید ??
خیلی ممنون واقعا عالی بود????
ممنون همگی خیلی بهم انرژی دادید?ممنون از همگی ?
پارت 6 درحال برسی هست به زودی منتشر میشه
عالی بود ادامه بده